۱۰ خرداد، ۱۳۹۵

بیست دقیقه دم در علاف شدن برام عادی شده. نمیشه زودتر شروع کنی به حاضر شدن؟

دیگه داره دیر میشه. منم دارم نگران میشم. دیر که میگم یعنی من واسه خودم حساب کتاب هایی کرده بودم. درسته که همیشه حساب کتابام جور درنمیاد. آخه حساب کتابِ کی جور در میاد اصلا؟ حساب کتاب و برنامه ریزی مال رسیدن نیست، مال اینه که بترسی، خایه بکنی، یهو یه کاری بکنی که بگا نری، همین. مگرنه حساب کتاب کردن و برنامه ریختن هیچوقت عملی و جدی نبوده، حداقل واسه من که نبوده. حالام همینه، من واسه خودم برنامه ریخته بودم که دیگه این سنی که شدم، تو اینجا باشی، بقیه اینکارایی که میخوام بکنم رو با تو انجام بدم. مثلا میخوام برم افریقا رو ببینم، تو فکرم همیشه بوده که تو هستی تو افریقا باهام. حالا استرس نگیری یه وقت؟ من هنوز افریقا نرفتم، تا دوسال دیگه هم نمیرم، اصلا الان افریقا رفتن خیلی چیز دوریه برای من اما میدونی تو دورتری انگار. تو اینجا نیستی، ما با هم نیستیم، راستش من هنوز پیدات هم نکردم اخه. هیچ نشونه ای هم وجود نداره که تو این نزدیکا باشی، خیلی دوری انگار. میدونی اگه قرار باشه دوسال دیگه باهم بریم افریقا، الانا دیگه باید پیدات بشه. نمیشه که همینجوری پاشد رفت افریقا، باس خیلی همو بشناسیم اول، خیلی باس بریم اینور و اونور. باس ببینم تو ترافیک چجوری رانندگی میکنی، باس بفهمم وقتی گشنت میشه چه قدر حوصله داری، میخوام بدونم صبح ها که ادما مثه سگ هستن تو چه جوری میخوای پاچه منو بگیری. میخوام اینارو بدونم. من عاشق دونستن این چیزای کوچیک کوچیک هستم، تو که میدونی اینو. یعنی خودت میفهمی. خیلی این چیزای کوچیک برام مهمه، تا اینارو ندونم باهم افریقا نمیریم. افریقا دوره، منم میخوام کلا یه بار برم افریقا، اون یه بار رو هم میخوام با تو برم، واسه همین کلی کار دارم قبلش. نتیجه اینکه، حدود دوسال دیگه میرم افریقا، ولی از الان تا اونموقع کلی کار دارم باهات، بعد تو نیستی الان. اصلا هم معلوم نیست کجایی و این نگرانم میکنه. 
یه سری چیزایی هرروز حالمو بهم میزنن. ازینکه خودم میام خونه چراغارو خودم روشن میکنم، بعد صبحا هم که میرم، باس خودم همه چراغارو خاموش کنم حالم بهم میخوره. حساب کتابم این بود که الانا دیگه تو باید توی اون خونه نشسته باشی، گرمش کرده باشی، خودت هم اگه خواستی چراغارو خاموش میکنی یا روشنشون میکنی. اصلا من دلم میخواد صبحا که میرم سرکار، حواسم باشه که صدا اضافی درست نکنم. یعنی باید اینجا باشی که حواسم به این چیزا باشه، اما تو نیستی و منم هرروز درها رو به هم میکوبم، اصلا مراعات هیچی رو نمیکنم. مراعات کردن یادم داره میره، ببین اینا نگرانم میکنن.
مراعات نکردن خیلی بده، اصلا جدیدا فهمیدم که درونم یه اژدهای خیلی کیری ای دارم که داره هی قد میکشه و بزرگ میشه. یعنی تا وقتی که نیای این هی گنده تر میشه، همین الانشم دیره، این دیگه خیلی بزرگ شده، هرچقدر هم دیرتر بیای این بزرگتر میشه. میترسم انقدر دیر بیای که این اژدها از خودمم گنده تر بشه، بعد دیگه تو هم نمیتونی با من کنار بیای، چون من که دیگه وجود ندارم، از من چیزی نمونده، این اژدهای کیری همه منو گرفته، شدم یه ادم بی اخلاق، بی حوصله و کم طاقت. خودخواه هم شدم یه خرده! اصلا ویژگی اول این اژدها، همین خودخواهیه، ببین انقدر نیستی که من فقط خودخواه شدم. خب وقتی کسی بغل دست ادم نیست، ادم بقیه خواه نمیشه هی خودخواه میشه. خودخواهی مریضی شماره یک ادم های تنهاست. منم وسط های همین چرخه هستم، میگم که، این اژدهای کیری درونم داره قد میکشه، تو باس بیای، بزنی بکشیش. یعنی تو که باشی، میشیم دونفر، دونفر که باشیم از پسش برمیایم، منم دوباره خوب میشم. اما اگه بخوای دیر بیای، این اژدها هی قد میکشه، قد میکشه و منو هم میگیره. بعد میای به من میگی: تو چرا اینجوری شدی؟ یکی از خودت باس بپرسه چرا انقدر دیر اومدی پس. 
ببین بذار اینجوری بپرسم، اصلا میای؟ نمیای بگو. گفتم همون اولم، حساب کتابای ما همیشه جنبه نمایشی داشته، این دفعه هم روش. اما بدونم نمیای میرم یه جور دیگه حساب کتاب میکنم، حالا میای؟

