۲۹ مرداد، ۱۳۹۳

بابا ما چقدر صدمه ببینیم اخه؟

سن خوزه رو برای سیگار کشیدن خلق کردن، تکنولوژی و اینترنت و این شرکت ها فقط زمین ها رو حروم کردن، اینجا رو باید وجب به وجب سیگار کشید، بسکه هوا خوبه.
برداشته تمام پشتم رو با دندون، شوخی شوخی کبود کرده که مثلا کاری نکنم! اینکه فکر میکنه من فکر میکنم شوخی کرده، خودش خیلی خنده دار تره.   

۰۸ مرداد، ۱۳۹۳

چقدر تو قشنگ غذا میخوری اخه

همینجوری کیرم به طاقی نشسته بودم شرکت داشتم بی بی سی و فیسبوک چک میکردم، مثه خیلی موقع های دیگه که کار نمیکنم ولی یه خروار کار تکراری ریخته سرم. بعد یهو یه چیزی زد به سرم، راجع به یه پروژه ای به یهو یه چیزی اومد تو ذهنم گفتم برم چک بکنمش، اصلا هم به من ربطی نداشت، چون پروژه عملا تموم شده بود و پرونده اش بسته شده بود. رفتم چک کردم دیدم درست فکر میکردم، یک تیکه کار رو اینا گه مالی کردن و الان گندش هنوز درنیومده ولی به زودی وقتی دو تا گزارش از پروژه بگیرن یهو گندش درمیاد و اونموقع است که اینجا محشر کبرا میشه که چه خاکی تو سرمون کنیم.
واسه همین پاشدم رفتم دم میز رییسم، بهش گفتم من همینجوری واسه دل خودم رفتم اون پروژه رو اون قسمتش رو چک کردم و پیدا کردم که سیستم مشکل داره و احتمالا طی دو سه هفته اینده یه دو سه تا ریپورت خیلی بدجور از طرف این شرکت میرسه، بعد رییسم پرسید مطمئنی؟ گفتم اره. گفت خب به تیم مهندس ها بگو که اینطوریه. گفتم باشه، رفتم به تیم مهندسی گفتم، حالا انگار تیم مهندسی چه گهی هستن؟ همونایین که دفعه پیش همین گه مالی رو انجام دادن! خیلی هم بالا پایین کنن یه جای دیگه اش رو گه میزنن! اما به هرجهت گفتم! یه چهارساعت بعد دیدم نصف تیم مهندسی قفل زدن روی همین قضیه ای که من رفتم گفتم، خیلی گیر کرده بودن توش و هی از یه موقعیتی بهش نگاه میکردن که چیز تازه ای نداشت و هی وقتشون میگذشت بدون اینکه اتفاقی بیفته! دلم سوخت! دلم واسه شرکت سوخت، چهارساعت با دستمزدی که مجموع اون تیم میگرفت میشد 1000 دلار، حداقل اینا یه پنج ساعت دیگه هم میخواستن وقت بذارن، گفتم حیفه، شرکت داره پول و منبع از دست میده، بذار کمک کنم. کلی کار داشتم ولی بیخیال شدم نشستم سر این قضییه، خیلی ساده معلوم شد قضییه کجاش گه مال شده، ولی به اینا چیزی نگفتم، رفتم دوباره پیش رییسم گفتم من یه ایده دارم! بعد ایده ام رو گفتم میشد یه راه حل ساده برای حل همین مساله گه مال! گفت خیلی عالیه، برو جلو! فکر خوبیه! باریکلا! خیلی هم تشویق کرد! برو جلو یعنی برو با مهندس های یه سطح بالاتر کار کن، یعنی نه با اینایی که الان دارن روش میکنن، با یه سطح بالاتر، چون اونا میدونستن جواب سوالای من رو و احتمالا حل کردن قضییه با اونا خیلی راحت تر بود. رفتم پیش اونا، مساله رو توضیح دادم و گفتم که به نظرم اینجاش ایراد داره، گفت باشه برو تمام اسکریپت ها رو بیار! من خودم به اسکریپت ها دسترسی دارم اما گفتم زشته بذار ادب رو رعایت کنم. رفتم پیش همون عده ای که گه مالی کارشون بود، بهشون گفتم ببخشید میشه اسکریپت هاتون رو بدید؟ گفتن واسه چی؟ گفتم من والا رفتم با فلانی صحبت کردم اون میخواست به مساله یه نگاهی بندازه اسکریپت ها رو میخواست! میشه بدید؟ یه جوری هم گفتم که خودم میدونم کجاست و چجوریه! شعور داشته باشید دارم احترام میذارم. همه اینارو خیلی دوستانه گفتم، پسره خودشو عن کرد، نه که دفعه سومش بود که تو اینکار میرید، شروع کرد به صحبت از قوانین و مقررات شرکت، رسما داشت کس میگفت! چون قوانین مقررات شرکت اگر وجود داشت به تو گوساله اجازه نمیداد که بری برینی تو سیستم، این شرکت اگه خیلی قانون داشت به تو گوساله اصلا چنین پروژه ای رو نمیداد! اینارو بهش نگفتم ولی تو چشاش خوندم که اینارو میدونه خودش! یعنی از لرزش خفیف پلکش معلوم بود که میدونه داره کس میگه! همین کافی بود واسه من، اینکه میدونست داره کس میگه، یعنی اینکه میشه باهاش ارتباط برقرار کرد، زد رو شونش، بهش گفت: دوست خوب، میدونی که داری کس  میگی؟ برای همین براش توضیح دادم که اگه اسکریپت هارو بده به من احتمالا کار خودشه که زودتر راه میفته و من هم دسترسی دارم به اسکریپت ها و صرفا خواستم تو رو در جریان بذارم! اما اینجا پسره نشون داد که خیلی خره، اصرار کرد که بریم پیش رییس، که رییس من هم میشد. دوباره اجساس کردم گناه داره، بهش گفتم ببین من باهاش هماهنگ کردم، اون بهم اوکی داده و چهارصد تا خط اسکریپت انقدر چیز گنده ای نیست، واقعا اینارو از سر دلسوزی گفتم بهش، چون اگه قرار بود خودش مساله حل کنه سه هفته پیش حلش کرده بود. ولی میدونید چیه؟ این پسره یه اصراری به خریت داشت، یه اصرار عجیبی، یعنی تا قبل ازین فکر میکردم که پسر خوبیه، واقعا هم هست، ولی الان میگم پسر خوبیه که اصرار خاصی به خریت داره و وقتی یکی اصرار داره که خر باشه واقعا هیچکاریش نمیشه کرد. من خودم رفیق و فامیل و دوست زیاد داشتم که اصرار داشتن خر باشن، واقعا کاریشون نمیشد کرد، چون هرچقدر بیشتر روشنشون میکنی بیشتر نمیفهمن! اندازه اش هم فرق نداره، یعنی اگه اصرار به خریت داشته باشه بدجوری بگا میری. دیدم این هم ازوناست، گفتم باشه، بسه دیگه، کس نگیم بیش ازین، بریم پیش رییس که گفتی. اونم گفت بریم. رفتیم پیش رییس، که رییس منم میشد، رییس من واقعا ویژگی های یه رییس رو نداره، یعنی نه اتوریته داره، نه نظم و نه کاریزما. بیچاره هیچی نیست، فقط رییسه، پسره واسش قضییه رو توضیح داد و اصرار داشت که قوانین رعایت بشه، منظورش این بود که من نباید اسکریپت ها رو بردارم ببرم، باید این عن آقا خودش طی یه مراحلی ایمیل بزنه، انقدر از قانون گفت که رییس بی خایه من هم خایه کرد. من توضیح دادم که: احمق! من خواستم کمکت کنم، خواستم تو وقتت گرفته نشه! یهو رییسم برگشت اولین جمله اش رو گفت، گفت نه تو باید قانون رو رعایت کنی! یعنی اینو که گفت احساس کردم پشتم خالی شده، یعنی من این عن اقا رو یه ساعت باهاش جروبحث کردم ، اخرش اوردم پیش تو، که رییسی، که منم باهات هماهنگ کردم، که به من گفتی اوکی ، اوردمش این عنو پیش تو، که تو بعنوان فصل الخطاب بهش بگی اسکریپت ها رو بده! یعنی احساس کردم یهو پشتم بدجور خالی شده، دیدم گیر دونفر افتادم. اولین کاری که کردم، به رییسم توضیح دادم که من قبلش اومدم پیش تو و تو گفتی که اوکیه و من روحساب همون رفتم، این توضیحارو دادم که بفهمم اینایی که داره میگه از روی اینه که نمیفهمه یا از روی خارکسگیشه! براش توضیح دادم، همه چیزهایی که دوساعت پیش رخ داده بود رو توضیح دادم، همه رو قبول کرد ولی گفت باید قانون رو رعایت کنی، دوباره بهش گفتم تو به من گفتی برو، گفت من گفتم ولی باید قانون رو رعایت کرد. دقیقا اونجا فهمیدم که از بس این پسره قانون قانون کرده این خایه کرده و حالا داره با خارکسگی میزنه زیر همه چیز. اینجا بود که متوجه شدم گیر افتادم، خیلی احساس تنهایی کردم. هیچی ادامه ندادم، گفتم باشه. خیلی سرد، قشنگ تابلو بود که بیخیال شدم. بعد رییس خواست که یه سری توضیح بده که منو مثلا متقاعد کنه، یجوری نگاش کردم یعنی من میدونم که داری کس میگی الان، خودتم میدونی، بیا نگو! اینجوری نگاش کردم! بعد حرفش تموم شد، به پسره لبخند زدم گفتم خودت اسکریپت ها رو یه کاریش بکن، برسون به دست تیم بعدی. بعد رفتم پشت میزم نشستم. به این فکر کردم که این همه دردسر از صبح واسه خودم راه انداختم، پیش یه بیشعور احمق خودم رو ضایع کردم، پیش تیم مهندسی سطح بالا خودمو خراب کردم که یه اسکریپت نمیتونم بیارم! واقعا ریده شده بود به حالم، همه اش هم با این انگیزه که کمک کنم، که یه گه مالی ای رو که من نکرده بودم درست کنم. خیلی اعصابم خورد بود، واسه ناهار که معمولا سه ربع میرن بیرون ادما زدم بیرون. یه رستوران پیدا کردم که خیلی دور بود، یه ربع رانندگی داشت، رفتم اونجا، سوشی بار بود، نشستم کلی سوشی خوردم، هی سوشی های مختلف میخوردم، مزه ماهی خام، کالاماری خام و هر جونور خام دیگه ای که میتونه حال ادمو بهم بزنه رو خوردم. میدونید ویژگی غذاهای ژاپنی اینه که یه دریچه ای