۲۰ بهمن، ۱۳۹۴

بله بعد از شصت سال متوجه شدیم که مادربزرگم به مامانم به اندازه کافی محبت نکرده، چون بلد نبوده یا سرش شلوغ بوده. یعنی مادرم کم نوازش دریافت کرده، بعد مادرم هم به ماها کم محبت کرده، بعد خواهرم که بچه کوچیک داره، رفته دکتر همینطوری حرف زده و اینا، بعد کل قضییه رو فهمیده، بعد دکتر با بقیه صحبت کرده و کل رشته مشکل رو پیدا کرده. 
بچه خواهرم اوکیه، چون هنوز هیچی نشده فهمیدن چه مشکلاتی ممکنه پیش بیاد و حلش کردن. من و بقیه اعضای خانواده هم اوکیم! من از دوست دخترم محبت گرفتم (گرفتم واقعا؟) و بابام. دکتر به خواهرم گفته که مامانم از همه اوضاعش خراب تره! شصت سال یک مشکلی داشته که نمیدونسته چیه. همه استرس ها و مسائلش هم واسه همین بوده، یا دستکم این یکی از علت هاش بوده. 
دو روزه دارم به مامانم فکر میکنم، نه خیلی سنتی بود که نفهمه چی بهش گذشته، نه انقدر زود فهمید که بتونه درستش کنه. براش کلی گریه کردم.

۰۹ بهمن، ۱۳۹۴

انگاری که هایده از قبر دراومده باشه

میخوام برم یه بنز قرمز قدیمی بخرم، با یه خانم تپلی که ماتیک قرمز میزنه هم دوست بشم، هی بکنمش بعد گشنمون که شد با بنزه بریم بیزون،بعد اون بگه ماتیکم رو با رنگ ماشینت ست کردم، بعد از هم لب و لوب بگیریم هی.  

۰۷ بهمن، ۱۳۹۴

کار شد نداره

قصه اون لاک پشت و مرغابی ها تو کلیله و دمنه یادتونه؟ تو کتاب درسی بود اصلا. قصه خاصی نبود، یعنی انقدر معمولی بود که منم یادم نیست چی بود اما راجع به این بود که لاکپشت ایده میورد که با مرغابی استارتاپ بزنن، بعد ایدشون نگرفت لاک پشت از اون بالا افتاد پایین به گا رفت. لاک پشت ایده اش خوب بود، مرغابی هم به نظر جونور خوبی میومد اما نشد دیگه. مثلا خیلی وقت ها نمیشه. اصلا بیشتر وقت ها نمیشه. نه که نشدن اصل باشه ها، اما خب نمیشه دیگه. واسه ما هم داره نمیشه، من که نه استارتاپ زدم نه هیچکار خاصی کردم. ولی به نظرم داره نمیشه دیگه. یعنی بوش میاد که داره همه چی به گا میره. از کجا میگم؟ از رو سنم میگم. خب ادم سنش میره بالاتر، هی وقتی نمیشه، دیگه نمیشه دیگه. میفهمید چی میگم؟ بخدا میفهمید، مطمئنم.

۲۸ دی، ۱۳۹۴

ما گم شدیم!

انگاری که گرد مرده پاشیدن باشن اینجا! دیگه هیشکی نیست، نه من میام، نه بقیه! بخوره تو سر تکنولوژی که انگاری فصل بلاگ داشتن و بلاگ بازی تموم شده، دیگه الان همه حرفاشون رو روی فیسبوک و اینستاگرام و تلگرام میزنن. دیگه کسی حال نداره ببینه بلاگ کی چیه و چی چی توش نوشته! انگاری ما هم باس جمع کنیم بریم. من که از لای همین پست ها با ادم هایی اشنا شدم که نمیشناختمشان قبلا! بعضی هایشان را دیدم، بعضی هارا هم نشد که ببینیم، اما حیف، انگاری که دوره اش به سر اومده. 
هنوز نشده که ادمهای غریبه توی فیسبوک یکهو انقدر صمیمی شوند، فیسبوک از بس عکس و ویدئو و دری وری از ادم ثبت میکند که دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمیماند. همه چیز خیلی شفاف تر از اینجاست. اینجا اما بالعکس، ادم ها رو از روی کامنتشان میشناختی، بعد شاید به بلاگشان سر میزدی یا ایمیلشان میزدی! خلاصه که اول میشناختیشان بعد عکسشان را میدیدی! درست برعکس فیسبوک. 
باری بهرجهت، به نظرم کسی نیست که اینجا رو چک کنه و من هم خیلی مخاطبی ندارم که چیزی بگم، نمیخوام درشو گل بگیرم، چون دلیلی نمیبینم، اما میخوام ایمیلم رو بدم که اگر کاری بود ایمیل بزنید. خوشحال میشم. تفنگ بازی ات جیمیل دات کام
tofangbazi at gmail dot com