۰۸ خرداد، ۱۳۹۵

یعنی چه؟

پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟
روباه جواب داد: یعنی وقتی کردن تمام شد حالت تباهی به ادم دست نداده باشد. آدم ها مانده اند بی دوست. تو اگر دوست میخواهی، مرا اهلی بکن.

۱۶ فروردین، ۱۳۹۵

من هنوز همونجورم،

امروز عصر داشتم اینستاگرام رو بالا پایین میکردم، رسیدم به عکس های دونفری اش که امروز پست کرده بود، یک جایی میانه عالم، باهم دوتایی در یک خیابان واستاده بودند، پشت سرشان هم ردیف کافه ها و مغازه ها بود و یک مشت ادم که داشتند توی پیاده رو راه میرفتند. دست دور کمر هم، خوشحال بودند، حداقل خوشحال به نظر میرسیدند. معلوم بود هنوز حواسش به هیکلش هست، احتمالا هنوز شبا از یک ساعتی به بعد شام نمیخورد، هفته ای دوبار میرود یک جایی میدود، به جای چای و قهوه، چای سبز میخورد و الخ. یک شلوار یوگا پوشیده بود که نشون میداد هنوز خیلی چیزها سرجایشان هستند، یک جفت کفش ورزشی هم پاش بود. پسرک اما با شلوار مردانه و کفش چرمی و پیرهن و کمربند، خیلی سرافراز بغلش واستاده بود، تیپش برای یک بعد از ظهر و پیاده روی زیادی بود، مخصوصا وقتی دوتایی بغل هم واستاده بودند بیشتر توی ذوق میزد. فقط خیلی هماهنگ نبودند، همین. زیر عکس پر بود از کامنت های قربون صدقه که چقدر به هم میایید، دوتا در میون ادمهایی که کامنت گذاشته بودند را میشناختم. به کامنتها، یک خروار لایک هم اضافه کنید، همه چیز خیلی مرتب و خوشحال به نظر میرسید. اصلا چرا خوشحال نباشد؟ خوشحال بود واقعا، تابستان ازدواج کرده بود، هنوز شیش ماه بیشتر نگذشته بود، توی عکس جفتشان یک لبخند خوبی داشتند، دستش را انداخته بود پشت کمر پسر، احتمالا موقع عکس گرفتن داشته ریز ریز کمر پسره رو قلقلک میداده که یعنی "قربونت برم" یا یک چیزی تو همین مایه ها! واقعا خوشحال بود، به این فکر کردم که چرا به پسره نگفته که یک چیز دیگر بپوشد یا چرا نرفته خودش لباس هایش را عوض کند؟ احتمالا دیگه مثل سابق نیست که روی جزییات حساس باشه، اما نمیشه انقدر تغییر کرده باشه، اصلا این جزییات گاییده بودش، واسه همین خیلی تو رابطه ها خوب نبود، چیزها زیاد میرفتند روی مخش، بعد من هم مرد مسلم جزییات بودم (هنوزم هستم) و واسه همین خیلی باهم خوب بودیم. حواسمان خیلی به چیزهای کوچولو کوچولو بود، خیلی هم کیف میکردیم. یک رقابت مخفی ای برای تمرکز روی جزییات باهم داشتیم که خیلی باحال بود. حالا خیلی عجیب بود که از کنار همه جزییاتی که روی مخش بود گذشته بود و اینجوری خوشحال کنارش واستاده بود. توی یک عکس، من چندتا مورد پیدا کردم که مطمئن بودم حتما روی مخش است، دیگه نمیدانم توی زندگی واقعیشان چندتا ازین موردها بود که اینجوری خودش را به ندیدن زده بود. ندیدن که نه، مطمئنم میدید اما ازدواج براش مهم تر از همه جزییاتی بود که من خیلی کلاسیک دوست داشتم حفظشان کنم. اصلا دخترها خیلی اینجوری اند، وقتی طرف برنامه ای برای ازدواج ندارد، یکهو همه پارامترهایشان تغییر میکند، یکهو جلوی تو پا میشوند میروند با یکی که استانداردهایش پایین تر است دوست میشوند و ازدواج میکنند. چون ازدواج خیلی وزنه بزرگی است انگار، هرچقدر هم خوب و خوش سلیقه و با ذوق و مهربان و باحال که باشی خوب است اما اگر قصدی برای اینده نداری بحث تغییر میکند. حالا هم بحث همین بود، مطمئن بودم سی بار از اول روز که باهم زده اند بیرون، لباس های پسر را برانداز کرده و حس کرده که چقدر بی ربط لباس پوشیده. احتمالا سلیقه موسیقی شان خیلی باهم متفاوت است، فیلم و غذا و کتاب هم همینطور. اما این یکی یک ویژگی منحصر بفردی داشت و اون این بود که میخواست بگیردش و این همه چیز را تغییر داده بود. ما انقدر هم سلیقه بودیم که هردویمان عاشق ات و اشغالایی بودیم که برای هم خریده بودیم. من هنوزم قشنگ ترین کفش هایم همانست که برایم در زمستان خریده بود و او هنوزهم کیف هایی دستش میگیرد که من برایش خریده بودم. کلا حاضر بودم برای من تصمیم بگیرد و این یک خوشبختی محض بود چون یک ادم خودخواه واقعا باید خیالش راحت باشد که تصمیم گیری را بسپارد به دست کس دیگری و من دقیقا خیلی خیالم ازش راحت بود. منم برایش همین بودم اما من یک ایراد بزرگ داشتم و اون این بود که از قول دادن، از طولانی کردن، از تعهد میترسیدم و اوهم این رو میدونست. خیلی ساده وقتی سنمون بالا رفت، یکی پیدا شد  که هیچکدام را نداشت اما اهل تعهد بود.
دلم برایش سوخت، احتمالا روزی صدتا چیز را نادیده میگیرد، احتمالا عادت کرده، یا از جزییات کوتاه امده و مثل سابق نیست. امیدوارم این اخری درست نباشه، چون خودش با همون توجه به جزییاتش خیلی جذاب بود. دلم برایش سوخت که یا کوتاه امده یا هرروز کلی چیز را نادیده میگیرد، چون اینهمه خوشحالی که توی پیچ و تاب کمرش و لبخند روی لبش بود الکی نبود. واقعا خوشحال بود، یه خرده مکث کردم، نفهمیدم چجوری اینهمه خوشحاله ولی از خوشحالیش حالم خوب شد و عکس رو لایک زدم.
     

