۲۳ فروردین، ۱۳۹۳

یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت

مامان بابای نوژن رفته بودن کاشون تشییع جنازه شوهر خاله باباش. نوژن هم از ساعت نه صبح رفته بود میدون ونک، انقدر دور زده بود که یکی رو سوار کنه. یکی سوار میشه، میرن خونه، دیگه تا عصر انقدر باهم رفیق شده بودن وقتی نوژن میخواست بره برسونتش تا آژانس واقعا غصه داشت،نوژن بهش دوبرابر پول داده بود، دختره هم وابسته شده بود بس که نوژن خوب بود اخه.  
بعد شب مامان بابای نوژن اومده بودن، انقدر خونه بو عطر زنونه میداده، بابای نوژن میزنه زیر گوشِ نوژن که خیلی بی صفتی که یه صبح تا شب تنها میمونی ازین کارا میکنی.
سیلی خورده اومد دنبال من، که بریم سیگار بکشیم، بغض داشت، میگفت میخوام برم دختره رو بگیرم، به شوهر خاله باباشم فحش میداد. هی هم به دختره اس ام اس میداد. گوشی نوژن رو گرفتم واسه دختره نوشتم: "یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت"
نوژن دختره رو گرفت. 


۰۹ فروردین، ۱۳۹۳

نتیجه های منطقی

بچه که بودیم بابابزرگم همیشه زیر لب میخوند: "گرگ اجل را ببین که یکایک ازین گله می برد... این گله را ببین که چه آسوده می چرد." منم کلی حال میکردم. ولی الان یه جور دیگه باهاش حال میکنم، حال میکنم با این گله که فهمیدن باگِ داستان اینه که خالق گرگ و گله یکیه و هردو تو بازی ان و اسوده می چرند. ما هم که پایه علف و چرا! 

۰۶ فروردین، ۱۳۹۳

من یک بلاگر بی مخاطب هستم که مخاطب هاشو دوست داره.

بیشتر از چهارسال ازین بلاگ میگذره! اتفاقات زیادی توی این مدت برای هر ادمی میفته و خب طبیعتا میتونه روی نوشتن هم تاثیر بذاره، مخصوصا برای من که قلم خیلی معمولی ای دارم و راحت تحت تاثیر قرار میگیره. یه موقع هایی بامزه میخواستم باشم، یه موقع هایی احساسی، یه موقع هایی ناامید. یه پست هایی دارم که نشون میده میخواستم برای درس خوندن از ایران خارج شم، بعد یه سری دیگه از پست ها از احوالات ناخوش خودم در جایی خارج از ایران نوشتم. یه موقع هایی دلم برای دوس دخترم تنگ شده، گاهی برای بابام، گاهی برای دوستام و کلا خیلی لوس بوده ام در طی این چند سال. اما هر اتفاقی که افتاده شاید یه ردی از اون اتفاق رو بشه اینجا دید، همه شماهایی که اومدید تا میومدید این بلاگ، برای این پست ها وقت گذاشتید و خوندید. سعی کردم قشنگ بنویسم، جوریکه خوندنش براتون خسته کننده نباشه، اما خیلی موفق نبودم. این رو از روی امارهای بازدید کننده ها و این ها میگم. اینجا نوشته که 30881 بار این صفحه باز شده، من میگم 20 هزارتاش خودم بودم، از 10881 باری که افراد مختلف این صفحه رو باز کردن و وقتشون رو صرف کردن ازشون تشکر میکنم، این وسط بعضی ها میخوندن و میرفتن و بعضی های دیگه یه کامنتی هم میذاشتن، انقدر این بلاگ خونده نمیشه که کسایی که کامنت میذارن و لایک میزنن رو حفظم و میخوام ازشون اسم ببرم و بیارمشون جلوی صف، ازشون تشکر کنم.
یه نفر همیشه از یه جای در جنوب شرق اسیا واسه پستام لایک میزنه که نمیشناسمش.اما ازش خیلی خیلی ممنونم. 
یکی به اسم ناشناس برام کامنت میذاره که میفهمم پستام رو میخونه حداقل. ازش خیلی خیلی ممنونم.
یه نفر دیگه ای هم وجود داره که همیشه مسخره ام میکنه که چقدر لوسم و اینا. ازش ممنونم. شما هم بیا جانم. بیا اینجا واستا.
به علاوه از قند قزل الا، نویسنده یوهو، علی صهبا، کافه بورلی، لنگ دراز، هاراکیری12، یک عدددختر، میوت ویژن، بالتازار و هرکسی که منو توی پستاش یا تو بلاگش معرفی کرده ممنونم. شماها باعث شدید که من بیشتر دیده بشم و برای کسی که چیزی رو مینویسه معمولا این خیلی مطلوبه که خونده بشه.
بعلاوه چندین و چندنفر هم میخونن این پستارو که ممنونم ازشون واقعا. امارهاشون رو دورادور از بلاگر میبینم و از همین جا ازشون تشکر میکنم. سوسن، سیاوش و سهیلا، علی، هوا، ف ، الانزاپین، هوا و خیلی های دیگه.

