چهار پنج سالم بود رفته بودم عروسی.تو قسمت خانوما نشسته بودم که داشتم نگاه میکردم واسه خودم. وسط بزن و بکوب یه دفعه یه خانومه تپل با دامن سفید رفت رو یه میز واستاد و شروع کردن بلند بلند خوندن که: "
هوو هوو جونم هوو! درد و بلام ماله هوو! وقتی هوو نداشتم چه روزگاری داشتم..." بعد بقیه هم دور میز میچرخیدن دست میزدن و میرقصیدن و اون تیکه
"هوو هوو جونم هوو" رو بلند بلند تکرار میکردن.منم یه گوشه نشسته بودم داشتم این باغ وحش رو نگاه میکردم.
الان چن شبه خواب که میبینم که اون خانوم تپله شروع میکنه به خووندن"
هوو هوو جونم هوو" و بقیه هم دست میزنن و باهاش تکرار میکنن منم هرچقدر که میدوم این جماعت پشت سر من میدوه و همونجوری دنبالم میاد.