۲۴ اسفند، ۱۳۹۴

یک داستانی بود که مامانم از باباش شنیده بود و برای ما تعریف میکرد. داستان این بود که کلاغ و بچه هاش روی شاخه درخت خانه داشتند، روباه هرروز عصر میومد و دمش رو میذاشت کنار تنه درخت و به کلاغ میگفت اگر ازون بالا برای من غذا نندازی درخت رو با دمم میبرم و توو لونه و بچه هات به گا میرید! کلاغ هرروز یک سهم زیادی از چیزی که داشت را به روباه میداد تا روباه با دمش درخت رو نبره! یک روز دیگه خسته شد، گفت: کس خارت! ببرش بره از شر زندگی راحت شم. بعد یهو دید روباه گذاشت رفت و فهمید دم روباه خاصیت برندگی نداره و نمیتونه درخت رو ببره. 
من بچه اخر بودم، وقتی هم بدنیا اومدم، سن مادر و پدرم کم نبود و خیلی زودتر از بقیه بچه ها دستگیرم شد که اینها هرلحظه ممکن است که بروند و هی ترسیدم و ترسیدم ترسیدم. پشت خیلی از تصمیم هایی که برای خودم میگیرم این نگرانی هست. انگاری یه چیزی است که دست من نیست اما خیلی مطمئن وجود داره و فقط میشه نگرانش بود! وقتی خبر فوت کسی را میشنوم سریع اختلاف سنش را با پدرمادر خودم حساب میکنم و نگران میشوم که چقدر وقت هست یا چقدر وقت گذشته!! نمیشود ادم هی هرشب از ذهنش عبور کند که اگر بشود چه می شود! میخوام مثل کلاغ شجاع و باهوش قصه، دیگه نترسم، به طبیعت که همان روباه خارکسه است بگم: ببر!  

۱۱ اسفند، ۱۳۹۴

همه اینایی که میگم راسته

تقریبا حوصله تعریف هیچی رو ندارم، یه سری چیزایی رو میخوام تعریف کنم که یا خیلی طول میکشه یا به نظرم دلیلی نداره که بگم. مثلا یه چیزی که نمیخوام تعریف کنم، همین قضییه دخترست که تازه باهاش میرم و میام. اصلا نمیخوام این قضییه رو تعریف کنم چون به نظرم تو این بلاگ خیلی ازین مطلبا نوشتم، انگاری که مثلا ارواح شیکمم خیلی سلبریتی ام یا دختربازم، نه هیچ گهی نیستم واقعا و الان از تصویری که پست های اینجوری این بلاگ براتون ایجاد کرده، کاملا متاسفم. اصلا نمیدونم چه تصویری ایجاد شده اما اگه فکر کردید خیلی میرم و میام، یا کلی ادم دور و برم هستن، باس بگم که خیلی کس گفتم براتون تا الان، حقیقت مثل همیشه خیلی تخمی تر از اون چیزیه که فکر میکنید و اینجا اصلا خبری نیست. کلا خبری هیچجا نیست. 
