میخوام برم یه بنز قرمز قدیمی بخرم، با یه خانم تپلی که ماتیک قرمز میزنه هم دوست بشم، هی بکنمش بعد گشنمون که شد با بنزه بریم بیزون،بعد اون بگه ماتیکم رو با رنگ ماشینت ست کردم، بعد از هم لب و لوب بگیریم هی.
جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۴
چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۴
کار شد نداره
قصه اون لاک پشت و مرغابی ها تو کلیله و دمنه یادتونه؟ تو کتاب درسی بود اصلا. قصه خاصی نبود، یعنی انقدر معمولی بود که منم یادم نیست چی بود اما راجع به این بود که لاکپشت ایده میورد که با مرغابی استارتاپ بزنن، بعد ایدشون نگرفت لاک پشت از اون بالا افتاد پایین به گا رفت. لاک پشت ایده اش خوب بود، مرغابی هم به نظر جونور خوبی میومد اما نشد دیگه. مثلا خیلی وقت ها نمیشه. اصلا بیشتر وقت ها نمیشه. نه که نشدن اصل باشه ها، اما خب نمیشه دیگه. واسه ما هم داره نمیشه، من که نه استارتاپ زدم نه هیچکار خاصی کردم. ولی به نظرم داره نمیشه دیگه. یعنی بوش میاد که داره همه چی به گا میره. از کجا میگم؟ از رو سنم میگم. خب ادم سنش میره بالاتر، هی وقتی نمیشه، دیگه نمیشه دیگه. میفهمید چی میگم؟ بخدا میفهمید، مطمئنم.
دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۴
ما گم شدیم!
انگاری که گرد مرده پاشیدن باشن اینجا! دیگه هیشکی نیست، نه من میام، نه بقیه! بخوره تو سر تکنولوژی که انگاری فصل بلاگ داشتن و بلاگ بازی تموم شده، دیگه الان همه حرفاشون رو روی فیسبوک و اینستاگرام و تلگرام میزنن. دیگه کسی حال نداره ببینه بلاگ کی چیه و چی چی توش نوشته! انگاری ما هم باس جمع کنیم بریم. من که از لای همین پست ها با ادم هایی اشنا شدم که نمیشناختمشان قبلا! بعضی هایشان را دیدم، بعضی هارا هم نشد که ببینیم، اما حیف، انگاری که دوره اش به سر اومده.
هنوز نشده که ادمهای غریبه توی فیسبوک یکهو انقدر صمیمی شوند، فیسبوک از بس عکس و ویدئو و دری وری از ادم ثبت میکند که دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمیماند. همه چیز خیلی شفاف تر از اینجاست. اینجا اما بالعکس، ادم ها رو از روی کامنتشان میشناختی، بعد شاید به بلاگشان سر میزدی یا ایمیلشان میزدی! خلاصه که اول میشناختیشان بعد عکسشان را میدیدی! درست برعکس فیسبوک.
باری بهرجهت، به نظرم کسی نیست که اینجا رو چک کنه و من هم خیلی مخاطبی ندارم که چیزی بگم، نمیخوام درشو گل بگیرم، چون دلیلی نمیبینم، اما میخوام ایمیلم رو بدم که اگر کاری بود ایمیل بزنید. خوشحال میشم. تفنگ بازی ات جیمیل دات کام
tofangbazi at gmail dot com
سهشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۴
دَنگ دَنگ دَنگ، یک مرد الدَنگ!
خدا رو شکر که تموم شد که اگر تموم نمیشد واقعا من تموم کننده نبودم همینجوری میشستم هم اون بپوسه هم خودم ولی اون ابتکار عمل رو به دست گرفت و گفت که چقدر داغه و کلفته! من هم ابتکار عمل رو از دستش دراوردم گفتم تازه اگه بزنی تو سرش میره پایین بعد دوباره میاد بالا و استوار وایمیسته ! اونم زد که بره پایین، الان پایین رفتن ها تموم شده دیگه، الان بالام، استوارم! حالمم خوبه خدا رو شکر.
از مزیت های رابطه لانگ دیستنس اینه که هر چاهار طرف رابطه رضایت نسبی ای دارند و ما هم سعی کرده بودیم در طی این دوسال یک رابطه لانگ دیستنسی ایجاد کنیم که همه مون توش بهره کافی ببریم، اما به نظرم اون نظر به اینده داشت و احساس میکرد که الان بیرون رابطه با من براش ریدن، رفت! یعنی خودم گفتم بره، همیشه هم میگفتم، اما نمیرفت، این دفعه رفت. رفت و با یه پسر امریکایی دوست شده (چه غلطا) و من موندم با اون زبان بلیغ و فصیحی که اون داشت چطوری میتونه چارتا دیالوگ با یارو حرف بزنه. حالا شما اول رابطه تو کفِ این باشی که طرف امریکاییه، چه نایسه، چه پسر خوبیه و اینا، دیگه بعد ازون کلا چیکارش میخوای بکنی رو نمیدونم. چون واقعا در بهترین حالت میتونه شصت درصد حرفاشو بفهمه، همیشه هم نمیشه از رو شصت درصد فهمید چی میگه، ماها خودمون صدردصد زبون هم رو میفهمیدیم اما همدیگه رو پنجاه درصد میفهمیدیم، حالا اینکه کلا نصف حرفاشو نمیفهمه رو نمیدونم. اضافه کنید چارتا سریال، چار قسمت کلاه قرمزی واینارو هم خودش رو محروم کرده! محروم کرده که کرده! ولی نوش جونش! خوش بگذره، ایشالا پسره خوب باشه قیافش، ابتکار عملش گنده باشه، هی شبیه همستر رو هم غلت بزنن شب تا صبح، صبح تا شب هم برای استیکر بفرستن. به من دیگه بقیه اش ربطی نداره.