۰۲ تیر، ۱۳۹۴

دَنگ دَنگ دَنگ، یک مرد الدَنگ!

خدا رو شکر که تموم شد که اگر تموم نمیشد واقعا من تموم کننده نبودم همینجوری میشستم هم اون بپوسه هم خودم ولی اون ابتکار عمل رو به دست گرفت و گفت که چقدر داغه و کلفته! من هم ابتکار عمل رو از دستش دراوردم گفتم تازه اگه بزنی تو سرش میره پایین بعد دوباره میاد بالا و استوار وایمیسته ! اونم زد که بره پایین، الان پایین رفتن ها تموم شده دیگه، الان بالام، استوارم! حالمم خوبه خدا رو شکر.

از مزیت های رابطه لانگ دیستنس اینه که هر چاهار طرف رابطه رضایت نسبی ای دارند و ما هم سعی کرده بودیم در طی این دوسال یک رابطه لانگ دیستنسی ایجاد کنیم که همه مون توش بهره کافی ببریم، اما به نظرم اون نظر به اینده داشت و احساس میکرد که الان بیرون رابطه با من براش ریدن، رفت! یعنی خودم گفتم بره، همیشه هم میگفتم، اما نمیرفت، این دفعه رفت. رفت و با یه پسر امریکایی دوست شده (چه غلطا) و من موندم با اون زبان بلیغ و فصیحی که اون داشت چطوری میتونه چارتا دیالوگ با یارو حرف بزنه. حالا شما اول رابطه تو کفِ این باشی که طرف امریکاییه، چه نایسه، چه پسر خوبیه و اینا، دیگه بعد ازون کلا چیکارش میخوای بکنی رو نمیدونم. چون واقعا در بهترین حالت میتونه شصت درصد حرفاشو بفهمه، همیشه هم نمیشه از رو شصت درصد فهمید چی میگه، ماها خودمون صدردصد زبون هم رو میفهمیدیم اما همدیگه رو پنجاه درصد میفهمیدیم، حالا اینکه کلا نصف حرفاشو نمیفهمه رو نمیدونم. اضافه کنید چارتا سریال، چار قسمت کلاه قرمزی واینارو هم خودش رو محروم کرده! محروم کرده که کرده! ولی نوش جونش! خوش بگذره، ایشالا پسره خوب باشه قیافش، ابتکار عملش گنده باشه، هی شبیه همستر رو هم غلت بزنن شب تا صبح، صبح تا شب هم برای استیکر بفرستن. به من دیگه بقیه اش ربطی نداره.
 منم مثل همیشه میرم عاشق یکی میشم که در دسترس نیست، بعد میشینیم باهاش حرف میزنم، اختلاط میکنم، هی قربون صدقه ام میره و هی میگیم که اگه میشد با هم باشیم چی میشد؟ هی از خودمون این سوالو میپرسیم. 

۲۶ فروردین، ۱۳۹۴

اگه بخوام راستشو بهتون بگم باید بگم که تنهایی کاری از پیش نمیره. منم خیلی تنها شدم. اینام یه لشگرن، منم که فقط خودمم دیگه. 

۰۱ فروردین، ۱۳۹۴

من برم حاضر شم.