باز میکنه به یه سری مزه که ماها تو غذاهای ایرانی اصلا فکر نمیکنیم خوشمزه باشه یا خوردنی باشه. خلاصه خیلی سوشی خوردم، کلا وقتی عصبی میشم زیاد میخورم، انقدر سوشی خوردم که سرم درد گرفت از شدت میگو نپخته خوردن. پاشدم اومدم بیرون، افتاب تند اینجا زد تو چشم، یادم افتاد ایران نیستم، خارجم، خبر مرگم سرکار میرم، سرکار هم حرفم شد، ضایع هم شدم، یهو افتاب حالمو بهم زد، خواستم همه ماهی میگوهایی رو که خورده بودم رو بالا بیارم رو کف اسفالت. گهش بزنن! تو رستوران که بودم خیلی تو خودم بودم، اصلا اینجا نبودم، من غذا زیاد تنها میخورم، دوست دارم، میتونم فکر کنم، واسه خودم باشم. ایندفعه هم واسه خودم بودم، اصلا اینجا نبودم، ایران بودم، با بقیه، نشسته بودیم ناهار، شام، لب و دهن همه دوستام موقع جویدن غذا میومد تو ذهنم، بعضی هاشون خیلی کیری غذا میخوردن، ولی بعضی ها خیلی قشنگ غذا میخورن، با اشتها، با لذت، یه بار نشسته بودیم، شقایق شروع کرد غذا خوردن، پسر یه جوری با علاقه غذا میخورد که هممون رو به هوس اورد، حالا یا ماها حالمون خوب بود یا اون داشت واقعا با علاقه میخورد، ولی واقعا ماها گشنه مون شد، انقدر که با علاقه دست میکرد تو غذا، حالا اگه تو اون فاز نبودیم بدمون هم میومد، اما خب اونموقع قشنگ بود، اصلا اونموقع ها همه چیز قشنگ بود. به اینجاش که رسید مخم، یه لبخند گنده زدم، یه لبخند گنده به همه چیزهایی که قشنگ بود زدم، یه کالاماری دیگه تو دهنم، سعی کردم خیلی نجوئمش، چون فایده نداشت و بیشتر وقت گذاشتم تا قورتش بودم.
اره زده بودم بیرون از رستوران، دستم اومد که امریکام، ایران نیست، خبری نیست باس برگردم سرکار. این افتاب تخمی اینجا هم بدجوری تو ذوق میزد. رفتم شرکت، دوساعت و نیم شده بود، پسر عالی بودم من، رفته بودم یک ساعت و نیم نشسته بودم واسه خودم لمبونده بودم، رییسم یه نگاهی کرد یعنی برگشتی، تخمم هم نبود، ادم گه سگی مثل رییسم رو باید رید بهش، بی ناموس بی همه چیز. میخواستم همه کالاماری ها و سالامون و هرکوفتی که خام خورده بودم رو بالا بیارم روش. به علی ازم برمیومد، انقدر دیگه همه چیز برام بی ارزش بود.
نسشتم پشت میزم، رمزم رو زدم، رمزم توش فاصله داره، توش علامت دلار داره، عدد داره، حروف بزرگ و کوچیک هم داره، رمز همه چیم همینه، حساب بانکی تا موبایل و ایمیل و بقیه. زدم رمزو، یه نگاه کردم دیدم یه چارتا ایمیل اومده یه سری کار که باید از سه روز پیش میکردمش، چیزی تغییر نکرده بود. پاشدم برم دستشویی، همین اومدم از در دفتر بزنم بیرون، دیدم در اتاق رییس کل واحد که میشه رییسِ رییس من هم بازه، رفتم سمت اتاقش، واستادم دم اتاقش از فضولی سرمو چرخوندم که ببینم تو اتاقه یا نه، منو دید، دست تکون داد، گفت بیا تو، رفتم تو، یهو هوس کردم چغلی رییس حرومزاده ام رو براش بکنم، خیلی شاش داشتم، ولی هوسم شده بود برینم به رییسم، شروع کردم گفتم راستش من خیلی دوست دارم خوب کار کنم اما نمیشه اینجا گویا، گفت چجوریاس؟ توضیحش دادم، ریدم به رییس که اصلا اصل مشکل تیم خودشه که انقدر بدبخته، انقدر بی خایه است، انقدر نظرش به باد بنده، خوب گوش میکرد، منم واقعا باس میرفتم دستشویی، سعی کردم زود بگم، مثال هم زدم براش، پسر همه اش ده دقیقه بود، اما چون شاش داشت خفم میکرد، همه ده دقیقه رو خوب حرف زدم، بعدش گفتم من کلی کار دارم باس برم. گفت باشه بررسی میکنم. زدم بیرون، رفتم ایستاده شاشیدم، به این فکر کردم که چه کاری بود کردم! اخرشم به یارو گفتم من کار دارم باید برم. گفتم دوباره خر شدم! دوباره احمق شدم.
همه اینایی که تعریف کردم مال یک هفته پیش بود.، امروز ایمیل زدن که رییسم ازین ببعد تو یه بخش دیگه فعاله، فعلا رییس نداریم، اینو انداختن یه جای دیگه که صددرصد از موقعیت فعلیش بدتره و گفتن فعلا تیم مهندس ها به من گزارش بدن. ایمیل رو که دریافت کردم، سریع زدم بیرون، رفتم ایستادم جلو پنجره، به غذا خوردن شقایق فکر میکردم، یه لبخند گنده اومد نشست رو صورتم! همه چی خوب بود.خیلی خوب.