منم مثل همیشه میرم عاشق یکی میشم که در دسترس نیست، بعد میشینیم باهاش حرف میزنم، اختلاط میکنم، هی قربون صدقه ام میره و هی میگیم که اگه میشد با هم باشیم چی میشد؟ هی از خودمون این سوالو میپرسیم.
چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۴
شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۴
من برم حاضر شم.
هرسال که نمیشه سال اشک پوری، سال خون مرتضی باشه. امسال یه سال دیگه است. نگاه کن منوخیر سرم چقدر خوبه حالم، ببین چقدر جوونم، ببین چقدر کار میشه کرد.
همه اینارو از ته دلم گفتم، کونش نبود سفره هفت سین بچینم، حالا عید دقیقا یک ساعت دیگه است، الان یه چیزی تنم میکنم میرم خونه خواهر امیر. اونا سفره هفت سین دارن، پای سفره وایمیسیم دعا میخونیم که یا مقلب القلوب امسال بزن تو زاویه.
من برم حاضر شم.
جمعه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۳
جمعه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۳
فامیلِ ما تعریف نمیکرد از کسی، دیگه وقتی تعریف میکرد دیگه میگاییدش.
عمو کوچیکم معتقده که اگه صدای اندی رو داشت انقدر توسط خانواده تحقیر میشد که جرات نمیکرد از در خونه بیاد بیرون. منم با یه پونزده شونزده تای دیگه تو همین خانواده بزرگ شدیم. همینجوری کیری پیری! محوریت این بود که نذاریم بچه رو خر برداره فکر کنه حالا خبری شده، این نوع تربیت یه امتیازی هم داشت اونم این بود که ادم های دهن نبینی بار اومدیم که خب همیشه هم خوب نیست. هرکدوم از ما پونزده شونزده تا اگه یهو اوضاعش تخمی شد، دیگه تخمی شد و کسخل شد و تموم شد رفت! چون کلا حرف گوش نمیدیم. چون بهمون یاد دادن که حرف گوش ندیم بعد با همون سرعت که میشه پیشرفت کرد میشه به گا هم رفت. البته کسی به گا نرفت، فقط خیلی هامون کسخل شدن! کسخل های متفاوت، ازین متفاوت هایی که ادم عنش میگیره از تفاوت ها! مث تیپ های سوزان روشن که متفاوته، ولی بخوره تو سرش تفاوتاش، چیه اخه لباس چرمی قرمز؟ ماها هم همینجوری متفاوت کسخل شدیم. بعد از همه اش بهتر این گروه وایبریه است که همه فامیل توشن، نسل قبلیه در قاموس یک نسل به گا رفته و پشیمون از کرده خودش، دائما در حال تعریف کردن از بچه ها و تحسین هستند! تحسین های کس شعر از کارهای کسشعرِ ادم های کسشعر! خیلی خنده داره تلاش احمقانه شون، منم اینحا میشینم، یه چیزی رول میکنم، دو تا پوک میزنم، میشینم حرفاشون رو میخونم میخندم. یا از رو چتی میخندم، یا واقعا بامزه است.
سهشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۳
شنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۳
وقتی دلگیری و تنها، رضا میشه غریب الغربا
همیشه توی رابطه ها و دوستی هایی که داشتم، این طرف قصه واستاده بودم،طرفِ زبر و زرنگه که سرش چاهارجا میجنبه اما نم هم پس نمیده. این دفعه این یکی ور هستم، زبر و زرنگه اونور واستاده، هرچند که خیلی زرنگ و کیرتیز هم نبود. ولی به هرجهت من این یکی ور واستادم و رابطه هه رو دارم ازینور میبینم، جالبه که هنوز این قضییه و اتفاق ها برام تازه است، هنوز اعصابم تخمی میشه، هنوز سیگارها رو میبلعم، معدهام تیر میکشه، خوابم به هم میریزه.
حالا ایناش به کنار، این ور قضییه واستادن هم جالبه، اصلا کلا این هستی چیز جالبیه، واسه همین هی خدا تیکه میندازه که شماها گمراهید، خبر ندارید، نفهمید، حیوونید! نه که خودش بالاست، یه لنز واید بسته، داره همه چی رو میبینه، بعد هم تیکه میندازه، خب بیا باهم ببینیم، نمیشه تو اونو ببینی یه چیزی بگی، من اینو ببینم. خب بده ما هم ببینیم. خب میدادی ببینه! اصلا بده همه ببینن بفهمن قضییه چیه؟
سهشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۳
هر روز که نه حالا، ولی هر دو روز یکبار وقتی میام خونه، یه نامه چسبوندن به در خونه که میگه باس برم دفتر ساختمون و بدهیام رو بدم. روزهای اول نامه هه رو میکندم، از سه روز پیش که توش نوشتن اگه بدهیت رو ندی باس خونه رو خالی کنی، دیگه نامهها رو نمیکنم، میذارم همون روی در باشه که فکر کنن نیومدم خونه و ندیدم نامه هارو کلا.
خیلی ساده است پولام تموم شده، یه دوماه که سرکار نمیرفتم، به جاش مسافرت هم رفتم، بالا و پایین کردم، حالا هم کلی به بانک و همه جا بدهکارم. بدهیم به ساختمون چیزی نیست، نصف اجاره یه ماهه، ولی الان ندارم بدم، باید پول بیاد تو حسابم. هرچی داشتم رو نقد کردم، قرض هم کردم، شد چهارهزار و پونصد دلار، دادم 24 تا قرص خریدم که بچه دوماهه رو بندازیم. یادگاری نمونه از ماها. حالا اینکه چجوری پول جور کردم، پول رو چجوری نقد کردم که کسی شک نکنه و چجوری راضیش کردم بره ازمایش بده و فحش خوردم و ایناش بماند، این نامه های چسبیده به در خیلی بدجور تو ذوق میزنه! الان سه تا شده، احتمالا پسفردا که بشه چاهارتا بهم زنگ میزنن ، میگم اینجا نیستم، سفرم و تا بیام تصفیه میکنم. خوبه شب میام و کسی نمیبینه منو. 4500 دلار، به خودم گفتم خیلیه، میشه 15 میلیون تومن، من بابام تا دبیرستان کلا پونزده میلیون خرجم نکرده بود که من بابت 24 قرص دادم. البته گفتن یک سری امپول هم هست که خیلی ارزونتر بود ولی امپول ادم نبود، امپول گاو بود، درد داشت، عوارض جانبی داشت. ما گفتیم گور پدرش، اونی رو بدید که بچه بره، مادر بچه بمونه. مادر بچه هم نموند، اصلا از قبلش رفته بود، برگشت که گندی که زدیم رو جمع کنیم. جمع کردیم دیگه، حالا من میرم سرکار، تیکه تیکه قرضارو میدم، اونم میره با یکی دیگه دوست میشه، خیلی ساده، پریود شد فقط.