سال نوتون مبارک.
ایمیل من : tofangbazi [at] gmail.com

۲۸ اسفند، ۱۳۹۲

بیا بریم به مزار ملاممدجان

همچین غمگین و بی انگیزه بودم نسبت به همه چی، نسبت به کاری میکردم، نسبت به کارهایی که کرده بودم، نسبت به کارهایی که فردا میخواستم بکنم. کلا اینجوری ام این چندوقته. بعد خیلی اتفاقی آهنگ «بیا بریم به مزار ملا ممدجان» رو یوتیوب اومد اون بغل. بازش کردم، دیدم یارو تو اوجه گهه! یعنی دیگه داره تو گه دست و پا میزنه اما هنوز داره میخونه، میخونه که بیا بریم مزارشریف! یه جای گه تر! اما میگه بیا بریم. با شعر و اواز هم میگه بیا بریم! خب خوبه دیگه! مگه از افغانستان سخت تر داریم؟ خب این شد که از خودم خجالت  کشیدم. 

۱۵ اسفند، ۱۳۹۲

از روی اسمی که به یارو دادم میتونن پیدامون کنن

رفتیم بازیلیکو، بازیلیکو یه رستوران متوسطی بود پایین برج سفید که هنوزم هست، اما دیگه متوسط هم نیست. بازیلیکو یه دالان درازی بود که یه تابلو بزرگ و درازی داشت که به یک طرف دیوار دالان طورش زده بود، بعد یه روز اون تابلو رو برداشتن به جاش اینه گذاشتن! احمق! از همون روز غذاش اشغال شد، شد شبیه بقیه جاها. تابلو هیچ چیز خاصی نداشت اما کی میاد یه تابلو 6 متری در 40 سانتی رو برداره به جاش اینه بذاره؟ کی میاد؟ قطعا کسی میاد که چیزی نمیفهمه، و کسی که چیزی نمیفهمه اشپزی هم نمیفهمه! این شد که غذاش هم خراب شد. این که میگم رفتیم بازیلیکو مربوط میشه به قبل از تابلو بازی و این حرفا. اون موقع ها که وقتی سرتو از تو بشقاب بلند میکردی اینه ای نبود که کله خودتو توش ببینی و هول کنی که: اه! موهام داره میریزه! یا نگاه کن! خالی شده اونجاهاش! میشد غذا خورد راحت. اونموقع ها بود که رفته بودیم بازیلیکو، اما نتونستیم بشینیم، بس که شلوغ بود، اسممون رو نوشت که میز خالی شد صدامون کنه. پرسید چند نفرید؟ منم گفتم: دونفر. دو نفر بودیم. ازین دونفره ها که حالا کاش سه نفر بودیم یا چاهارنفر. حوصله همو نداشتیم. یعنی داشتیما اما به این جمع بندی رسیده بودیم که همینه دیگه، بحث نکنیم باهم. واسه همین کم حرف میزدیم باهم. راحت هم بودیم باهم. اسمم رو دادم که صدامون کنه.
یه چاهارتا مغازه پایین ترش یه بنتون بود، گفت بریم یه نگاه بکنیم. کم حرف میزدیم باهم. خیلی بد بود جلو رستوران واستیم همینجوری یکیمون اینورو نگاه کنه، یکیمون اونور. احتمالا همه میگفتن اینا دعواشون شده باهم، خب اگه اینجوریه چرا اومدن بیرون؟ واسه همین گفتم بریم که تو  مغازه باشیم که ادم های کمتری ببینن ما رو! اون رابطه دیدنی ما خیلی واسه بقیه دیدن نداشت که حالا بیست دقیقه هم کنار خیابون پاسداران واستیم. اما یه چیزی به ذهنم اومد این بود که همینجوری ده دقیقه اش گذشته که اینجا واستادیم یه پنج دقیقه دیگه واستیم میز خالی میشه، خواستم بهش بگم که بیا واستیم الان میز خالی میشه اما نگفتم، خیلی طولانی بود گفتنش و احتمالا میخواست بگه که کلی مونده تا میز خالی باشه، یا میخواست بگه یه دقیقه هم نگذشته ! ده دقیقه نشده و ازین حرفا! بیخیال شدم، راه افتادم باهاش، یعنی اینکه بریم.همینجوری تو فاصله بیست قدمی ای که تا بنتون داشتیم ازم یه متر جلوتر بود. از پشت میدیدمش، موهاش فر میخورد وقتی خشکششون نمیکرد، فرهای ریز موش از زیر شالش زده بود بیرون، دیدم چقدر قشنگه این موجود. دیدم چقدر دوست داشتیم همو قبل ترها، الان هم داشتیم؟ داشتیم، ولی این مدلی دیگه، توی اون بیست قدم برنگشت ببینه من کجام، ازینش خوشم میومد، تخمشم نبودم اما دوستم داشت، یهو احساس کردم این موجودی که موهای فر ریزش زده بیرون از لای شالش و کمرش داره پیچ میخوره که بره تو مغازه رو من چقدر میخوام. دلم خواست برم بهش بگم ول کن! بیا برگردیم خونه. بریم خونه فیلم ببینیم. زنگ بزنیم غذا بیارن. نگفتم اما. خیلی توضیح باید میدادم که چرا به این جمع بندی رسیدم، باید توجیهش میکردم که تاحالا اینجوری از پشت سر ندیده بودمش که جلوم راه بره. توضیحش سخت بود. اصلا اونموقع همه کاری سخت بود. بیخیال شدم.
رفتیم تو بنتون. حراج 70 درصد بود، هیچی نمونده بود. بنتون عین دیس های غذا بودن وقتی که شام تموم میشه! تو رگال ها لباس بود اما خیلی شلخته و نامنظم. یه میز هم گذاشته بودن وسط مغازه روش پر از لباس زیر زنونه بود! احتمالا سایزهای خیلی پرت، من همونجا واستادم، اونم رفت سمت رگال ها، رو رگال ها هیچی نبود تقریبا. روی هر رگالی شیش تا چوب رختی، به هرچوب رختی یه لباس از یه سایز پرت! من همینجوری خیره بودم به جلوم، جلوم چیز خاصی نبود، اما جلوترم همون میزه بود، اگه کسی از دور میدید فکر میکرد خیره شدم به میزه، اما واقعیتش من به هیچی خیره شده بودم، به یه دیوار خالی. تو ذهنم ریتم اهنگ شماعی زاده بود که میگفت : ماهی ها اشک میریزن چیک چیک تو برکه! داشتم به اینش فکر میکردم که این ریتمش شاده، چرا پس داره میگه اشک میریزن؟ چی شده؟ داشتم یه تفسیرِ شادی از اشک ریختن واسه خودم پیدا میکردم، اگه میتونستم توجیه کنم که اشک ریختن اتفاق خوبیه و ادمها موقع شادی چیک چیک اشک میریزن همه چی حل میشد! اهنگ منطقی به نظر میرسید. همینجوری داشتم به جلو نگاه میکردم، به هیچی! به دیواری که اون ته سالن بنتون بود! یهو اومد جلوم گفت: چرا اینجا واستادی؟ گفتم کجا واستادم؟ گفت: نگاه کن همه دارن نگات میکنن خیره شدی. گفتم: داشتم فکر میکردم. گفت: اونجوری فکر میکنی؟ یه مقدار غر زد بعد گفت که حالیم نیست وقتی علف میکشم چقدر احمق میشم دستم رو گرفت که بریم از مغازه بیرون. کاش میشد همونموقع میرفتیم خونه، تا همین امروز هم از خونه بیرون نمیومدیم. میشد چهارسال و سه چاهار ماه همه اش.