هرسال که نمیشه سال اشک پوری، سال خون مرتضی باشه. امسال یه سال دیگه است. نگاه کن منوخیر سرم چقدر خوبه حالم، ببین چقدر جوونم، ببین چقدر کار میشه کرد. 
همه اینارو از ته دلم گفتم، کونش نبود سفره هفت سین بچینم، حالا عید دقیقا یک ساعت دیگه است، الان یه چیزی تنم میکنم میرم خونه خواهر امیر. اونا سفره هفت سین دارن، پای سفره وایمیسیم دعا میخونیم که یا مقلب القلوب امسال بزن تو زاویه.
من برم حاضر شم.

۱۵ اسفند، ۱۳۹۳

فامیلِ ما تعریف نمیکرد از کسی، دیگه وقتی تعریف میکرد دیگه میگاییدش.

عمو کوچیکم معتقده که اگه صدای اندی رو داشت انقدر توسط خانواده تحقیر میشد که جرات نمیکرد از در خونه بیاد بیرون. منم با یه پونزده  شونزده تای دیگه تو همین خانواده بزرگ شدیم. همینجوری کیری پیری! محوریت این بود که نذاریم بچه رو خر برداره فکر کنه حالا خبری شده، این نوع تربیت یه امتیازی هم داشت اونم این بود که ادم های دهن نبینی بار اومدیم که خب همیشه هم خوب نیست. هرکدوم از ما پونزده شونزده تا اگه یهو اوضاعش تخمی شد، دیگه تخمی شد و کسخل شد و تموم شد رفت! چون کلا حرف گوش نمیدیم. چون بهمون یاد دادن که حرف گوش ندیم بعد با همون سرعت که میشه پیشرفت کرد میشه به گا هم رفت. البته کسی به گا نرفت، فقط خیلی هامون کسخل شدن! کسخل های متفاوت، ازین متفاوت هایی که ادم عنش میگیره از تفاوت ها! مث تیپ های سوزان روشن که متفاوته، ولی بخوره تو سرش تفاوتاش، چیه اخه لباس چرمی قرمز؟ ماها هم همینجوری متفاوت کسخل شدیم. بعد از همه اش بهتر این گروه  وایبریه است که همه فامیل توشن، نسل قبلیه در قاموس یک نسل به گا رفته و پشیمون از کرده خودش، دائما در حال تعریف کردن از بچه ها و تحسین هستند! تحسین های کس شعر از کارهای کسشعرِ ادم های کسشعر! خیلی خنده داره تلاش احمقانه شون، منم اینحا میشینم، یه چیزی رول میکنم، دو تا پوک میزنم، میشینم حرفاشون رو میخونم میخندم. یا از رو چتی میخندم، یا واقعا بامزه است.   

۰۶ دی، ۱۳۹۳

وقتی دلگیری و تنها، رضا میشه غریب الغربا

همیشه توی رابطه ها و دوستی هایی که داشتم، این طرف قصه واستاده بودم،طرفِ زبر و زرنگه که سرش چاهارجا میجنبه اما نم هم پس نمیده. این دفعه این یکی ور هستم، زبر و زرنگه اونور واستاده، هرچند که خیلی زرنگ و کیرتیز هم نبود. ولی به هرجهت من این یکی ور واستادم و رابطه هه رو دارم ازینور میبینم، جالبه که هنوز این قضییه و اتفاق ها برام تازه است، هنوز اعصابم تخمی میشه، هنوز سیگارها رو میبلعم، معده‌ام تیر میکشه، خوابم به هم میریزه. 
حالا ایناش به کنار، این ور قضییه واستادن هم جالبه، اصلا کلا این هستی چیز جالبیه، واسه همین هی خدا تیکه میندازه که شماها گمراهید، خبر ندارید، نفهمید، حیوونید! نه که خودش بالاست، یه لنز واید بسته، داره همه چی رو میبینه، بعد هم تیکه میندازه، خب بیا باهم ببینیم، نمیشه تو اونو ببینی یه چیزی بگی، من اینو ببینم. خب بده ما هم ببینیم. خب میدادی ببینه! اصلا بده همه ببینن بفهمن قضییه چیه؟