یه بار دیگه هم اینکارو کرده بودم، اینجا نه، تهران. ته حکیمیه، یعنی یکی از دوستام پزشک بود، یکی رو معرفی کرد، رفتیم ته حکیمیه، اونجا یه پاترول اومد، گفت دنبالش بریم، رفتیم یه خونه ای که پایینش یه جایی شبیه کلینیک بود، فقط شبیهش بود، بعد کرتاژ کردن، یه نسخه هم دادن که بریم بخریم از ناصرخسرو. رفتم نسخه رو خریدم، برگشتم لواسون، برده بودمش لواسون خونه دوستم، درد داشت طفلی. دکتر هم گفته بود دیواره رحمت لیز شده، اگه تا یکی دوسال دیگه بچه دار نشی، دیگه بچه دار نمیشی. اونجا تو لواسون زیرچشماش کبود بود، حالا نمیدونم زیر چشماش چرا کبود بود، شروع کرد بهم فحش دادن، گفت تو خیلی دیوثی! بهم گفت توی دیوث یه ملافه نیوردی بودی که زیر من روزنامه نندازن. انگاری من کرتاژ کرده بودم که بدونم، انگاری بیمارستان دی هم کورتاژ میکرد که من بردمش ته حکیمیه واسه کورتاژ. فحش میداد، منم گریه میکردم میگفتم من دیوثم، من بی همه چیزم! شبش که خوابید، پیاده رفتم بیرون، واقعا به این فکر کردم که چقدر بدبختم، چقدر یکی رو بدبخت کردم، تمام سیاهی های دنیا توی من جمع شد اونشب. فکر میکردم اشغال ترین ادم روی کره زمینم، واقعا میخواستم بمیرم. به خودم گفتم برم از بالای تپه های سیدپیاز خودم رو ول بدم رو سنگی چیزی که بمیرم. به خدا به این فکر کردم که قضییه این ممکنه یک درصد به خوبی تموم شه و این کار من اون یک درصد رو میگیره. چهارصد و پنجاه تومن دادم به خانوم دکتره، تو حکیمیه. جای بهتر بود میبردمش، کلش توی دو روز اتفاق افتاد. رفتیم ، پول رو دادیم اول، بعد گفتن خب بیاید بکنید، ملافه شو چک نکردم که بگم نه اینجا خوب نیست، یا من میرم ملافه بیارم. نمیشد. اونجا خودم رو جمع کردم، قبلش خودم رو جمع کردم، بعدش تو راه خودم رو جمع کردم، رفتم ناصرخسرو خودم رو جمع کردم، داروها رو خریدم برگشتم لواسون خودم رو جمع کردم، اما شبش که تنها شدم دیگه ول کردم خودمو. انقدر از صب ترسیده بودم و استرس داشتم زانوهام غیرارادی میلرزید. میگن چاهارستون بدن میلرزه، واقعا میلرزه، یه جا نشسته بودم میلرزیدم. به هیشکی هم نگفته بودم، فقط یک نفر اونم همون دوست دکترم. بعد دیدم دست چپم خوب کار نمیکنه، همینجوری تو شب نمیتونستم کلیدو از جیبیم دربیارم، با دست راستم کلیدو دراوردم، برگشتم تو ویلا.
من هنوزم بعضی وقتا دست چپم میلرزه، یعنی موقعی که عصبی میشم، دستم میلرزه، بعد اون قضییه این این ریختی شد، یا کلا به هم ربطی ندارن اما خب الانم دستم میلرزه. امروز که خسته از کار اومدم، دیدم نامه سوم رو هم چسبوندن، این دستم شروع کرد به لرزیدن، یهو لواسون شد اینجا برام. انگاری که بخوام کلید بندازم، بی اندازه همه چی شبیه به هم بود.یه خرده الان پوست کلفت تر شدم، اونموقع بچه تر بودم، همین. تنها فرقش این بود. یه فرق دیگه هم داشت، اون خیلی درد کشید، این اما نه، یه خرده حالت تهوع و اینا. در همین حد. اون بعدش رفت فنلاند. یعنی ازدواج کرد رفت سوئد، بعد هم با شوهرش رفت فنلاند، چهارسال بعد بچه دار هم شد، ایسنتاکرام داره، میرم چک میکنم ببینم خوشه یا نه. به نظرم خوشه، همه اش عکسای خودش و شوهرشو بچه شو میذاره. حتما با هم خوشن که عکس زیاد اپلود میکنه. ساوندکلاودش رو هم دیدم، اهنگ های سرخوش و خوب شیر میکنه، یعنی حالش خوبه، هر دو سه ماه یه سری میزنم، نه که دلم گیر باشه. یه جورایی احساس مسئولیته. این که بچه دار شد انگاری من بچه دار شده باشم، انقدر خوشحال شدم. حالا این یکی هم ایشاله خوشبخت میشه، این یکی دست و پادار ترهم هست، اون باز یه خرده ساده و اینا بود. این اومد به ما گفت قضییه اینه، گفتیم بریم ازمایش کنیم، گفت نمیام. بردمش به زور. به زور که میگم یعنی به خایه مالی، به یه مدلی. بعدا هم تایید شد، یک دکتر مکزیکی اومد دیدش، یه اقایی بود، بعد 24 تا قرص داد، 4500 دلار هم به صورت نقد گرفت. نذاشت منم برم. هیشکی نمیتونست بره. هرچی بود از ته حکیمیه بهتر بود، میگم که پوست کلفت شدم، واسه همین امروز که نامه سوم رو دیدم گفتم سخت نگیر سه روز دیگه حقوق دو هفته ام رو میگیرم پول این جاکشا رو میدم. بعدا هم پول بانک و سود پولش رو میدم. ایشاله اینم میره خوشبخت میشه، که اگه نره هم خوشبخته. بدبخت منم که از هرکی یه لرزش و یادگاری ای واسم میمونه، اخرشم بهم میگن دیوث!
جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۳
شب تولد تو دلم رو هدیه دادم، ولی پس فرستاد، دیدید پس فرستاد، دی دی دید پس فرستاد
یک سالی همین موقعها، وقتی بابا ایران نبود و اینترنت و این صحبتها هم نبود، بابا یک تلفنی زد و دونکته را در تلفن خاطرنشان کرد، یکی اینکه حالش خوب است و دیگری اینکه من را مامور کرد تا بروم برای خودم هدیه تولد بخرم. حسب سیستم ارزشگذاری که خانواده داشت، با بازیهای کامپیوتری خیلی عیاق نشدم، هیچوقت پلیاستیشن و ایکسباکس و اینها پایش به خانه ما باز نشد و من هم استعدادی در هیچکدامشان نداشتم. نمیدانم نبود انها من را بیاستعداد کرد یا بیاستعدادی باعث شد که هیچوقت ازینچیزها نداشته باشم. خلاصه اینکه یکی فوتبال و تفریحات توی کوچه میماند، یکی کتاب. دومی هم بیشتر با روحیات من سازگار بود، دویدن و فوتبال و این صحبتها یک تقلای بیخودی بود به نظرم، تاوقتی میشد نشست و کتاب خواند دلیلی نمیدیدم تا زیرافتاب بدوئم. روی همین اصل، وقتی مامور شدم برای خودم هدیه تولد بگیرم به این نتیجه رسیدم که باید برای خودم کتاب بخرم. میشد کلی کتاب خرید، خیلی کلنجار رفتم که چه کتابهایی را لیست کنم، همه اش مردد بودم که کتاب خوب است یا نه، چون بهرجهت بابا کتاب را میخرید، بقیه وسایل بود که میشد به انها فکر کرد. بیخیال فکر کردن شدم، پول را از مامانم گرفتم، با اتوبوس ها سرازیر شدم به سمت مرکز تهران، انقلاب و انطرف ها. گفتم میروم یک عالمه کتاب میخرم، یک ماشین میگیرم برمیگردم خانه. همینجوری سرازیز شدم به سمت انقلاب، بلد هم نبودم، یک جایی وسط طالقانی که مرکز فروش صنایع دستی بود، پیاده شدم. به اشتباه هم پیاده شدم، یک قدمی زدم، همینطور مغازه ها را میدیدم، خاتم ها، منبت کاری، قلم کاری، فرش و هرانچه از صنایع دستی بود. باید میرفتم انقلاب، اما رفتم توی یکی از مغازه ها. من خیلی ریزجثه و کوچک بودم و جثه ام از سنم خیلی کوچکتر بود و زبانم هم خیلی درازتر از سنم بود.با همین مختصاتی که ارائه دادم وارد مغازه شدم، یک چهارپنج تا جنس را دیدم، یک سوال پرسیدم، مغازه دار یک پیرمردی بود که 40 سال همین حرفه را داشت و صادر هم میکرد. سوال هایم را عمیق و دقیق جواب داد. چهارتا سوال دیگر پرسیدم، بینش خوشمزگی هم کردم، چهارتا حرف گنده تر از سنم هم زدم که پیرمرد خوشش امد. شروع کرد تاریخچه گلدان ها و نقش و نگارهای رویش را گفت، تاریخچه قشنگی هم داشت، نقش ها را دقیق توضیح داد و میگفت هرنقشی از کجا به ارث رسیده و معنی اش چیست. طبیعتا مخاطبش باید یک ادمی میبود مثل خودش، اما من بادقت گوش دادم، عاشق این قلمکاری ها و نقش هایش شده بودم، انگاری که وسط صدای قلمکاری بزرگ شده باشم یا جد و ابادم تاجر اینجور چیزها باشد.یک دلبستگی با صنایع دستی پیدا کردم که انگار سالها بود گمش کرده بودم. دست اخر یکی دوساعت درمغازه ماندم، شش هفت تیکه جنس خریدم، پولم تمام شد. پولی که با آن میتوانستم 100 جلد کتاب بخرم را خوشحال و خندان در همان مغازه تمام کردم. یک ماشین گرفتم برگشتم. وقتی برگشتم و خانواده چندسوال پرسیدند و از چیزهایی که خریده بودم تعجب کردند و رفتند. خودم ماندم و شش هفت تیکه صنایع دستی قشنگی که خریده بودم، راستش دیگر انقدرها هم قشنگ نبودند. هرکاری کردم نفهمیدم ربط اینهایی که خریدم به من چیست؟ چی شد که اینها را خریدم؟ اینها را میخوام چیکار؟ گلمرغ به جهنم، نقش ترنج به جهنم، مگر من قلمکارم یا عتیقه چی؟ اصلا نمیفهمیدم که چه کرده ام، گریه ام گرفت. برای خودم گریه کردم. بعدها که بابا امد، هدیه های تولدم را نشانش دادم، از توی همان جعبه ها دراوردمشان، جایی برایشان نبود، انقدر که بیریخت بودند و بی ربط! حالا شاید میشد چندتاییشان را یک جاهایی از خانه جا داد، اما من اینها را برای خودم خریده بودم و خیلی احمقانه بود. ناراحت بودم، بابا فهمید، بهم گفت بالاخره ادم تصمیم میگیرد و گاهی هم از تصمیماتش پشیمان میشود. سعی کردم منطقی باشم، در حد و اندازه های یک بچه اول راهنمایی.