۰۷ مرداد، ۱۳۹۳

عید شده است

برام یه ایمیل حال و احوالپرسی اومد، توش ازم پرسیده بود حالم چطوره، چیکارا میکنم و روبه راهم یا نه! اخرش هم مقداری ابراز دلتنگی کرده بود. منم براش نوشتم که حالم خوبه، سرکار میرم، روبه راهم، اخرش هم یه مقدار ابراز دلتنگی متقابل کردم.
دقیقا همینقدر مسخره.

۲۳ تیر، ۱۳۹۳

یه صلوات برفستید بقیه شو تعریف کنم

دفعه اخری که مامانبزرگم رو دیدم انگشت های دستش دفرمه شده بود، همه اش از سر رماتیسم و ارتروز و هزار درد و بلای دیگر است که دارد. یکسال و نیم بود که ندیده بودمش، به حساب خودم بیشتر از پنج شش سال ازش گذشته بود، انگاری زندگی برایش توی یک سراشیبی بدی افتاده، نشان به همان نشان که یک سال و نیم قدر شش سال پیرش کرده بود، حالم گرفته شد وقتی دیدمش. احساس کردم چقدر ادم دیدن از دست میدهد وقتی نیست و احتمالا چقدر حرص میخورد وقتی هست. بعد به این فکر کردم که وقتی سی سالم بشود احتمالا کلی مرگ و میر و از دست رفتن باید دیده باشم، احتمالا وقتی به چهل برسم، دوستان سرطانی خواهم داشت، ادمهای طلاق گرفته، پدرمادرهای رفته، کارهای برباد رفته و قرض های ورم کرده باید جز خبرهایی باشد که در روز به گوشم میرسد. احتمالا انموقع این نسل مادربزرگ ها سال هاست که یکجایی خوابیده اند و پدر مادرها جای انها را گرفته اند، با همه دردها و ارتروزها و رماتیسم ها جای انها را گرفته اند. چقدر بی رحم. 
 دنبال یک حسی بودم درون خودم، اینکه انگاری کاری برایم محال نیست، انگاری هرچیزی اراده کنم میتوانم با برنامه ریزی و سخت کوشی بهش برسم، اول فکر کردم این حس ناشی از امید و اعتماد به نفس و همه چیزهای مثبت و سالمی است که انسان ها باید داشته باشند، اما یک خرده بیشتر دنبال حسم گشتم، به یک ترکیبی رسیدم به اسم "مستی جوانی" که به نظرم من خیلی دارمش. اتفاقا این ترکیب را لابه لای یکی از همین سایت های مذهبی پیدا کردم، به نقل از یک حدیثی این را نوشته بود. برای من خیلی درست بود، به نظرم من دچار این مستی جوانی شده ام، احساس میکنم دستانم را که باز کنم همه چیز را به دست خواهم اورد و این مستی میتواند کاری کند که وقتی ادم چهل سالش شد تازه بفهمد جوانی اش تمام شده و باید واقع بین باشد و مثل ادم زندگی کند. که احتمالا چهل سالگی برای چنین تصمیمی، یک خرده دیر خواهد بود.بی رحم.

۱۸ تیر، ۱۳۹۳

صحبتی با خوانندگان گرامی

*
خونه دوستم بودم، یه گربه هم داره. ازین گربه های عن که نه گرم میگیرن نه ملوسن. فقط تر و تمیزن. از بچگی هم تو خونه اینا بوده، بعد غریبه که میبینه یا از چیزی میترسه فششششش صدا میکنه، یعنی دندوناشو مثل پلنگ نشون میده، همین نه پنجول میکشه نه چیز دیگه ای. اینکارو که میکنه ضربان قلب خودش سه برابر میشه و اولین کسی که خایه میکنه خودشه. خیلی گربه بی خایه ایه، صاحابش که میاد میره دور و برش میچرخه تا یه نصف کنسرو غذای گربه بهش بدن. غذا گربه رو میریزن تو یه ظرف سفالی، میاد میخوره بعد میره پی کارش. تو این هیر و ویر اگه یه غریبه تو خونه باشه از رو ترسش نمیتونه بیاد غذا بخوره انقدر که بی خایه است.ولی در عین حال پررو هم هست، تا میبینتت برات فش میکنه و دندوناشو نشون میده، مهم نیست چیکارش داری، برات دندون نشون میده. 
یاد بهروز اینا افتادم، بهروز اسم مشترک همه گربه های تو خیابون بود، بهروزهایی که دنبال یه تیکه استخون مرغ که یه تیکه گوشت به سرش چسبیده شریعتی رو بالا پایین میکردن، از مردم سنگ میخوردن، از جوب کثافت اب میخوردن و تا اخر شب دنبال غذا بودن، همیشه هم گرسنه تر از غذایی بودن که گیرشون میومد. با این حال معرفت داشتن، با اینکه روزی ده بار پیشت میشدن و زیر ماشین میرفتن و از ترس فرار میکردن اما یه تیکه غذا که میذاشتی جلوشون باهات رفیق میشدن بهت حمله هم نمیکردن. این گربه دوستم رو که دیدم یاد بهروز اینا افتادم، خیلی بی خایه و بدبخت بود. دوستم میگفت میفرستمش تو حیاط انقد بی خایه است که از ترس میاد وایمیسته که در رو براش باز کنی بیاد تو که یهو یه چیزی تو حیاط بهش حمله نکنه. میگفت گربه تو کوچه اومده بوده دم نرده های حیاط که با این بازی کنه.این بی خایه اومده بوده دم در که در رو براش باز کنن بیاد تو. احتمالا اون گربه تو کوچه بهش گفته کیونتو پاره میکنم اگه دستم بهت برسه یا چیزی تو این مایه ها که معمولا گربه ها از روی حسادت بهم میگن ولی این دیگه خیلی بی خایه بود که از پشت نرده هم مثه سگ میترسیده.
تو خونه تنها بودم  با گربه هه، گربه انقد اخلاقش گند بود که رفتم نازش کنم برام فش کرد و دندوناشو نشون داد، بیخیالش شدم. نیم ساعت بعد اومدم برم از تو یخچال اب بردارم یهو دیدم وسط اشپزخونه است داره واسه من فش میکنه و تهدیدم میکنه، رفتم نزدیکش یه هفت هشت تا فش دیگه کشید و دندوناشو نشون داد، در حیاط رو از اشپزخونه باز کردم انداختمش بیرون. گذاشتم بیرون باشه تا خایه کنه و ادم شه. پنج ساعت بیرون نگهش داشتم.