۰۶ آبان، ۱۳۹۳

هر روز که نه حالا، ولی هر دو روز یکبار وقتی میام خونه، یه نامه چسبوندن به در خونه که میگه باس برم دفتر ساختمون و بدهی‌ام رو بدم. روزهای اول نامه هه رو میکندم، از سه روز پیش که توش نوشتن اگه بدهیت رو ندی باس خونه رو خالی کنی، دیگه نامه‌ها رو نمیکنم، میذارم همون روی در باشه که فکر کنن نیومدم خونه و ندیدم نامه هارو کلا. 
خیلی ساده است پولام تموم شده، یه دوماه که سرکار نمیرفتم، به جاش مسافرت هم رفتم، بالا و پایین کردم، حالا هم کلی به بانک و همه جا بدهکارم. بدهیم به ساختمون چیزی نیست، نصف اجاره یه ماهه، ولی الان ندارم بدم، باید پول بیاد تو حسابم. هرچی داشتم رو نقد کردم، قرض هم کردم، شد چهارهزار و پونصد دلار، دادم 24 تا قرص خریدم که بچه دوماهه رو بندازیم. یادگاری نمونه از ماها. حالا اینکه چجوری پول جور کردم، پول رو چجوری نقد کردم که کسی شک نکنه و چجوری راضیش کردم بره ازمایش بده و فحش خوردم و ایناش بماند، این نامه های چسبیده به در خیلی بدجور تو ذوق میزنه! الان سه تا شده، احتمالا پسفردا که بشه چاهارتا بهم زنگ میزنن ، میگم اینجا نیستم، سفرم و تا بیام تصفیه میکنم. خوبه شب میام و کسی نمیبینه منو. 4500 دلار، به خودم گفتم خیلیه، میشه 15 میلیون تومن، من بابام تا دبیرستان کلا پونزده میلیون خرجم نکرده بود که من بابت 24 قرص دادم. البته گفتن یک سری امپول هم هست که خیلی ارزونتر بود ولی امپول ادم نبود، امپول گاو بود، درد داشت، عوارض جانبی داشت. ما گفتیم گور پدرش، اونی رو بدید که بچه بره، مادر بچه بمونه. مادر بچه هم نموند، اصلا از قبلش رفته بود، برگشت که گندی که زدیم رو جمع کنیم. جمع کردیم دیگه، حالا من میرم سرکار، تیکه تیکه قرضارو میدم، اونم میره با یکی دیگه دوست میشه، خیلی ساده، پریود شد فقط. 
یه بار دیگه هم اینکارو کرده بودم، اینجا نه، تهران. ته حکیمیه، یعنی یکی از دوستام پزشک بود، یکی رو معرفی کرد، رفتیم ته حکیمیه، اونجا یه پاترول اومد، گفت دنبالش بریم، رفتیم یه خونه ای که پایینش یه جایی شبیه کلینیک بود، فقط شبیهش بود، بعد کرتاژ کردن، یه نسخه هم دادن که بریم بخریم از ناصرخسرو. رفتم نسخه رو خریدم، برگشتم لواسون، برده بودمش لواسون خونه دوستم، درد داشت طفلی. دکتر هم گفته بود دیواره رحمت لیز شده، اگه تا یکی دوسال دیگه بچه دار نشی، دیگه بچه دار نمیشی. اونجا تو لواسون زیرچشماش کبود بود، حالا نمیدونم زیر چشماش چرا کبود بود، شروع کرد بهم فحش دادن، گفت تو خیلی دیوثی! بهم گفت توی دیوث یه ملافه نیوردی بودی که زیر من روزنامه نندازن. انگاری من کرتاژ کرده بودم که بدونم، انگاری بیمارستان دی هم کورتاژ میکرد که من بردمش ته حکیمیه واسه کورتاژ. فحش میداد، منم گریه میکردم میگفتم من دیوثم، من بی همه چیزم! شبش که خوابید، پیاده رفتم بیرون، واقعا به این فکر کردم که چقدر بدبختم، چقدر یکی رو بدبخت کردم، تمام سیاهی های دنیا توی من جمع شد اونشب. فکر میکردم اشغال ترین ادم روی کره زمینم، واقعا میخواستم بمیرم. به خودم گفتم برم از بالای