حالا هم مثل همان موقع است، خودم برای خودم باید هدیه بگیرم، شاید زندگی فردی در امریکا، من را مجبور کرده باشد، اما حقیقتا اینطور نیست، اما من سالهاست که خودم برای خودم کادو میخرم، با کارهایی که میکنم ویا نمیکنم، با تلاشی که میکنم و یا نمیکنم، هرسال کادوی خودم را برای خودم میخرم.
با اینکه بابا سعی کرد از همان اوایل این مفاهیم را با من کار کند، اما هنوز هم میبینم خودم را که در میانه کاری که باید انجام میدادم یا راهی که باید میرفتم، اغفال شده ام،به موضوع بی ارزشی دل بسته شده ام، از هدفم بازمانده ام و بعنوان هدیه برای سال بعدخودم یک مشت خنزرپنزر خریده ام که نه رویش را دارم به کسی نشانش بدهم و نه دلم میخواهد بهش فکر کنم. ایندفعه اما پدری نیست که حمایت کند یا دلت را گرم کند و دست اخر اگر دلم بگیرد از کادویی که خریدم باید بشینم و برای خودم گریه کنم. راستش در مقام مقایسه فکر میکنم جثه ام دیگر انقدرها هم کوچک نیست، زبانم هم دیگر انقدرها دراز نیست. چیزی که تغییر نکرده عقل است که ای کاش دراز میشد، یا بزرگ میشد یا کش میامد حداقل! و الا بساط هرسال من همین قلمکاری ها و ات و اشغالهایی است که هرسال برای خودم جور میکنم و بقیه سال را مینشینم به این فکر میکنم که چطور شد که اینطور شد!
حالا هم مثل همان موقع است، خودم برای خودم باید هدیه بگیرم، شاید زندگی فردی در امریکا، من را مجبور کرده باشد، اما حقیقتا اینطور نیست، اما من سالهاست که خودم برای خودم کادو میخرم، با کارهایی که میکنم ویا نمیکنم، با تلاشی که میکنم و یا نمیکنم، هرسال کادوی خودم را برای خودم میخرم.
با اینکه بابا سعی کرد از همان اوایل این مفاهیم را با من کار کند، اما هنوز هم میبینم خودم را که در میانه کاری که باید انجام میدادم یا راهی که باید میرفتم، اغفال شده ام،به موضوع بی ارزشی دل بسته شده ام، از هدفم بازمانده ام و بعنوان هدیه برای سال بعدخودم یک مشت خنزرپنزر خریده ام که نه رویش را دارم به کسی نشانش بدهم و نه دلم میخواهد بهش فکر کنم. ایندفعه اما پدری نیست که حمایت کند یا دلت را گرم کند و دست اخر اگر دلم بگیرد از کادویی که خریدم باید بشینم و برای خودم گریه کنم. راستش در مقام مقایسه فکر میکنم جثه ام دیگر انقدرها هم کوچک نیست، زبانم هم دیگر انقدرها دراز نیست. چیزی که تغییر نکرده عقل است که ای کاش دراز میشد، یا بزرگ میشد یا کش میامد حداقل! و الا بساط هرسال من همین قلمکاری ها و ات و اشغالهایی است که هرسال برای خودم جور میکنم و بقیه سال را مینشینم به این فکر میکنم که چطور شد که اینطور شد!
چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۳
همه عمرم هفتاد ساله، که اگه همه اش رو بخوام بحث کنم با این و اون، پس کی وقت کنم بخوابم؟
جدیدا هرکی هرچی میگه قبول میکنم، اینجوری راحت ترم.
چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۳
بابا ما چقدر صدمه ببینیم اخه؟
سن خوزه رو برای سیگار کشیدن خلق کردن، تکنولوژی و اینترنت و این شرکت ها فقط زمین ها رو حروم کردن، اینجا رو باید وجب به وجب سیگار کشید، بسکه هوا خوبه.
برداشته تمام پشتم رو با دندون، شوخی شوخی کبود کرده که مثلا کاری نکنم! اینکه فکر میکنه من فکر میکنم شوخی کرده، خودش خیلی خنده دار تره.
چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۳
چقدر تو قشنگ غذا میخوری اخه
همینجوری کیرم به طاقی نشسته بودم شرکت داشتم بی بی سی و فیسبوک چک میکردم، مثه خیلی موقع های دیگه که کار نمیکنم ولی یه خروار کار تکراری ریخته سرم. بعد یهو یه چیزی زد به سرم، راجع به یه پروژه ای به یهو یه چیزی اومد تو ذهنم گفتم برم چک بکنمش، اصلا هم به من ربطی نداشت، چون پروژه عملا تموم شده بود و پرونده اش بسته شده بود. رفتم چک کردم دیدم درست فکر میکردم، یک تیکه کار رو اینا گه مالی کردن و الان گندش هنوز درنیومده ولی به زودی وقتی دو تا گزارش از پروژه بگیرن یهو گندش درمیاد و اونموقع است که اینجا محشر کبرا میشه که چه خاکی تو سرمون کنیم.