*
دوسال تموم شد. قسط اخر پولارو هم امروز فردا میدم، حالا یه سری پول میمونه که یا باید واستم اینجا کار کنم پولارو دربیارم پس بدم یا باس برگردم ایران. اینجا واستم به صرفه تره، چون به دلاره و زودتر جمع میشه. ایران شاید دری به تخته بخوره یه گهی بشم زودتر هم دربیاد ولی رو وضعیت الان ایران ده ساله پول رو برمیگردونمم اینجا رو دوسال شاید بشه جمعش کرد. از پول ذخیره کردن بدم میاد چون من سرهنگ نیستم، من یک حقوقدانم. اونم این حقوقی که من میگیرم یا میتونم خوب زندگی کنم یا میتونم بد زندگی کنم و پول ذخیره کنم، من از هردوش بدم میاد، اولی بهم عذاب وجدان میده که پول رو زودتر برگردونم، دومی بهم حال نمیده.اما من یه سرهنگ نیستم و من یک حقوقدانم که میتونم این مشکل رو حل کنم.

*
سال پیش رفته بودم خرید واسه خونه ام، یه پنج شیش تا قاب عکس خریده بودم، از سال پیش تا الان عکس قراره توش بذارم. اگه عکس داشتم همین الان میرفتم میذاشتم، اما عکس ندارم، همه مساله عکس هم نیست. نمیدونم عکس کیا رو باس بذارم. عکس خانواده اولین گزینه بود، به نظرم کار احمقانه ایه اونا رو بیارم تو این خونه. اگه میخواستم بیارمشون تو این خونه خودشون خونه داشتن دیگه، زدیم بیرون کندیم که عکسشونو بذاریم؟ که عکسشونو بذاریم؟ اگه به عکسه که خب میرم خودشون رو میبینم همونجا هم میمونم. 

۱۲ تیر، ۱۳۹۳

امروز بگو چی داشتم گوش میکردم؟ وسط کار تو شرکت، رفتم تو سایت محمود کریمی، همین مداحه که هفت تیر کشی هم کرد، یه سری برنامه هاشو پیدا کردم واسه سال هشتاد و یک و اینا، همون یه سالی که خیلی منظم برنامه هاشو میرفتم چیذر. در قاموس یک ادم هییت بروییه اهل مطالعه. پسر خیلی متفاوت بودم، خیلی ها، یه چیز غریبی ها، داشتم هم جدی جدی وسط شرکت گوش میدادم، اتفاقا حال هم داشتم میکردم، چون خیلی هاشو یادم بود بعد پرتاب شده بودم به یه جای دیگه، بعد هی پیغام و ایمیل میومد، دوباره برمیگشتم امریکا تو شرکت. خیلی به اینش فکر میکردم که چقدر مدل داشتیم تو ایران، من خودم از سال دوم دبیرستان به بعد هر موقعش یه شکلی بودم، هر دوره اش هم فکر میکردم که خب چقدر عادی ام، چقدر درسته، ارامش هم داشتم. خیلی خوب بود به خدا! اینجا چیه؟ همه مون یه ریختی شدیم، خیلی هم بی ریخت! مملکت خود ادم که نیست، مجبور شدیم یه ریخت متوسطی پیدا کنیم اون ریختی بشیم، حالا میگم ریخت خیلی به قیافه نمیگیرید حرفم رو دیگه، دیگه شما که خودتون پامنبری این بلاگید میدونید میگم ریخت یعنی کلا همه مون یه جور شده شخصیتمون، یه شخصیت خوب و متوسط دیگه. بابا اونور هر روزش ادم یه مدلی بود، پسر صبح که از در میزدی بیرون میتونستی خوشحال در خونه رو باز کنی که روز رو شروع کنی، یه لحظه بعد میتونست اعصابت تو بگایی باشه تو ترافیک هی همه ک..ی بازی درارن برات، یهو خودت هم تصمیم بگیری ادم ک..ی بشی ، ک..ی تر از همه رانندگی کنی. حالا اینش منفیه، اینو خبری میخواستم بگم ولی ویرگول گذاشتم یعنی میخواستم بگم منفیه؟ والا منفی نیست، یعنی اینکه ادم میتونه احوالات متفاوت داشته باشه خودش نعمته، اینور خیلی بابا تخمیه! من خودم هرجوری فکر میکنم اینور بمون نیستم، به زودی میزنم بیرون، میزنم بیرون که یعنی میام ایران. حالا نه به قصد خدمت، نه به قصد عشق و حال، به هیچکدومش. به قصد زندگی، به نظرم اون بالا پایین شدنه، اون استرس تخمی ها که وجود داشت، اون کس خنده ها، همه شون رو بدنم لازم داره. بدن همه لازم داره، ادم که نمیتونه یادش بره، یعنی من که یادم نمیره که چی کارا بلدم، کجاها زندگی کردم! حالا تو بگیر هرچقدر هم اینور بخواد متعادل و درست و اینا باشه، به من که نمیخوره خب. من شبیه این انارهای یزد هستم که فقط در اب و هوای ک..ی یزد پرورش پیدا میکنم، اگر منو بیارن جای خوش اب و هوا، یا بی مزه میشم یا بی رنگ میشم یا هرچی. شبیه این انارها میشم که تو کالیفرنیا میکارن، یه اناره، نیم کیلو، سرخ، خوشمزه هم هست، اما انار نیست. بخدا چرت نمیگم، انار نیست. یه چیزی شبیه به یه چیزی شبیه به اناره. تا این حد. ظاهری نمیگم ها، ظاهری از تمام انارهای ساوه و یزد قشنگ تره اما انار نیست. اصلا من امروز راجع به ظاهر و ریخت و اینا صحبت نمیکنم. امروز خیلی عمیق شدم. دارم میگم که خلاصه اون محیطه خیلی محیط درست تریه برا من! یه نگاه به خودم نکنم یه ده سال دیگه اینجام، یه زندگی اروم، بی دغدغه ولی از تو پاشیدم، نقل قول همون اناره. میگیرید چی میگم؟ امروز من چقدر رو اینکه شماها میگیرید حرفامو حساب کردم. یعنی ده سال دیگه من اینجا احتمالا فرقی با الان نداره، تو بگو یه خرده تجربه بیشتر و مال منال بیشتر. ولی بابا تو ایران عینهو شهربازیه، هر روزش یه ریخته! هر شبش یه جوره! حالا میگید نشستید خونه و فکر میکنید من خیلی کیف و حال میکردم ایران ازین حرفا میزنم. نه بابا کیف و حال کونِ کی بوده؟ همین که دوم دبیرستان میرفتم محمود کریمی عینهو یه سگ سینه میزدم، دوسال بعدش یه ریخت کاملا متفاوت دیگه بودم. بابا قشنگه دیگه، مگه زندگی چیه؟ سرکار رفتن؟ باشگاه رفتن؟ نه به خدا، زندگی همون باز کردن در خونه است که بزنی از خونه بیرون ندونی در رو که باز میکنی چه اتفاقاتی برات ممکنه بیفته! تازه الان اگه برگردم یه خرده سن و سال رفته ازم مثلا، پخته تر شدم بهترم هست. جای موندن نیست. اینجا باس گلشو چید، برگشت. 