گیرکرد؟

این پست حذف میشود

۱۳ اسفند، ۱۳۹۲

مقایسه موردی بین موارد بابام اینا و دایی ام اینا - این یک پست بی مزه است. لطفا نخوانیدش.

عموم وقتی هم سن من بود یه بچه داشت و داشت یه چیزهایی رو میساخت توی زندگیش، هرچند که بعدها خیلی چیزها براش خراب شدند اما به نظرم وقتی همسن من بود یه بچه کوچیک توی خونه داشت که بخشی از برنامه زندگیش محسوب میشد.
بابام وقتی همسن من بود، یک سال از ازدواجش میگذشت، هنوز بچه نداشت، اما تازه انقلاب شده بود و شب ها ساعت دوازده شب میامد خانه و هشت جا کار میکرد و شانزده تا مسئولیت گوناگون داشت و به تنها چیزی که فکر نمیکرد ادامه تحصیلاتش بود. هرچند که بعدا هشت جا  کار و شانزده تا مسئولیت را یه جا ول کرد و رفت و درس خواند و درس داد.اما به نظرم وقتی دقیقا همسن من بود ارزوهای بزرگی داشت، ارزوهایی به قدر کشورش. اسم مادرم ارزو نیست، اما مطمئنم ارزوهای پدرم هر روز صبح ساعت پنج از خواب بیدارش میکردند و تا ساعت دوازده شب سرکار بیدار نگهش میداشتند.
داییم وقتی همسن من بود تازه سربازیش تموم شده بود، از جنگ برگشته بود.یک خلبان شکست خورده که بین راه ایران و امریکا رفتنش سفارت ابتدا تعطیل و بعدا جمع میشود، بین گرفتن مدرک خلبانی اش، جنگ شروع میشود و وسط سربازی اش هم به دلایل پزشکی برای همیشه بازنشسته نیروهوایی میشود. خلبان شکست خورده رفته بود بازار پیش باباجونش کار کنه. باباجونش که میشه بابابزرگ من نمونه کامل یه تاجر محافظه کار بود که هیچ وقت هیچ پیشرفت اساسی ای نکرد ولی همیشه قدری پول درمیاورد که بهش اجازه نمیداد فکر ده سال اینده را هم بکند و احتمالا داییم وقتی همسن من بود، در حال یادگیری همین اموزه ها از باباجونش بود. احتمالا براش هر روز یه دختر رو نشون میکردن و اونهم میرفته خواستگاری، یا نمیگرفته یا بهش نمیدادن. دست اخرهم با یکی از همان هایی که خودش خواسته و بهش دادند ازدواج میکند.
دایی بزرگترم وقتی همسن من بود در زندان شاه بود و احتمالا از ساواکی ها داشت کتک میخورد و بابت اراده ای که داشت از طرف دوستانش و مذهبی ها تقدیر میشد و از خودش، عقایدش و کارهایی که میکرد راضی بود. الان هم همین است، از خودش راضی است. هیشکی ازش نارضایتی ای ندارد، هیچکسی رضایت خاصی هم ندارد. اما خودش از خودش راضی است. کسی هم به تخمش نیست.
من اما، نه ازدواج کردم، نه بچه کوچیکی در خونه دارم و نه میخوام ازدواج کنم که کسی را بهم بدهند یا ندهند، از باباجونم هم هزاران کیلومتر دورم تا چیزی را ازش یاد بگیرم، بعلاوه در دوران من هیچ انقلابی نشد که برنامه هایم بهم بریزد و در هیچ سفارتی بسته نشد که نتوانم ویزا بگیرم. و جنگی هم راه نیفتاد که مدرکم جا بماند. دیگر اینکه من هیچوقت دستگیر نشدم و کتک هم نخوردم که کاری به اجبار انجام بدهم یا به اجبار انجام ندهم که از مخالفتش احساس رضایت بکنم، همیشه هرکاری خواسته ام کرده ام. از ایران خارج شدم، درس خواندم، قبل تر ها درس دادم، کار کردم، بیکار بودم. اما چرا انقدر همه چیز ناراحت کننده است و من راضی نیستم؟

۱۱ اسفند، ۱۳۹۲

بازهم مرغِ سحر از سر منبر گل! گل به گل! گل دمِ گل! گلی بیست تومن.