واسه همین پاشدم رفتم دم میز رییسم، بهش گفتم من همینجوری واسه دل خودم رفتم اون پروژه رو اون قسمتش رو چک کردم و پیدا کردم که سیستم مشکل داره و احتمالا طی دو سه هفته اینده یه دو سه تا ریپورت خیلی بدجور از طرف این شرکت میرسه، بعد رییسم پرسید مطمئنی؟ گفتم اره. گفت خب به تیم مهندس ها بگو که اینطوریه. گفتم باشه، رفتم به تیم مهندسی گفتم، حالا انگار تیم مهندسی چه گهی هستن؟ همونایین که دفعه پیش همین گه مالی رو انجام دادن! خیلی هم بالا پایین کنن یه جای دیگه اش رو گه میزنن! اما به هرجهت گفتم! یه چهارساعت بعد دیدم نصف تیم مهندسی قفل زدن روی همین قضیه ای که من رفتم گفتم، خیلی گیر کرده بودن توش و هی از یه موقعیتی بهش نگاه میکردن که چیز تازه ای نداشت و هی وقتشون میگذشت بدون اینکه اتفاقی بیفته! دلم سوخت! دلم واسه شرکت سوخت، چهارساعت با دستمزدی که مجموع اون تیم میگرفت میشد 1000 دلار، حداقل اینا یه پنج ساعت دیگه هم میخواستن وقت بذارن، گفتم حیفه، شرکت داره پول و منبع از دست میده، بذار کمک کنم. کلی کار داشتم ولی بیخیال شدم نشستم سر این قضییه، خیلی ساده معلوم شد قضییه کجاش گه مال شده، ولی به اینا چیزی نگفتم، رفتم دوباره پیش رییسم گفتم من یه ایده دارم! بعد ایده ام رو گفتم میشد یه راه حل ساده برای حل همین مساله گه مال! گفت خیلی عالیه، برو جلو! فکر خوبیه! باریکلا! خیلی هم تشویق کرد! برو جلو یعنی برو با مهندس های یه سطح بالاتر کار کن، یعنی نه با اینایی که الان دارن روش میکنن، با یه سطح بالاتر، چون اونا میدونستن جواب سوالای من رو و احتمالا حل کردن قضییه با اونا خیلی راحت تر بود. رفتم پیش اونا، مساله رو توضیح دادم و گفتم که به نظرم اینجاش ایراد داره، گفت باشه برو تمام اسکریپت ها رو بیار! من خودم به اسکریپت ها دسترسی دارم اما گفتم زشته بذار ادب رو رعایت کنم. رفتم پیش همون عده ای که گه مالی کارشون بود، بهشون گفتم ببخشید میشه اسکریپت هاتون رو بدید؟ گفتن واسه چی؟ گفتم من والا رفتم با فلانی صحبت کردم اون میخواست به مساله یه نگاهی بندازه اسکریپت ها رو میخواست! میشه بدید؟ یه جوری هم گفتم که خودم میدونم کجاست و چجوریه! شعور داشته باشید دارم احترام میذارم. همه اینارو خیلی دوستانه گفتم، پسره خودشو عن کرد، نه که دفعه سومش بود که تو اینکار میرید، شروع کرد به صحبت از قوانین و مقررات شرکت، رسما داشت کس میگفت! چون قوانین مقررات شرکت اگر وجود داشت به تو گوساله اجازه نمیداد که بری برینی تو سیستم، این شرکت اگه خیلی قانون داشت به تو گوساله اصلا چنین پروژه ای رو نمیداد! اینارو بهش نگفتم ولی تو چشاش خوندم که اینارو میدونه خودش! یعنی از لرزش خفیف پلکش معلوم بود که میدونه داره کس میگه! همین کافی بود واسه من، اینکه میدونست داره کس میگه، یعنی اینکه میشه باهاش ارتباط برقرار کرد، زد رو شونش، بهش گفت: دوست خوب، میدونی که داری کس میگی؟ برای همین براش توضیح دادم که اگه اسکریپت هارو بده به من احتمالا کار خودشه که زودتر راه میفته و من هم دسترسی دارم به اسکریپت ها و صرفا خواستم تو رو در جریان بذارم! اما اینجا پسره نشون داد که خیلی خره، اصرار کرد که بریم پیش رییس، که رییس من هم میشد. دوباره اجساس کردم گناه داره، بهش گفتم ببین من باهاش هماهنگ کردم، اون بهم اوکی داده و چهارصد تا خط اسکریپت انقدر چیز گنده ای نیست، واقعا اینارو از سر دلسوزی گفتم بهش، چون اگه قرار بود خودش مساله حل کنه سه هفته پیش حلش کرده بود. ولی میدونید چیه؟ این پسره یه اصراری به خریت داشت، یه اصرار عجیبی، یعنی تا قبل ازین فکر میکردم که پسر خوبیه، واقعا هم هست، ولی الان میگم پسر خوبیه که اصرار خاصی به خریت داره و وقتی یکی اصرار داره که خر باشه واقعا هیچکاریش نمیشه کرد. من خودم رفیق و فامیل و دوست زیاد داشتم که اصرار داشتن خر باشن، واقعا کاریشون نمیشد کرد، چون هرچقدر بیشتر روشنشون میکنی بیشتر نمیفهمن! اندازه اش هم فرق نداره، یعنی اگه اصرار به خریت داشته باشه بدجوری بگا میری. دیدم این هم ازوناست، گفتم باشه، بسه دیگه، کس نگیم بیش ازین، بریم پیش رییس که گفتی. اونم گفت بریم. رفتیم پیش رییس، که رییس منم میشد، رییس من واقعا ویژگی های یه رییس رو نداره، یعنی نه اتوریته داره، نه نظم و نه کاریزما. بیچاره هیچی نیست، فقط رییسه، پسره واسش قضییه رو توضیح داد و اصرار داشت که قوانین رعایت بشه، منظورش این بود که من نباید اسکریپت ها رو بردارم ببرم، باید این عن آقا خودش طی یه مراحلی ایمیل بزنه، انقدر از قانون گفت که رییس بی خایه من هم