۲۱ خرداد، ۱۳۹۳

امید من به شماست.

برای فهمیدن اینکه کجا کار میکنم، کجا درس خوانده ام و کجا زندگی میکنم احتمالا لینکداین کافی است که تمام این اطلاعات را عرضه کند. از روی اینستاگرام میشه فهمید چیا میخورم، چه کفش هایی میپوشم و مهمانی هایی که میروم چه شکلی است و کجاها سفر میکنم. الباقی چیزهایی که میماند هم روی فیسبوک است. توییتر و پینترست و پلاس و الباقی هم بمانند برای بعد. وجود این همه اطلاعات از هرکسی به نظرم اصلا هولناک نیست، شبیه به جانورانی هستیم که دل و روده شان معلوم است و ادم میتواند ببیند بدنش چگونه کار میکند و این شاید قشنگ و دلچسب نباشد اما خب بد هم نیست. همه چیز رو است، اما قسمت گند قضییه انجاست که این حجم اطلاعات وقت ما را پرکرده است و دائما مشغول به اضافه کردن سطح معلومات سطحی مان از بقیه هستیم و فرصتی برای عمیق شدن نداریم. نشان به ان نشان که همه از هم خبر داریم ولی فقط خبر داریم، همین.  

۲۳ فروردین، ۱۳۹۳

یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت

مامان بابای نوژن رفته بودن کاشون تشییع جنازه شوهر خاله باباش. نوژن هم از ساعت نه صبح رفته بود میدون ونک، انقدر دور زده بود که یکی رو سوار کنه. یکی سوار میشه، میرن خونه، دیگه تا عصر انقدر باهم رفیق شده بودن وقتی نوژن میخواست بره برسونتش تا آژانس واقعا غصه داشت،نوژن بهش دوبرابر پول داده بود، دختره هم وابسته شده بود بس که نوژن خوب بود اخه.  
بعد شب مامان بابای نوژن اومده بودن، انقدر خونه بو عطر زنونه میداده، بابای نوژن میزنه زیر گوشِ نوژن که خیلی بی صفتی که یه صبح تا شب تنها میمونی ازین کارا میکنی.
سیلی خورده اومد دنبال من، که بریم سیگار بکشیم، بغض داشت، میگفت میخوام برم دختره رو بگیرم، به شوهر خاله باباشم فحش میداد. هی هم به دختره اس ام اس میداد. گوشی نوژن رو گرفتم واسه دختره نوشتم: "یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت"
نوژن دختره رو گرفت. 


۰۹ فروردین، ۱۳۹۳

نتیجه های منطقی

بچه که بودیم بابابزرگم همیشه زیر لب میخوند: "گرگ اجل را ببین که یکایک ازین گله می برد... این گله را ببین که چه آسوده می چرد." منم کلی حال میکردم. ولی الان یه جور دیگه باهاش حال میکنم، حال میکنم با این گله که فهمیدن باگِ داستان اینه که خالق گرگ و گله یکیه و هردو تو بازی ان و اسوده می چرند. ما هم که پایه علف و چرا! 