یه بار ما با منزل حرفمون شد، یعنی منزل با ما حرفش شد. من کلا خیلی با کسی حرفم نمیشه، بقیه هستند که معمولا از رفتارهای بد من به ستوه میان و معترض میشن، مگرنه من خیلی نمیفهمم که الان باید به ستوه بیام. یه بار منزل به ستوه اومده بود و داشتیم بحث و جدل میکردیم، وسط بحث کردن من یهو مرغ افکارم پرید و شعر سیاوش شمس اومد به ذهنم، یهو وسط مکالمه تلفنی مکث کردم گفتم: زندگی به این قشنگی، اسمون به این یه رنگی، تو میخوای با من بجنگی؟! 
بعد اون مکث کرد گفت:چی؟ 
بعد دوباره شعر رو خوندم براش. بعد گفت: خودت گفتی؟
یه خرده فکر کردم دیدم این که امکان نداره سیاوش شمس گوش داده باشه و گوش هم نمیده بعدا و همه چیز هم داره درست میشه، گفتم اره.
. گفت: همین الان؟
گفتم اوهوممم.
گفت: قربونت برم من!
گفتم: باشه.

یک روز ارمانی در بانکداری اسلامی

رفتم دم اولین خودپرداز بانک انصار، انصار کارتم رو داخل خودپرداز کردم و از طریق امکانات متنوعی که بانکداری الکترونیک بانک انصار به من داده، یه مقدار پولی رو برای یک کارتی در بانک قوامین انتقال دادم، ازهمون جا، قسط ماهانه وام قرض الحسنه خودم رو در موسسه مالی اعتباری عسکریه پرداخت کردم واز حساب خودم در بانک ثامن الحجج پولی برداشت کردم و باقیمانده موجودی حسابم رو برای حساب ویژه "بازسازی عتبات" در بانک رسالت واریز کردم، در اخر از طریق همون خودپرداز و انتخاب گزینه شهادت، خودپرداز و خودم رو منفجر کردم و شهید شدم.   