تپه های سیدپیاز خودم رو ول بدم رو سنگی چیزی که بمیرم. به خدا به این فکر کردم که قضییه این ممکنه یک درصد به خوبی تموم شه و این کار من اون یک درصد رو میگیره. چهارصد و پنجاه تومن دادم به خانوم دکتره، تو حکیمیه. جای بهتر بود میبردمش، کلش توی دو روز اتفاق افتاد. رفتیم ، پول رو دادیم اول، بعد گفتن خب بیاید بکنید، ملافه شو چک نکردم که بگم نه اینجا خوب نیست، یا من میرم ملافه بیارم. نمیشد. اونجا خودم رو جمع کردم، قبلش خودم رو جمع کردم، بعدش تو راه خودم رو جمع کردم، رفتم ناصرخسرو خودم رو جمع کردم، داروها رو خریدم برگشتم لواسون خودم رو جمع  کردم، اما شبش که تنها شدم دیگه ول کردم خودمو. انقدر از صب ترسیده بودم و استرس داشتم زانوهام غیرارادی میلرزید. میگن چاهارستون بدن میلرزه، واقعا میلرزه، یه جا نشسته بودم میلرزیدم. به هیشکی هم نگفته بودم، فقط یک نفر اونم همون دوست دکترم. بعد دیدم دست چپم خوب کار نمیکنه، همینجوری تو شب نمیتونستم کلیدو از جیبیم دربیارم، با دست راستم کلیدو دراوردم، برگشتم تو ویلا. 
من هنوزم بعضی وقتا دست چپم میلرزه، یعنی موقعی که عصبی میشم، دستم میلرزه، بعد اون قضییه این این ریختی شد، یا کلا به هم ربطی ندارن اما خب الانم دستم میلرزه. امروز که خسته از کار اومدم، دیدم نامه سوم رو هم چسبوندن، این دستم شروع کرد به لرزیدن، یهو لواسون شد اینجا برام. انگاری که بخوام کلید بندازم، بی اندازه همه چی شبیه به هم بود.یه خرده الان پوست کلفت تر شدم، اونموقع بچه تر بودم، همین. تنها فرقش این بود. یه فرق دیگه هم داشت، اون خیلی درد کشید، این اما نه، یه خرده حالت تهوع و اینا. در همین حد. اون بعدش رفت فنلاند. یعنی ازدواج کرد رفت سوئد، بعد هم با شوهرش رفت فنلاند، چهارسال بعد بچه دار هم شد، ایسنتاکرام داره، میرم چک میکنم ببینم خوشه یا نه. به نظرم خوشه، همه اش عکسای خودش و شوهرشو بچه شو میذاره. حتما با هم خوشن که عکس زیاد اپلود میکنه. ساوندکلاودش رو هم دیدم، اهنگ های سرخوش و خوب شیر میکنه، یعنی حالش خوبه، هر دو سه ماه یه سری میزنم، نه که دلم گیر باشه. یه جورایی احساس مسئولیته. این که بچه دار شد انگاری من بچه دار شده باشم، انقدر خوشحال شدم. حالا این یکی هم ایشاله خوشبخت میشه، این یکی دست و پادار ترهم هست، اون باز یه خرده ساده و اینا بود. این اومد به ما گفت قضییه اینه، گفتیم بریم ازمایش کنیم، گفت نمیام. بردمش به زور. به زور که میگم یعنی به خایه مالی، به یه مدلی. بعدا هم تایید شد، یک دکتر مکزیکی اومد دیدش، یه اقایی بود، بعد 24 تا قرص داد، 4500 دلار هم به صورت نقد گرفت. نذاشت منم برم. هیشکی نمیتونست بره. هرچی بود از ته حکیمیه بهتر بود، میگم که پوست کلفت شدم، واسه همین امروز که نامه سوم رو دیدم گفتم سخت نگیر سه روز دیگه حقوق دو هفته ام رو میگیرم پول این جاکشا رو میدم. بعدا هم پول بانک و سود پولش رو میدم. ایشاله اینم میره خوشبخت میشه، که اگه نره هم خوشبخته. بدبخت منم که از هرکی یه لرزش و یادگاری ای واسم میمونه، اخرشم بهم میگن دیوث!  