۰۶ فروردین، ۱۳۹۳

من یک بلاگر بی مخاطب هستم که مخاطب هاشو دوست داره.

بیشتر از چهارسال ازین بلاگ میگذره! اتفاقات زیادی توی این مدت برای هر ادمی میفته و خب طبیعتا میتونه روی نوشتن هم تاثیر بذاره، مخصوصا برای من که قلم خیلی معمولی ای دارم و راحت تحت تاثیر قرار میگیره. یه موقع هایی بامزه میخواستم باشم، یه موقع هایی احساسی، یه موقع هایی ناامید. یه پست هایی دارم که نشون میده میخواستم برای درس خوندن از ایران خارج شم، بعد یه سری دیگه از پست ها از احوالات ناخوش خودم در جایی خارج از ایران نوشتم. یه موقع هایی دلم برای دوس دخترم تنگ شده، گاهی برای بابام، گاهی برای دوستام و کلا خیلی لوس بوده ام در طی این چند سال. اما هر اتفاقی که افتاده شاید یه ردی از اون اتفاق رو بشه اینجا دید، همه شماهایی که اومدید تا میومدید این بلاگ، برای این پست ها وقت گذاشتید و خوندید. سعی کردم قشنگ بنویسم، جوریکه خوندنش براتون خسته کننده نباشه، اما خیلی موفق نبودم. این رو از روی امارهای بازدید کننده ها و این ها میگم. اینجا نوشته که 30881 بار این صفحه باز شده، من میگم 20 هزارتاش خودم بودم، از 10881 باری که افراد مختلف این صفحه رو باز کردن و وقتشون رو صرف کردن ازشون تشکر میکنم، این وسط بعضی ها میخوندن و میرفتن و بعضی های دیگه یه کامنتی هم میذاشتن، انقدر این بلاگ خونده نمیشه که کسایی که کامنت میذارن و لایک میزنن رو حفظم و میخوام ازشون اسم ببرم و بیارمشون جلوی صف، ازشون تشکر کنم.
یه نفر همیشه از یه جای در جنوب شرق اسیا واسه پستام لایک میزنه که نمیشناسمش.اما ازش خیلی خیلی ممنونم. 
یکی به اسم ناشناس برام کامنت میذاره که میفهمم پستام رو میخونه حداقل. ازش خیلی خیلی ممنونم.
یه نفر دیگه ای هم وجود داره که همیشه مسخره ام میکنه که چقدر لوسم و اینا. ازش ممنونم. شما هم بیا جانم. بیا اینجا واستا.
به علاوه از قند قزل الا، نویسنده یوهو، علی صهبا، کافه بورلی، لنگ دراز، هاراکیری12، یک عدددختر، میوت ویژن، بالتازار و هرکسی که منو توی پستاش یا تو بلاگش معرفی کرده ممنونم. شماها باعث شدید که من بیشتر دیده بشم و برای کسی که چیزی رو مینویسه معمولا این خیلی مطلوبه که خونده بشه.
بعلاوه چندین و چندنفر هم میخونن این پستارو که ممنونم ازشون واقعا. امارهاشون رو دورادور از بلاگر میبینم و از همین جا ازشون تشکر میکنم. سوسن، سیاوش و سهیلا، علی، هوا، ف ، الانزاپین، هوا و خیلی های دیگه.

سال نوتون مبارک.
ایمیل من : tofangbazi [at] gmail.com

۲۸ اسفند، ۱۳۹۲

بیا بریم به مزار ملاممدجان

همچین غمگین و بی انگیزه بودم نسبت به همه چی، نسبت به کاری میکردم، نسبت به کارهایی که کرده بودم، نسبت به کارهایی که فردا میخواستم بکنم. کلا اینجوری ام این چندوقته. بعد خیلی اتفاقی آهنگ «بیا بریم به مزار ملا ممدجان» رو یوتیوب اومد اون بغل. بازش کردم، دیدم یارو تو اوجه گهه! یعنی دیگه داره تو گه دست و پا میزنه اما هنوز داره میخونه، میخونه که بیا بریم مزارشریف! یه جای گه تر! اما میگه بیا بریم. با شعر و اواز هم میگه بیا بریم! خب خوبه دیگه! مگه از افغانستان سخت تر داریم؟ خب این شد که از خودم خجالت  کشیدم. 