خایه کرد. من توضیح دادم که: احمق! من خواستم کمکت کنم، خواستم تو وقتت گرفته نشه! یهو رییسم برگشت اولین جمله اش رو گفت، گفت نه تو باید قانون رو رعایت کنی! یعنی اینو که گفت احساس کردم پشتم خالی شده، یعنی من این عن اقا رو یه ساعت باهاش جروبحث کردم ، اخرش اوردم پیش تو، که رییسی، که منم باهات هماهنگ کردم، که به من گفتی اوکی ، اوردمش این عنو پیش تو، که تو بعنوان فصل الخطاب بهش بگی اسکریپت ها رو بده! یعنی احساس کردم یهو پشتم بدجور خالی شده، دیدم گیر دونفر افتادم. اولین کاری که کردم، به رییسم توضیح دادم که من قبلش اومدم پیش تو و تو گفتی که اوکیه و من روحساب همون رفتم، این توضیحارو دادم که بفهمم اینایی که داره میگه از روی اینه که نمیفهمه یا از روی خارکسگیشه! براش توضیح دادم، همه چیزهایی که دوساعت پیش رخ داده بود رو توضیح دادم، همه رو قبول کرد ولی گفت باید قانون رو رعایت کنی، دوباره بهش گفتم تو به من گفتی برو، گفت من گفتم ولی باید قانون رو رعایت کرد. دقیقا اونجا فهمیدم که از بس این پسره قانون قانون کرده این خایه کرده و حالا داره با خارکسگی میزنه زیر همه چیز. اینجا بود که متوجه شدم گیر افتادم، خیلی احساس تنهایی کردم. هیچی ادامه ندادم، گفتم باشه. خیلی سرد، قشنگ تابلو بود که بیخیال شدم. بعد رییس خواست که یه سری توضیح بده که منو مثلا متقاعد کنه، یجوری نگاش کردم یعنی من میدونم که داری کس میگی الان، خودتم میدونی، بیا نگو! اینجوری نگاش کردم! بعد حرفش تموم شد، به پسره لبخند زدم گفتم خودت اسکریپت ها رو یه کاریش بکن، برسون به دست تیم بعدی. بعد رفتم پشت میزم نشستم. به این فکر کردم که این همه دردسر از صبح واسه خودم راه انداختم، پیش یه بیشعور احمق خودم رو ضایع کردم، پیش تیم مهندسی سطح بالا خودمو خراب کردم که یه اسکریپت نمیتونم بیارم! واقعا ریده شده بود به حالم، همه اش هم با این انگیزه که کمک کنم، که یه گه مالی ای رو که من نکرده بودم درست کنم. خیلی اعصابم خورد بود، واسه ناهار که معمولا سه ربع میرن بیرون ادما زدم بیرون. یه رستوران پیدا کردم که خیلی دور بود، یه ربع رانندگی داشت، رفتم اونجا، سوشی بار بود، نشستم کلی سوشی خوردم، هی سوشی های مختلف میخوردم، مزه ماهی خام، کالاماری خام و هر جونور خام دیگه ای که میتونه حال ادمو بهم بزنه رو خوردم. میدونید ویژگی غذاهای ژاپنی اینه که یه دریچه ای باز میکنه به یه سری مزه که ماها تو غذاهای ایرانی اصلا فکر نمیکنیم خوشمزه باشه یا خوردنی باشه. خلاصه خیلی سوشی خوردم، کلا وقتی عصبی میشم زیاد میخورم، انقدر سوشی خوردم که سرم درد گرفت از شدت میگو نپخته خوردن. پاشدم اومدم بیرون، افتاب تند اینجا زد تو چشم، یادم افتاد ایران نیستم، خارجم، خبر مرگم سرکار میرم، سرکار هم حرفم شد، ضایع هم شدم، یهو افتاب حالمو بهم زد، خواستم همه ماهی میگوهایی رو که خورده بودم رو بالا بیارم رو کف اسفالت. گهش بزنن! تو رستوران که بودم خیلی تو خودم بودم، اصلا اینجا نبودم، من غذا زیاد تنها میخورم، دوست دارم، میتونم فکر کنم، واسه خودم باشم. ایندفعه هم واسه خودم بودم، اصلا اینجا نبودم، ایران بودم، با بقیه، نشسته بودیم ناهار، شام، لب و دهن همه دوستام موقع جویدن غذا میومد تو ذهنم، بعضی هاشون خیلی کیری غذا میخوردن، ولی بعضی ها خیلی قشنگ غذا میخورن، با اشتها، با لذت، یه بار نشسته بودیم، شقایق شروع کرد غذا خوردن، پسر یه جوری با علاقه غذا میخورد که هممون رو به هوس اورد، حالا یا ماها حالمون خوب بود یا اون داشت واقعا با علاقه میخورد، ولی واقعا ماها گشنه مون شد، انقدر که با علاقه دست میکرد تو غذا، حالا اگه تو اون فاز نبودیم بدمون هم میومد، اما خب اونموقع قشنگ بود، اصلا اونموقع ها همه چیز قشنگ بود. به اینجاش که رسید مخم، یه لبخند گنده زدم، یه لبخند گنده به همه چیزهایی که قشنگ بود زدم، یه کالاماری دیگه تو دهنم، سعی کردم خیلی نجوئمش، چون فایده نداشت و بیشتر وقت گذاشتم تا قورتش بودم.
اره زده بودم بیرون از رستوران، دستم اومد که امریکام، ایران نیست، خبری نیست باس برگردم سرکار. این افتاب تخمی اینجا هم بدجوری تو ذوق میزد. رفتم شرکت، دوساعت و نیم شده بود، پسر عالی بودم من، رفته بودم یک ساعت و نیم نشسته بودم واسه خودم لمبونده بودم، رییسم یه نگاهی کرد یعنی برگشتی، تخمم هم نبود، ادم گه سگی مثل رییسم رو باید رید بهش، بی ناموس بی همه چیز. میخواستم همه کالاماری ها و سالامون و هرکوفتی که خام خورده بودم رو بالا بیارم روش. به علی ازم برمیومد، انقدر دیگه همه چیز برام بی ارزش بود.