۱۴ شهریور، ۱۳۹۳

شب تولد تو دلم رو هدیه دادم، ولی پس فرستاد، دیدید پس فرستاد، دی دی دید پس فرستاد

یک سالی همین موقع‌ها، وقتی بابا ایران نبود و اینترنت و این صحبت‌ها هم نبود، بابا یک تلفنی زد و دونکته را در تلفن خاطرنشان کرد، یکی اینکه حالش خوب است و دیگری اینکه من را مامور کرد تا بروم برای خودم هدیه تولد بخرم. حسب سیستم ارزشگذاری که خانواده داشت، با بازی‌های کامپیوتری خیلی عیاق نشدم، هیچوقت پلی‌استیشن و ایکس‌باکس و اینها پایش به خانه ما باز نشد و من هم استعدادی در هیچکدامشان نداشتم. نمیدانم نبود انها من را بی‌استعداد کرد یا بی‌استعدادی باعث شد که هیچوقت ازینچیزها نداشته باشم. خلاصه اینکه یکی فوتبال و تفریحات توی کوچه میماند، یکی کتاب. دومی هم بیشتر با روحیات من سازگار بود، دویدن و فوتبال و این صحبتها یک تقلای بیخودی بود به نظرم، تاوقتی میشد نشست و کتاب خواند دلیلی نمیدیدم تا زیرافتاب بدوئم. روی همین اصل، وقتی مامور شدم برای خودم هدیه تولد بگیرم به این نتیجه رسیدم که باید برای خودم کتاب بخرم. میشد کلی کتاب خرید، خیلی کلنجار رفتم که چه کتابهایی را لیست کنم، همه اش مردد بودم که کتاب خوب است یا نه، چون بهرجهت بابا کتاب را میخرید، بقیه وسایل بود که میشد به انها فکر کرد. بیخیال فکر کردن شدم، پول را از مامانم گرفتم، با اتوبوس ها سرازیر شدم به سمت مرکز تهران، انقلاب و انطرف ها. گفتم میروم یک عالمه کتاب میخرم، یک ماشین میگیرم برمیگردم خانه. همینجوری سرازیز شدم به سمت انقلاب، بلد هم نبودم، یک جایی وسط طالقانی که مرکز فروش صنایع دستی بود، پیاده شدم. به اشتباه هم پیاده شدم، یک قدمی زدم، همینطور مغازه ها را میدیدم، خاتم ها، منبت کاری، قلم کاری، فرش و هرانچه از صنایع دستی بود. باید میرفتم انقلاب، اما رفتم توی یکی از مغازه ها. من خیلی ریزجثه و کوچک بودم و جثه ام از سنم خیلی کوچکتر بود و زبانم هم خیلی درازتر از سنم بود.با همین مختصاتی که ارائه دادم وارد مغازه شدم، یک چهارپنج تا جنس را دیدم، یک سوال پرسیدم، مغازه دار یک پیرمردی بود که 40 سال همین حرفه را داشت و صادر هم میکرد. سوال هایم را عمیق و دقیق جواب داد. چهارتا سوال دیگر پرسیدم، بینش خوشمزگی هم کردم، چهارتا حرف گنده تر از سنم هم زدم که پیرمرد خوشش امد. شروع کرد تاریخچه گلدان ها و نقش و نگارهای رویش را گفت، تاریخچه قشنگی هم داشت، نقش ها را دقیق توضیح داد و میگفت هرنقشی از کجا به ارث رسیده و معنی اش چیست. طبیعتا مخاطبش باید یک ادمی میبود مثل خودش، اما من بادقت گوش دادم، عاشق این قلمکاری ها و نقش هایش شده بودم، انگاری که وسط صدای قلمکاری بزرگ شده باشم یا جد و ابادم تاجر اینجور چیزها باشد.