حالا تو این شرایط که هیچ خبری اینجا نیست، با یه دختره تازه اشنا شدم، دختر خوبی هم هست، خودمم خوشم میومد ازش، بعد خیلی اوکی همه چی پیش رفت جلو. الان عین مریض ها دارم نهایت تلاشمو میکنم که نبینمش، تکست ندم، تلفن حرف نزنیم. دو هفته هم از شروع رابطه میگذره، یه طور مریض واری دارم ازش فرار میکنم. هیچکاری هم نداره بنده خدا! خیلی شبیه به همونیه که بود، همونی که خوشم میومد. اما انگاری از بس تنها زندگی کردم، حوصله ادمی که تو کونم باشه رو ندارم. حالا اصلا تو کونم هم نیست بنده خدا، ایراد از منه. اصلا ازینکه باید با یه نفر دیگه مسائلم رو به اشتراک بذارم، استرس میگیرم.اصلا انقدر مریضم که اولین باری که اومد  پیشم و شب موند و صبحش استرس گرفتم که کی میره. که بقیه روز رو با این چیکار کنم؟ نگران این بودم که روند عادی زندگیم بهم خورده، حالا روند عادی زندگیم چی بود، میشستم خونه میزدم یوتیوب حسن عباسی میدیدم. انقدر کس شعر بود کارام، ولی انگاری همون کارامو میخوام، این که میاد اینجا دوست دارم بدونم کی میره، نه که دلم بخواد بره، نه دلم میخواد بدونم که کی دوباره تنها میشم. اصلا انقدر این ریختی شدم که شکل مریضی پیدا کرده! یه ایرادی هم از دختره است ها، خیلی ماهه، خیلی گله اما خب خیلی به من میچسبه، اصلا شب تو تخت، میخواستم یه نیم ساعت بغلش کنم بعد بگیرم بخوابم، اما هی میومد تو بغل من! من اینکارارو که میکنه استرسم بیشتر میشه، احساس میکنم دیگه مال خودم نیستم، ازین حس تخمی ها که همیشه داشتم میاد سراغم، میخوام تنها باشم. شب اولی که اومد، یه نیم ساعت از پشت بغلش کردم که بخوابه، بعد وقتی خوابید منم بیام اینور بخوابم. از پشت بغلش کردم، گرفت خوابید، من اومدم اینور، نیم ساعت بعد پاشد، سرشو گذاشت رو سینه من! من تا صبح همین بود کارم، که اینو بخوابونم، یه نیم ساعت واسه خودم تو تخت تنها بشم که بعدش این بیاد یه جای منو بگیره که بخوابه. دیوونه شدم. هم از نخوابیدن دیوونه شدم هم ازینکه من چقدر مریضم و فکر کردم به بیماری خودم هم دیوونه شدم. خلاصه اینکه میخوام تمومش کنم، میخوام بگم با اینکه اینقَدَر هم تنهام، اما میخوام این رابطه رو تمومش کنم. هیچ توضیحی هم براش ندارم، یعنی میتونم بگردم یه ایرادی پیدا کنم، ولی گناه داره، فکر میکنه که راست میگم. هرچی اصلا، باس همینجوری بزنم بیرون از رابطه، بهش سربسته بگم که من از درون کسخلی افسارگسیخته دارم، از تو ریختم بهم، اینم کمکی نمیتونه بکنه و نگرانم نباشه.
برم تنها شم دوباره، این اخلاق تخمی هام که فکر میکنم همه میخوان تنهاییمو ازم بدزدن بیشتر و بیشتر بشه هی.