۰۴ اسفند، ۱۳۹۲

روزها بر یک بیمار چگونه میگذرد

هرکسی داشت روبه روی خودشو نگاه میکرد و چون تو اتاق های انتظار معمولا صندلی ها رو دور میچینن ممکن بود روبه روی یکی با روبه روی اون یکی که اون طرف سالن نشسته باشه تلاقی پیدا کنه و ادم ها با هم چشم تو چشم بشن. بعد از دردِ سنگ کلیه به نظرم گه ترین اتفاقِ عالم میتونه چشم تو چشم شدن تو مطب پزشک باشه، چون چشم تو چشم به خودی خودش کار سختی هست، یعنی ادم هردفعه که چشم تو چشم میشه باید فکر کنه الان چیکار کنه، سرش رو بندازه پایین که در اونصورت ممکنه کچلی های وسط سرش دیده بشه، یا لبخند بزنه که خب واسه چی لبخند زده، یا روشو برگردونه که این اخری میتونه بی ادبی هم تلقی بشه. برای همین چشم تو چشم شدن خودش میتونه مشکل زا باشه،  البته شاید بگید من دارم شلوغش  میکنم ولی من شلوغش نمیکنم، من دارم اتفاقا خیلی هم خلوتش میکنم، من که خوبم تازه یه دوستی داشتم که عصرها میرفت تمرین چشم تو چشم.اینجوری که میرفت مکان های عمومی میشست که با مردم چشم تو چشم بشه. مترو، مترو زیاد میرفت. میشست تو ایستگاه بعد زل میزد به اون دست که میشه همین ایستگاه ولی اونوریش. چقدر بد توضیح دادم. یعنی میشست تو ایستگاه بعد زل میزد به اونطرف، به اون ادمایی که اونور ایستگاه نشسته بودن و قرار بود برن اونطرفی. تمرین میکرد. میگفت این چشم تو چشم شدن ها بهش کمک میکنه که در مواقع اضطراری بتونه خوب چشم تو چشم بشه. الان احتمالا میخواید بگید دوستم ادم هیزی بوده یا من دارم شلوغش میکنم، من اگه خودم یکی این قضییه رو برام تعریف میکرد اولین چیزی که به ذهنم میرسید این بود که این بابا چقدر چشم چرونه! حتی اگه اون چشم چرونم باشه ولی منکر این نمیتونید بشید که چشم تو چشم شدن تو مطب دکتر اصلا چیز جالبی نیست. آدمایی که میان دکتر مریضن، اونایی هم که مریض نیستن و میان تو مطب دکتر میشینن هم مریضن و به همین خاطر خیلی غم انگیزه که یه ادمه مریض با یه ادم مریضه دیگه چشم تو چشم بشه، اونم تو شرایطی که جفتشون از بیماریشون و بقیه و خبرایی که میخوان بشنون ترس دارن، حالا حسابشو بکنید بیماری ها واگیری هم باشند و چشمای قرمز یه ادم با چشمای قرمز یه ادم دیگه روبه رو بشه، خب ادم مریضی میگیره دیگه. واسه همین وقتی رسیدم مطب دکتر رفتم روی اون صندلی ای که رو به اب سرد کن/گرم کن بود نشستم که با یه جفت چشم مریض روبه رو نشم.
        یه دو دقیقه ای که نشستم یهو خانم منشی من رو صدا زد که اقا شما وقت گرفتید؟ البته این رو اینجوری نگفت، جوری گفت که معنیش این بود که قبل از اینکه بشینی باید بیای و به من بگی یا هرچیزی، اگه دفعه اولم بود که مطب دکتر رفته بودم و منشی دکتر دیده بودم احتمالا میرفتم میگفتم چته؟ یا چرا اینجوری صحبت میکنی؟ ولی خب دفعه اولم نبود که! من این رو پذیرفتم که تو مطب های دکتر، منشی ها رییس هستن و بر یه عده ادم مریض با چشم های قرمز و صورت های رنگ پریده حکمرانی میکنن.من خیلی چیزهای دیگری رو هم پذیرفتم و راستش روی چیزهایی که پذیرفتم اصلا شک ندارم و بهشون فکر هم نمیکنم.حالا یکیش همینه که منشی ها حاکمان بلامنازعه در مطب ها هستند. به نظرم حکمرانی کردن به چنین جماعت بیماری و رنگ پریده ای خیلی لذتبخش نمیتونه باشه و واسه همینه که منشی ها معمولا خیلی اخلاق درست درمونی ندارن یا خیلی حوصله ندارن. مثل پادشاه هایی میمونن که از مردمشون ناامید شدن، من هیچوقت به جایی حکمرانی نکردم یا پادشاه جایی نبودم اما این رو میتونم بفهمم که اگه یه روز حاکم بیست سی تا ادم مریض با چشم های قرمز بودم احتمالا برام خوشایند نبود که تو قلمروی من یکی بیاد و همینطوری بره بشینه بدون اینکه به من بگه. برای همین به خودم گفتم: اه! چرا همینجوری اومدم مثه گاو اینجا نشستم و راه افتادم رفتم. منشی پشت یه میز بلند نشسته بود که فقط بالا تنه اش معلوم بود. من رسیدم دم میز خودم رو ول کردم روی میز گفتم سلام. بعد خانم منشی گفت: شما اول بیایید اینجا بعد برید بشینید.همینجوری میری میشینی که من اسمتو ننوشتم که بخوام صدات کنم بعد باید همینجوری تا اخر شب بشینی. همین جوری داشت اینارو میگفت منم داشتم فکر میکردم که خوشگله یا نه. به نظرم تک تک اجزای صورتش خیلی جالب نبودن، یعنی نکته خاصی نداشتن ولی مجموع صورتش خوب بود.