یک دلبستگی با صنایع دستی پیدا کردم که انگار سالها بود گمش کرده بودم. دست اخر یکی دوساعت درمغازه ماندم، شش هفت تیکه جنس خریدم، پولم تمام شد. پولی که با آن میتوانستم 100 جلد کتاب بخرم را خوشحال و خندان در همان مغازه تمام کردم. یک ماشین گرفتم برگشتم. وقتی برگشتم و خانواده چندسوال پرسیدند و از چیزهایی که خریده بودم تعجب کردند و رفتند. خودم ماندم و شش هفت تیکه صنایع دستی قشنگی که خریده بودم، راستش دیگر انقدرها هم قشنگ نبودند. هرکاری کردم نفهمیدم ربط اینهایی که خریدم به من چیست؟ چی شد که اینها را خریدم؟ اینها را میخوام چیکار؟ گلمرغ به جهنم، نقش ترنج به جهنم، مگر من قلمکارم یا عتیقه چی؟ اصلا نمیفهمیدم که چه کرده ام، گریه ام گرفت. برای خودم گریه کردم. بعدها که بابا امد، هدیه های تولدم را نشانش دادم، از توی همان جعبه ها دراوردمشان، جایی برایشان نبود، انقدر که بیریخت بودند و بی ربط! حالا شاید میشد چندتاییشان را یک جاهایی از خانه جا داد، اما من اینها را برای خودم خریده بودم و خیلی احمقانه بود. ناراحت بودم، بابا فهمید، بهم گفت بالاخره ادم تصمیم میگیرد و گاهی هم از تصمیماتش پشیمان میشود. سعی کردم منطقی باشم، در حد و اندازه های یک بچه اول راهنمایی.
حالا هم مثل همان موقع است، خودم برای خودم باید هدیه بگیرم، شاید زندگی فردی در امریکا، من را مجبور کرده باشد، اما حقیقتا اینطور نیست، اما من سالهاست که خودم برای خودم کادو میخرم، با کارهایی که میکنم ویا نمیکنم، با تلاشی که میکنم و یا نمیکنم، هرسال کادوی خودم را برای خودم میخرم.
با اینکه بابا سعی کرد از همان اوایل این مفاهیم را با من کار کند، اما هنوز هم میبینم خودم را که در میانه کاری که باید انجام میدادم یا راهی که باید میرفتم، اغفال شده ام،به موضوع بی ارزشی دل بسته شده ام، از هدفم بازمانده ام و بعنوان هدیه برای سال بعدخودم یک مشت خنزرپنزر خریده ام که نه رویش را دارم به کسی نشانش بدهم و نه دلم میخواهد بهش فکر کنم. ایندفعه اما پدری نیست که حمایت کند یا دلت را گرم کند و دست اخر اگر دلم بگیرد از کادویی که خریدم باید بشینم و برای خودم گریه کنم. راستش در مقام مقایسه فکر میکنم جثه ام دیگر انقدرها هم کوچک نیست، زبانم هم دیگر انقدرها دراز نیست. چیزی که تغییر نکرده عقل است که ای کاش دراز میشد، یا بزرگ میشد یا کش میامد حداقل! و الا بساط هرسال من همین قلمکاری ها و ات و اشغالهایی است که هرسال برای خودم جور میکنم و بقیه سال را مینشینم به این فکر میکنم که چطور شد که اینطور شد!

۲۹ مرداد، ۱۳۹۳

بابا ما چقدر صدمه ببینیم اخه؟

سن خوزه رو برای سیگار کشیدن خلق کردن، تکنولوژی و اینترنت و این شرکت ها فقط زمین ها رو حروم کردن، اینجا رو باید وجب به وجب سیگار کشید، بسکه هوا خوبه.
برداشته تمام پشتم رو با دندون، شوخی شوخی کبود کرده که مثلا کاری نکنم! اینکه فکر میکنه من فکر میکنم شوخی کرده، خودش خیلی خنده دار تره.   
\