۲۰ بهمن، ۱۳۹۴

بله بعد از شصت سال متوجه شدیم که مادربزرگم به مامانم به اندازه کافی محبت نکرده، چون بلد نبوده یا سرش شلوغ بوده. یعنی مادرم کم نوازش دریافت کرده، بعد مادرم هم به ماها کم محبت کرده، بعد خواهرم که بچه کوچیک داره، رفته دکتر همینطوری حرف زده و اینا، بعد کل قضییه رو فهمیده، بعد دکتر با بقیه صحبت کرده و کل رشته مشکل رو پیدا کرده. 
بچه خواهرم اوکیه، چون هنوز هیچی نشده فهمیدن چه مشکلاتی ممکنه پیش بیاد و حلش کردن. من و بقیه اعضای خانواده هم اوکیم! من از دوست دخترم محبت گرفتم (گرفتم واقعا؟) و بابام. دکتر به خواهرم گفته که مامانم از همه اوضاعش خراب تره! شصت سال یک مشکلی داشته که نمیدونسته چیه. همه استرس ها و مسائلش هم واسه همین بوده، یا دستکم این یکی از علت هاش بوده. 
دو روزه دارم به مامانم فکر میکنم، نه خیلی سنتی بود که نفهمه چی بهش گذشته، نه انقدر زود فهمید که بتونه درستش کنه. براش کلی گریه کردم.

۰۹ بهمن، ۱۳۹۴

انگاری که هایده از قبر دراومده باشه

میخوام برم یه بنز قرمز قدیمی بخرم، با یه خانم تپلی که ماتیک قرمز میزنه هم دوست بشم، هی بکنمش بعد گشنمون که شد با بنزه بریم بیزون،بعد اون بگه ماتیکم رو با رنگ ماشینت ست کردم، بعد از هم لب و لوب بگیریم هی.  