اول که نگاش کردم یه خرده کلی بود بعد رفتم به دقت دماغ و چشم و دهنش رو بررسی کردم درحالیکه اون همینجوری داشت وراجی میکرد که چرا رفتی اونجا نشستی، دوباره اخر سر کل صورتشو دیدم و به این نتیجه رسیدم که بد نیست قیافه اش. دقیقا همین موقعی که به این نتیجه رسیدم که اون حرفاش تموم شده بود و ازم پرسید: “درست میگم؟” منم به خاطر اینکه به این نتیجه رسیده بودم که قیافه اش خوبه لبخند رو لبام اومد و گفتم بله. درست میگید. بعد فکر کنم خوشش اومد. به نظرم اینکه ادم یه روز پاشه بره دکتر و منشی دکتر قیافه اش خوب باشه میتونه خوشحال کننده باشه. حالا نه که قهقهه بزنید ولی انقدر خوشحال کننده هست که یه لبخند بزنید که.نیست یعنی؟ خب به این فکر کنید که میرید دکتر و یه عالمه جفت چشم های قرمز بیحال میبینید. حالا اینرو مقایسه کنید که میرید دکتر و یه عالمه چشم های قرمز و بیحال میبیند بعلاوه یه چشم قشنگ. خب به نظرم این دومی قشنگ تره و میتونه منو به یه لبخند ساده وادار کنه.بعد خانوم منشی ازین به بعد زیبا ازم پرسید: “پرونده دارید؟”   به نظرم لحنش خیلی بهتر شده بود. یعنی بعد اونهمه غر زدن وقتی دیده بود لبخند زدم احساس کرده بود خیلی جنتلمنم واسه همین لحنش بهتر شده بود.منم سریع جواب دادم بله. بعد گفت اسمتون گفتم: پدرام رفیعا! گفت رفیعی؟ گفتم نخیر رفیعا! نمیدونم چرا گفتم پرونده دارم چون نداشتم و این دفعه اولی بود که میومدم پیش این دکتر. از صبح که پاشده بودم فامیلی هایی که به الف ختم میشد همه اش توی ذهنم بود، مثل علیها، رفیعا واینا. بعد که این خانم منشی زیبا پرسید پرونده دارید بدون اینکه فکر کنم گفتم بله و سریع یکی از فامیلی هایی رو که از صبح تو ذهنم بود رو پرت کردم از دهنم بیرون. بعد خانم منشی زیبا رو پاشد از رو صندلی و رفت اونور تر که پرونده پدرام رفیعا رو که من بودم رو بیاره.راستش وقتی از رو صندلی بلند پاشد خیلی تراژیک بود. چوت اول از همه خیلی قدش کوتاه بود و دوما شلوار جین خیلی زشتی پوشیده بود که خیلی سفید و بدرنگ بود و به از همه بدتر اینکه خیلی کون بزرگی داشت. همه اینها در یک ثانیه اتفاق افتاد. وقتی از رو صندلی پاشد و پشت به من رفت و در اون یک ثانیه تمام تصورهایی که ازش داشتم از بین رفت. حالا من توی یک مطب دکتر بودم که پر بود از مریض هایی با چشم های قرمز و رنگ پریده و یک منشی که صورت و پوز بدی نداشت ولی کون خیلی گنده و قد کوتاه و تیپ داغونی داشت. خیلی دردناک بود، حالا همه این دردناکی ها باید استرس این رو هم که الان پرونده پدرام رفیعای واقعی رو پیدا نکنه رو تحمل میکردم و اگر پدرام رفیعایی وجود میداشت تو این مطب دکتر پرونده میداشت خیلی اوضاع گه میشد. باید با اسم اون و سابقه پزشکی اون میرفتم پیش دکتر و این یعنی اینکه من ازون به بعد تو اون مطب میشدم پدرام رفیعا و این به نظرم اصلا خوشجال کننده نبود.  همون جا که بود و احتمالا داشت توی حرف “ر” دنبال رفیعا میگشت داد زد “فاملیلیتون پیشوند و پسوند نداره؟” گفتم نه! هیچی نداره که یه پدرام دیگه پیدا نکنه و بیاد بگه این تویی! اخه نه من پدرامم نه رفیعا! عجب گهی خورده بودم. بعد برگشت و گفت پرونده تون نیست!! شاید تو اون یکی مطب باشه. بعد من از شدت صحنه های تراژیکی که دیده بودم قیافه ام توی  هم بود و گفتم “اهان” و خانم منشی نسبتا زیبای کون گنده فکر کرد که من به خاطر پرونده ها ناراحتم یا هرچیزی. برای همین سریع اومد سر جای خودش نشست و ادامه داد “مشکلی نداره دوباره تشکیل پرونده میدیم اگه پرونده ت پیدا شد یکی میکنیم پرونده رو” همین که رو صندلی نشست و صندلی تونست قد کوتاه، شلوار بدرنگ و کون گنده اش رو پوشش بده دوباره به نظرم قیافه اش خوب شد و این تغییر قیافه لبخند رو به لبای من اورد در حالیکه خانم منشی زیبا فکر میکرد که چون حالا میتونم پرونده دیگه ای داشته باشم خوشحالم. مهم نبود اون چی فکر میکنه. اصلا خیلی چیزها هستند که مهم نیستند من فقط عادت دارم روابط علت و معلولی رو پیدا کنم و با کشفیات خودم حال کنم.  در اکثر اوقات هم چرت و پرت تجزیه و تحلیل میکنم اما خب حال میکنم دیگه اینکه ذهنم رو اینجوری به کار میگیرم رو دوست دارم.بعد خانم منشی زیبا یه مقوا بزرگ برداشت، از وسط تا کرد که شد شبیه یه پوشه بعد با خط خودش نوشت پدرام رفیعا!  خب ازین به بعد اگه میخواستم بیام اینجا اسمم پدرام رفیعا شده بود.بدک نبود. اگه برمیگشتم عقب اون لحظه ای که پرسید اسمتون چیه ترجیح میدادم بگم مثلا “امین علیها”  به نظرم “امین علیها”  بیشتر بهم میومد الان تا پدرام رفیعا! حالا کاری بود که شده بود و من پدرام رفیعا بودم. سعی کردم به درستی پدرام رفیعا باشم، برای همین وقتی خانوم منشی زیبا پرونده رو گذاشت جلوم و گفت لطفا بقیه رو پر کن سعی کردم مثل یه پدرامِ واقعی فرم رو بگیرم و مثل یه پدرام واقعی اون رو پر کنم.
به نظرم نام پدرم باید چیزی تو مایه های مجید، یا محسن میبود.