۱۵ اسفند، ۱۳۹۲

از روی اسمی که به یارو دادم میتونن پیدامون کنن

رفتیم بازیلیکو، بازیلیکو یه رستوران متوسطی بود پایین برج سفید که هنوزم هست، اما دیگه متوسط هم نیست. بازیلیکو یه دالان درازی بود که یه تابلو بزرگ و درازی داشت که به یک طرف دیوار دالان طورش زده بود، بعد یه روز اون تابلو رو برداشتن به جاش اینه گذاشتن! احمق! از همون روز غذاش اشغال شد، شد شبیه بقیه جاها. تابلو هیچ چیز خاصی نداشت اما کی میاد یه تابلو 6 متری در 40 سانتی رو برداره به جاش اینه بذاره؟ کی میاد؟ قطعا کسی میاد که چیزی نمیفهمه، و کسی که چیزی نمیفهمه اشپزی هم نمیفهمه! این شد که غذاش هم خراب شد. این که میگم رفتیم بازیلیکو مربوط میشه به قبل از تابلو بازی و این حرفا. اون موقع ها که وقتی سرتو از تو بشقاب بلند میکردی اینه ای نبود که کله خودتو توش ببینی و هول کنی که: اه! موهام داره میریزه! یا نگاه کن! خالی شده اونجاهاش! میشد غذا خورد راحت. اونموقع ها بود که رفته بودیم بازیلیکو، اما نتونستیم بشینیم، بس که شلوغ بود، اسممون رو نوشت که میز خالی شد صدامون کنه. پرسید چند نفرید؟ منم گفتم: دونفر. دو نفر بودیم. ازین دونفره ها که حالا کاش سه نفر بودیم یا چاهارنفر. حوصله همو نداشتیم. یعنی داشتیما اما به این جمع بندی رسیده بودیم که همینه دیگه، بحث نکنیم باهم. واسه همین کم حرف میزدیم باهم. راحت هم بودیم باهم. اسمم رو دادم که صدامون کنه.
یه چاهارتا مغازه پایین ترش یه بنتون بود، گفت بریم یه نگاه بکنیم. کم حرف میزدیم باهم. خیلی بد بود جلو رستوران واستیم همینجوری یکیمون اینورو نگاه کنه، یکیمون اونور. احتمالا همه میگفتن اینا دعواشون شده باهم، خب اگه اینجوریه چرا اومدن بیرون؟ واسه همین گفتم بریم که تو  مغازه باشیم که ادم های کمتری ببینن ما رو! اون رابطه دیدنی ما خیلی واسه بقیه دیدن نداشت که حالا بیست دقیقه هم کنار خیابون پاسداران واستیم. اما یه چیزی به ذهنم اومد این بود که همینجوری ده دقیقه اش گذشته که اینجا واستادیم یه پنج دقیقه دیگه واستیم میز خالی میشه، خواستم بهش بگم که بیا واستیم الان میز خالی میشه اما نگفتم، خیلی طولانی بود گفتنش و احتمالا میخواست بگه که کلی مونده تا میز خالی باشه، یا میخواست بگه یه دقیقه هم نگذشته ! ده دقیقه نشده و ازین حرفا! بیخیال شدم، راه افتادم باهاش، یعنی اینکه بریم.همینجوری تو فاصله بیست قدمی ای که تا بنتون داشتیم ازم یه متر جلوتر بود. از پشت میدیدمش، موهاش فر میخورد وقتی خشکششون نمیکرد، فرهای ریز موش از زیر شالش زده بود بیرون، دیدم چقدر قشنگه این موجود. دیدم چقدر دوست داشتیم همو قبل ترها، الان هم داشتیم؟ داشتیم، ولی این مدلی دیگه، توی اون بیست قدم برنگشت ببینه من کجام، ازینش خوشم میومد، تخمشم نبودم اما دوستم داشت، یهو احساس کردم این موجودی که موهای فر ریزش زده بیرون از لای شالش و کمرش داره پیچ میخوره که بره تو مغازه رو من چقدر میخوام. دلم خواست برم بهش بگم ول کن! بیا برگردیم خونه. بریم خونه فیلم ببینیم. زنگ بزنیم غذا بیارن. نگفتم اما. خیلی توضیح باید میدادم که چرا به این جمع بندی رسیدم، باید توجیهش میکردم که تاحالا اینجوری از پشت سر ندیده بودمش که جلوم راه بره. توضیحش سخت بود. اصلا اونموقع همه کاری سخت بود. بیخیال شدم.
رفتیم تو بنتون. حراج 70 درصد بود، هیچی نمونده بود. بنتون عین دیس های غذا بودن وقتی که شام تموم میشه! تو رگال ها لباس بود اما خیلی شلخته و نامنظم. یه میز هم گذاشته بودن وسط مغازه روش پر از لباس زیر زنونه بود! احتمالا سایزهای خیلی پرت، من همونجا واستادم، اونم رفت سمت رگال ها، رو رگال ها هیچی نبود تقریبا. روی هر رگالی شیش تا چوب رختی، به هرچوب رختی یه لباس از یه سایز پرت! من همینجوری خیره بودم به جلوم، جلوم چیز خاصی نبود، اما جلوترم همون میزه بود، اگه کسی از دور میدید فکر میکرد خیره شدم به میزه، اما واقعیتش من به هیچی خیره شده بودم، به یه دیوار خالی. تو ذهنم ریتم اهنگ شماعی زاده بود که میگفت : ماهی ها اشک میریزن چیک چیک تو برکه! داشتم به اینش فکر میکردم که این ریتمش شاده، چرا پس داره میگه اشک میریزن؟ چی شده؟ داشتم یه تفسیرِ شادی از اشک ریختن واسه خودم پیدا میکردم، اگه میتونستم توجیه کنم که اشک ریختن اتفاق خوبیه و ادمها موقع شادی چیک چیک اشک میریزن همه چی حل میشد! اهنگ منطقی به نظر میرسید. همینجوری داشتم به جلو نگاه میکردم، به هیچی! به دیواری که اون ته سالن بنتون بود! یهو اومد جلوم گفت: چرا اینجا واستادی؟ گفتم کجا واستادم؟ گفت: نگاه کن همه دارن نگات میکنن خیره شدی. گفتم: داشتم فکر میکردم. گفت: اونجوری فکر میکنی؟ یه مقدار غر زد بعد گفت که حالیم نیست وقتی علف میکشم چقدر احمق میشم دستم رو گرفت که بریم از مغازه بیرون. کاش میشد همونموقع میرفتیم خونه، تا همین امروز هم از خونه بیرون نمیومدیم. میشد چهارسال و سه چاهار ماه همه اش.
\