۰۷ بهمن، ۱۳۹۴

کار شد نداره

قصه اون لاک پشت و مرغابی ها تو کلیله و دمنه یادتونه؟ تو کتاب درسی بود اصلا. قصه خاصی نبود، یعنی انقدر معمولی بود که منم یادم نیست چی بود اما راجع به این بود که لاکپشت ایده میورد که با مرغابی استارتاپ بزنن، بعد ایدشون نگرفت لاک پشت از اون بالا افتاد پایین به گا رفت. لاک پشت ایده اش خوب بود، مرغابی هم به نظر جونور خوبی میومد اما نشد دیگه. مثلا خیلی وقت ها نمیشه. اصلا بیشتر وقت ها نمیشه. نه که نشدن اصل باشه ها، اما خب نمیشه دیگه. واسه ما هم داره نمیشه، من که نه استارتاپ زدم نه هیچکار خاصی کردم. ولی به نظرم داره نمیشه دیگه. یعنی بوش میاد که داره همه چی به گا میره. از کجا میگم؟ از رو سنم میگم. خب ادم سنش میره بالاتر، هی وقتی نمیشه، دیگه نمیشه دیگه. میفهمید چی میگم؟ بخدا میفهمید، مطمئنم.

۲۸ دی، ۱۳۹۴

ما گم شدیم!

انگاری که گرد مرده پاشیدن باشن اینجا! دیگه هیشکی نیست، نه من میام، نه بقیه! بخوره تو سر تکنولوژی که انگاری فصل بلاگ داشتن و بلاگ بازی تموم شده، دیگه الان همه حرفاشون رو روی فیسبوک و اینستاگرام و تلگرام میزنن. دیگه کسی حال نداره ببینه بلاگ کی چیه و چی چی توش نوشته! انگاری ما هم باس جمع کنیم بریم. من که از لای همین پست ها با ادم هایی اشنا شدم که نمیشناختمشان قبلا! بعضی هایشان را دیدم، بعضی هارا هم نشد که ببینیم، اما حیف، انگاری که دوره اش به سر اومده. 
هنوز نشده که ادمهای غریبه توی فیسبوک یکهو انقدر صمیمی شوند، فیسبوک از بس عکس و ویدئو و دری وری از ادم ثبت میکند که دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمیماند. همه چیز خیلی شفاف تر از اینجاست. اینجا اما بالعکس، ادم ها رو از روی کامنتشان میشناختی، بعد شاید به بلاگشان سر میزدی یا ایمیلشان میزدی! خلاصه که اول میشناختیشان بعد عکسشان را میدیدی! درست برعکس فیسبوک. 
باری بهرجهت، به نظرم کسی نیست که اینجا رو چک کنه و من هم خیلی مخاطبی ندارم که چیزی بگم، نمیخوام درشو گل بگیرم، چون دلیلی نمیبینم، اما میخوام ایمیلم رو بدم که اگر کاری بود ایمیل بزنید. خوشحال میشم. تفنگ بازی ات جیمیل دات کام
tofangbazi at gmail dot com

۰۲ تیر، ۱۳۹۴

دَنگ دَنگ دَنگ، یک مرد الدَنگ!

خدا رو شکر که تموم شد که اگر تموم نمیشد واقعا من تموم کننده نبودم همینجوری میشستم هم اون بپوسه هم خودم ولی اون ابتکار عمل رو به دست گرفت و گفت که چقدر داغه و کلفته! من هم ابتکار عمل رو از دستش دراوردم گفتم تازه اگه بزنی تو سرش میره پایین بعد دوباره میاد بالا و استوار وایمیسته ! اونم زد که بره پایین، الان پایین رفتن ها تموم شده دیگه، الان بالام، استوارم! حالمم خوبه خدا رو شکر.