۲۹ بهمن، ۱۳۹۲

تو خونه شون همه همدیگرو چی چی جون صدا میکردن.

با کلاس ترین اسم تو محله ما، بهروز بود که بهروزم یه دیوونه بود. از همه مون خیلی بزرگتر بود. اما بی آزار بود. کاری به کسی نداشت ظهرها و عصرها هم تو مسجد بود، باباش یه مرد مسنی بود که شبا میرفت مسجد ازونجا با بهروز برمیگشتن. دیگه بقیه کوچه یاسر، بشیر و ابراهیم و ازین حرفا بود. سرجمع به فاصله هشتصد متر دو تا مسجد بود و ماها همه بین انعکاسات معنوی این دوتا مسجد بزرگ میشدیم. شیش هفت تا کوچه هم بود که همش به نام شهیدای محل بود، شهیدا هم میشدن عموی بشیر و بابای ابراهیم و فک و فامیلای همین ادمایی که تو کوچه پلاس بودن. سه تا اتفاق افتاد که من فهمیدم محلمون خیلی تخمیه. اولیش این بود که چون دو تا مسجد کنار خونه ما بود و هردوشون اذان پخش میکردن، برای همین صدای اذان خیلی بلند پخش میشد، بعلاوه بعد و قبل اذان هم هر مسجد واسه خودش مناجات و دعا میذاشت یه جوری بود که از بیست دقیقه قبل اذان تا بیست دقیقه بعدش معنویت کوچه رو بغل میکرد. واسه ما عادی بود، از اول اونجا بزرگ شده بودیم نمیفهمیدیم که این صدائه میشه نباشه. نمیفهمیدیم که این معنویت زیاده، نمیفهمیدیم غیرعادیه! یه بار فامیلمون اومد خونمون، ما داشتیم با پسرش بازی میکردیم یهو یکی از مسجدها شروع کرد به دعا پخش کردن، وسط بازی پسر خشکش زد، بعد گفت این صدائه چیه؟ گفتم اذانه دیگه! بعد اون یکی مسجد هم شروع کرد صدا پخش کردن! نمیدونم میدونست اذان چیه یا نه ولی مطمئنم نمیفهمید صدا از کجاست. صدای اذان دوم که با صدای اولی قاطی شد، یهو ترسش گرفت زد زیر گریه رفت بالا پیش مامان جونش. منم همینجوری واسه خودم تقه میزدم به توپ به این فکر میکردم که این چرا گریه اش گرفت.
دومی این بود که یه خانواده به خرده متفاوت تری سه تا کوچه بالاتر بودن، تو کوچه بهزاد. لعنتی ها اسم کوچه شون هم باکلاس تر بود، یه پسره بود به اسم احسان که صورت تیره ای داشت. اما تیرگی صورتش با تیرگی صورتِ بشیر فرق داشت. بشیر واسه آفتاب خوردن های متمادی و تخمی، صورتش تیره شده بود و بیشتر به چرک میموند تا برنزگی و اینا. ولی احسان یه برنزه کلاسیک بود. وقتی میگم برنزه کلاسیک، یعنی برنزه تو سالهای هفتاد، هفتاد و یک. بعد این احسان با یه دختره هی میومد و میرفت که ما فکر میکردیم خواهرشه، یه بار همه دیدیم که ازش لب گرفت، تو کوچه! از خواهرش! خیلی بهمون فشار اومد. ازین چیزا کم دیده بودیم، قبول اینکه خواهرش نبود هم مساله سختی بود.
سومی هم این بود که یه بار نشسته بودیم تو کوچه، چرت و پرت میگفتیم، راجع به فوتبال کم حرف میزدیم، راجع به ماشین حرف میزدیم، دری وری داشتیم میگفتیم، یهو دو تا پسر ترگل و ورگل،شلوار کوتاه پاشون بود و با یه توپ بسکتبال اومدن. همین تو راه که بودن بشیر گفت: این دوتا شورتکی رو ببین! بعد اون دوتا شورتکی اومدن خیلی مودب سلام کردن و گفتن اسمشون فرهنگ و بهرنگه و تازه اومدن این محل. توپ بسکتبالشون رو هم اورده بودن که بازی کنیم. اما خب ما حلقه نداشتیم، حلقه یه دونه بود اونم توی کوچه بهزاد بود که اگه اونا میرفتن کوچه بهزاد، دیگه با همون احسان اینا دوست میشدن که اتفاقا خیلی بیشتر هم به اونا میخوردن. واسه همین نگفتیم بهشون که اونجا حلقه هست. خیلی ترگل ورگل بودن، از همه مون قشنگ تر بودن، همه باهاشون رفیق شدن،اتفاقا اختلاف فرهنگی که وجود داشت واسه اون دوتا خیلی جذاب تر بود. به چشم یه کیس مطالعاتی به ما نگاه میکردن دیوسا. همه کارِ ما واسه اونا تازگی داشت. همون سال که چهارشنبه سوری شد، فرهنگ اومد من و با یه پسر دیگه دعوت کرد خونشون، منم بدون اینکه به کسی بگم پاشدم رفتم اونجا. سه دقیقه راه بود تا خونه مون. اونجا بود که یه عالمه بچه ترگل و ورگل مثه فرهنگ و بهرنگ رو یه جا دیدم. تو مهمونیشون دخترم بود، هانیه جون، شیما جون و یه چندتا جونِ دیگه. من با هانیه جون صمیمی تر شدم، میخواستم مثه احسان باشم، باهاش دوست شم بعد بشیر و یاسر و همه بچه های ک.ری محل من روبا هانیه جون ببینن. عقده ای بودیم دیگه. مگرنه قصد دیگه ای نداشتیم. مهمونی تموم شد، یه چندباری بعدش از فرهنگ و بهرنگ آمارشو گرفتم، بهم هی میگفتن عمو شهبال اینا رفتن آلمان.
عمو شهبال اینا رفتن المان! من نمیدونستم تا قبلش که شهبال میتونه اسم یه ادم باشه، اینو اونموقع فهمیدم. این رو هم فهمیدم که شهبال یه ربطی به هانیه جون باید داشته باشه که هردفعه میپرسم میگن عموشهبال اینا رفتن المان! اونا رفتن المان، منم فهمیدم کوچه مون خیلی تخمیه، باید جور دیگه ای زندگی کنم.  

۲۸ بهمن، ۱۳۹۲

هرچی بوده زیرِ سرِ کنفرانس گودالوپ بوده.بری تحقیق کنی متوجه میشی

چلوکبابی دهباشیان سر سهروردی و تخت طاووس بود، تا شرکت هم یه دقیقه راه داشت. با صاحابش که میشد پسرِ "آقا رضا سهیلا" رفیق بودم، این پسرِ "اقا رضا سهیلا" که میگم خودش شصت و خرده ای سالشه ها، اسمش خسروئه، ناهار میرفتم بعضی موقع ها اونجا. خوب بود غذاش،اما خب قیمت هاش خیلی توی کون بود. چاره ای نبود، گرونفروش بود.
خسرو، و قبلتر از خودش، باباش میخونه داشتن،بعد انقلاب شده بود رستوران دار. انقلاب که میشه هرکی خب داشته تند تند یه کاری میکرده، خسرو هم میره یه انبار عرق میخره، به همه هم سفارش میکرده عرق بخرید. عرق گرون میشه. بعد یه سال صبر میکنه، عرق هارو شونزده برابر قیمت میفروشه با پولش خودش و پسرش و خانومش دوماه میرن سوئد و نروژ و آلمان و سوییس و فرانسه اینا. راضی بود از انقلاب.