نسشتم پشت میزم، رمزم رو زدم، رمزم توش فاصله داره، توش علامت دلار داره، عدد داره، حروف بزرگ و کوچیک هم داره، رمز همه چیم همینه، حساب بانکی تا موبایل و ایمیل و بقیه. زدم رمزو، یه نگاه کردم دیدم یه چارتا ایمیل اومده یه سری کار که باید از سه روز پیش میکردمش، چیزی تغییر نکرده بود. پاشدم برم دستشویی، همین اومدم از در دفتر بزنم بیرون، دیدم در اتاق رییس کل واحد که میشه رییسِ رییس من هم بازه، رفتم سمت اتاقش، واستادم دم اتاقش از فضولی سرمو چرخوندم که ببینم تو اتاقه یا نه، منو دید، دست تکون داد، گفت بیا تو، رفتم تو، یهو هوس کردم چغلی رییس حرومزاده ام رو براش بکنم، خیلی شاش داشتم، ولی هوسم شده بود برینم به رییسم، شروع کردم گفتم راستش من خیلی دوست دارم خوب کار کنم اما نمیشه اینجا گویا، گفت چجوریاس؟ توضیحش دادم، ریدم به رییس که اصلا اصل مشکل تیم خودشه که انقدر بدبخته، انقدر بی خایه است، انقدر نظرش به باد بنده، خوب گوش میکرد، منم واقعا باس میرفتم دستشویی، سعی کردم زود بگم، مثال هم زدم براش، پسر همه اش ده دقیقه بود، اما چون شاش داشت خفم میکرد، همه ده دقیقه رو خوب حرف زدم، بعدش گفتم من کلی کار دارم باس برم. گفت باشه بررسی میکنم. زدم بیرون، رفتم ایستاده شاشیدم، به این فکر کردم که چه کاری بود کردم! اخرشم به یارو گفتم من کار دارم باید برم. گفتم دوباره خر شدم! دوباره احمق شدم.
همه اینایی که تعریف کردم مال یک هفته پیش بود.، امروز ایمیل زدن که رییسم ازین ببعد تو یه بخش دیگه فعاله، فعلا رییس نداریم، اینو انداختن یه جای دیگه که صددرصد از موقعیت فعلیش بدتره و گفتن فعلا تیم مهندس ها به من گزارش بدن. ایمیل رو که دریافت کردم، سریع زدم بیرون، رفتم ایستادم جلو پنجره، به غذا خوردن شقایق فکر میکردم، یه لبخند گنده اومد نشست رو صورتم! همه چی خوب بود.خیلی خوب.
اره زده بودم بیرون از رستوران، دستم اومد که امریکام، ایران نیست، خبری نیست باس برگردم سرکار. این افتاب تخمی اینجا هم بدجوری تو ذوق میزد. رفتم شرکت، دوساعت و نیم شده بود، پسر عالی بودم من، رفته بودم یک ساعت و نیم نشسته بودم واسه خودم لمبونده بودم، رییسم یه نگاهی کرد یعنی برگشتی، تخمم هم نبود، ادم گه سگی مثل رییسم رو باید رید بهش، بی ناموس بی همه چیز. میخواستم همه کالاماری ها و سالامون و هرکوفتی که خام خورده بودم رو بالا بیارم روش. به علی ازم برمیومد، انقدر دیگه همه چیز برام بی ارزش بود.
نسشتم پشت میزم، رمزم رو زدم، رمزم توش فاصله داره، توش علامت دلار داره، عدد داره، حروف بزرگ و کوچیک هم داره، رمز همه چیم همینه، حساب بانکی تا موبایل و ایمیل و بقیه. زدم رمزو، یه نگاه کردم دیدم یه چارتا ایمیل اومده یه سری کار که باید از سه روز پیش میکردمش، چیزی تغییر نکرده بود. پاشدم برم دستشویی، همین اومدم از در دفتر بزنم بیرون، دیدم در اتاق رییس کل واحد که میشه رییسِ رییس من هم بازه، رفتم سمت اتاقش، واستادم دم اتاقش از فضولی سرمو چرخوندم که ببینم تو اتاقه یا نه، منو دید، دست تکون داد، گفت بیا تو، رفتم تو، یهو هوس کردم چغلی رییس حرومزاده ام رو براش بکنم، خیلی شاش داشتم، ولی هوسم شده بود برینم به رییسم، شروع کردم گفتم راستش من خیلی دوست دارم خوب کار کنم اما نمیشه اینجا گویا، گفت چجوریاس؟ توضیحش دادم، ریدم به رییس که اصلا اصل مشکل تیم خودشه که انقدر بدبخته، انقدر بی خایه است، انقدر نظرش به باد بنده، خوب گوش میکرد، منم واقعا باس میرفتم دستشویی، سعی کردم زود بگم، مثال هم زدم براش، پسر همه اش ده دقیقه بود، اما چون شاش داشت خفم میکرد، همه ده دقیقه رو خوب حرف زدم، بعدش گفتم من کلی کار دارم باس برم. گفت باشه بررسی میکنم. زدم بیرون، رفتم ایستاده شاشیدم، به این فکر کردم که چه کاری بود کردم! اخرشم به یارو گفتم من کار دارم باید برم. گفتم دوباره خر شدم! دوباره احمق شدم.
همه اینایی که تعریف کردم مال یک هفته پیش بود.، امروز ایمیل زدن که رییسم ازین ببعد تو یه بخش دیگه فعاله، فعلا رییس نداریم، اینو انداختن یه جای دیگه که صددرصد از موقعیت فعلیش بدتره و گفتن فعلا تیم مهندس ها به من گزارش بدن. ایمیل رو که دریافت کردم، سریع زدم بیرون، رفتم ایستادم جلو پنجره، به غذا خوردن شقایق فکر میکردم، یه لبخند گنده اومد نشست رو صورتم! همه چی خوب بود.خیلی خوب.
اشتراک در:
پستها (Atom)