از مزیت های رابطه لانگ دیستنس اینه که هر چاهار طرف رابطه رضایت نسبی ای دارند و ما هم سعی کرده بودیم در طی این دوسال یک رابطه لانگ دیستنسی ایجاد کنیم که همه مون توش بهره کافی ببریم، اما به نظرم اون نظر به اینده داشت و احساس میکرد که الان بیرون رابطه با من براش ریدن، رفت! یعنی خودم گفتم بره، همیشه هم میگفتم، اما نمیرفت، این دفعه رفت. رفت و با یه پسر امریکایی دوست شده (چه غلطا) و من موندم با اون زبان بلیغ و فصیحی که اون داشت چطوری میتونه چارتا دیالوگ با یارو حرف بزنه. حالا شما اول رابطه تو کفِ این باشی که طرف امریکاییه، چه نایسه، چه پسر خوبیه و اینا، دیگه بعد ازون کلا چیکارش میخوای بکنی رو نمیدونم. چون واقعا در بهترین حالت میتونه شصت درصد حرفاشو بفهمه، همیشه هم نمیشه از رو شصت درصد فهمید چی میگه، ماها خودمون صدردصد زبون هم رو میفهمیدیم اما همدیگه رو پنجاه درصد میفهمیدیم، حالا اینکه کلا نصف حرفاشو نمیفهمه رو نمیدونم. اضافه کنید چارتا سریال، چار قسمت کلاه قرمزی واینارو هم خودش رو محروم کرده! محروم کرده که کرده! ولی نوش جونش! خوش بگذره، ایشالا پسره خوب باشه قیافش، ابتکار عملش گنده باشه، هی شبیه همستر رو هم غلت بزنن شب تا صبح، صبح تا شب هم برای استیکر بفرستن. به من دیگه بقیه اش ربطی نداره.
 منم مثل همیشه میرم عاشق یکی میشم که در دسترس نیست، بعد میشینیم باهاش حرف میزنم، اختلاط میکنم، هی قربون صدقه ام میره و هی میگیم که اگه میشد با هم باشیم چی میشد؟ هی از خودمون این سوالو میپرسیم. 

۲۶ فروردین، ۱۳۹۴

اگه بخوام راستشو بهتون بگم باید بگم که تنهایی کاری از پیش نمیره. منم خیلی تنها شدم. اینام یه لشگرن، منم که فقط خودمم دیگه. 

۰۱ فروردین، ۱۳۹۴

من برم حاضر شم.

هرسال که نمیشه سال اشک پوری، سال خون مرتضی باشه. امسال یه سال دیگه است. نگاه کن منوخیر سرم چقدر خوبه حالم، ببین چقدر جوونم، ببین چقدر کار میشه کرد. 
همه اینارو از ته دلم گفتم، کونش نبود سفره هفت سین بچینم، حالا عید دقیقا یک ساعت دیگه است، الان یه چیزی تنم میکنم میرم خونه خواهر امیر. اونا سفره هفت سین دارن، پای سفره وایمیسیم دعا میخونیم که یا مقلب القلوب امسال بزن تو زاویه.
من برم حاضر شم.

۱۵ اسفند، ۱۳۹۳

فامیلِ ما تعریف نمیکرد از کسی، دیگه وقتی تعریف میکرد دیگه میگاییدش.

عمو کوچیکم معتقده که اگه صدای اندی رو داشت انقدر توسط خانواده تحقیر میشد که جرات نمیکرد از در خونه بیاد بیرون. منم با یه پونزده  شونزده تای دیگه تو همین خانواده بزرگ شدیم. همینجوری کیری پیری! محوریت این بود که نذاریم بچه رو خر برداره فکر کنه حالا خبری شده، این نوع تربیت یه امتیازی هم داشت اونم این بود که ادم های دهن نبینی بار اومدیم که خب همیشه هم خوب نیست. هرکدوم از ما پونزده شونزده تا اگه یهو اوضاعش تخمی شد، دیگه تخمی شد و کسخل شد و تموم شد رفت! چون کلا حرف گوش نمیدیم. چون بهمون یاد دادن که حرف گوش ندیم بعد با همون سرعت که میشه پیشرفت کرد میشه به گا هم رفت. البته کسی به گا نرفت، فقط خیلی هامون کسخل شدن! کسخل های متفاوت، ازین متفاوت هایی که ادم عنش میگیره از تفاوت ها! مث تیپ های سوزان روشن که متفاوته، ولی بخوره تو سرش تفاوتاش، چیه اخه لباس چرمی قرمز؟ ماها هم همینجوری متفاوت کسخل شدیم. بعد از همه اش بهتر این گروه  وایبریه است که همه فامیل توشن، نسل قبلیه در قاموس یک نسل به گا رفته و پشیمون از کرده خودش، دائما در حال تعریف کردن از بچه ها و تحسین هستند! تحسین های کس شعر از کارهای کسشعرِ ادم های کسشعر! خیلی خنده داره تلاش احمقانه شون، منم اینحا میشینم، یه چیزی رول میکنم، دو تا پوک میزنم، میشینم حرفاشون رو میخونم میخندم. یا از رو چتی میخندم، یا واقعا بامزه است.   
\