۲۶ بهمن، ۱۳۹۲

هیشکی از جاش تکون نخوره چون من از وضع موجود راضیم.

از پنیر پیتزا خیلی خوشم نمیاد، یعنی به نظرم خیلی باید حرفه ای ازش استفاده بشه تا خوب بشه،غذاهایی که روش یه خروار پنیر پیتزاست یا از غذاهایی که همینجوری روش پنیر پیتزا ریختن، حالمو بهم میزنه. همینجوری وسط عکسای اینستاگرامم یه عکس از میز غذای شب ولنتاین یکی که رو غذاش کلی پنیر پیتزا بود، حالمو بهم زد. سریع عکس رو رد کردم بره، بعد عکس دوست دختر شاهین بود که توی یه عکس داشت میخندید با دو سه تا دختر و پسر دیگه. عکسایی که ادما توش خوشحالن، منو خوشحال میکنه، خواستم لایک کنم نکردم. به این فکر کردم که شاهین با دختره بهم زده حالا نگه چرا همه عکساشو لایک میکنی؟ به این فکر کردم که بقیه عکساشو لایک کردم یا نه؟ چیزی یادم نیومد. اصلا یادم نیومد که دختره از کی تو فالویینگ لیست های منه. یادم نیومد اخرین بار با شاهین کی حرف زدم؟ سر چی حرف زدم؟ ولی خب دختره داشت میخندید و خوب بود که میخندید و خوش بود، خوبه که ادم بخنده و عکس بگیره.چقدر همه چیز پیچیده شده. چون حوصله نداشتم بعدا به این قضییه فکر کنم واسه همین لایک نکردم.رد کردم عکس رو. همینجوری داشتم واسم خودم میچرخیدم لای عکسا نوتیفیکیشن اومد، رفتم دیدم یکی دیگه از دوستام زیر عکسم کامنت گذاشته، تو چرا عکسای منو لایک نمیکنی؟  به این فکر کردم من چه مه؟ اینا چه شونه؟ بخوره تو سرم که خواستم ببینم چرا امسال وایبر به من تبریک ولنتاین نگفت یهو کشیده شدم به اینستاگرام، اینجوری گرفتار گرفتار کردم خودمو.

پی نوشت، عکس من در حالی که بعد از چک کردن ایسنتاگرامم سعی میکنم بخندم.

۲۳ بهمن، ۱۳۹۲

همیشه دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

نشسته بود یه گوشه گوله گوله اشک میریخت، هی میگفت چاهار ماه دیگه درسم تموم میشد، همش خوشحال بودم که میرم میبینمش اما نشد، بعد دوباره گوله گوله اشک میریخت. نشده بود که ببینتش، ادمها وقتی میمیرند دسترس ناپذیر میشوند و میروند یه جایی پشت شیشه ها، پشت ابرها، درخت ها! پشت هرچیزی که پشت داشته باشد و نشود پشتش را دید. ادم ها میروند یک جایی که دیگر دیده نمیشوند.
هق هق گریه کرد که خیلی مهربون بود، این اواخر فقط مریض بود و ازاری برای هیچ کس نداشت و فقط قران میخووند، بعد دوباره گوله گوله اشک میریخت که اگر چهار ماه دیگر ،فقط چهار ماه دیگر وقت بود میتونست بره و مامانبزرگش رو ببینه. اما خب مادربزگ ها چاهار ماه صبر نمیکنند که ویزای یکبار ورودِ ادم درست بشود که ادم بتواند ازینجا خارج شود و دوباره برگردد. راستش هیچکسی برای ما صبر نمیکند، سالِ پیش هم که مازیار یهو هوسِ رفتنش گرفت، هیچکس برای من صبر نکرد. نه در تهران کسی صبر کرد برای من، نه اینجا کسی تسلیت گفت.همان شب برای خودم مثل مرغِ پرکنده راه افتادم پیاده، گریه کردم و تنهایی مازیار را تشییع کردم و الباقی داستان ها. بعد خودم گریه کنان برگشتم خانه، خوابیدم و صبح ساعت هشت پیرهن مشکی پوشیده رفتم، اما کسی نپرسید مشکی برای چی؟ اصلا کسی از چیزی نپرسید. 
حالا به جای تمامِ راه رفتن ها و گریه کردن های من، یک گوشه اروم کز کرده بود و گریه میکرد و غر میزد که چرا چهارماه صبر نکرد، اومدم بگم کسی برای ما که اینجاییم صبر نمیکنه. انقدر حرفم برای خودم تلخ بود که گلوم تلخ شد.
حرفی نزدم، گفتم براش صدقه بده یا قران بخوون. 

۲۲ بهمن، ۱۳۹۲

هارون! امپلی فایر رو جمع کن، باید بریم!


موسی علیه السلام عصایش را روی زمین انداخت و عصا به یازده تکه غیرمساوی تبدیل شد. به اذن خداوند تعدادی از مشرکان از شدت خنده پاره شدند و موسی رو به جمعیت مشرکان کرد و گفت: معجزه، معجزه است. چه فرقی میکنه؟ هان؟

\