‏نمایش پست‌ها با برچسب فلوکسیتین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فلوکسیتین. نمایش همه پست‌ها

شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۹

اکسکلوسیف

همیشه از کودکی بدنبال چیزی می گشتم که پیدا نمیشود. دیوانه وار عاشق کندن زمین بودم انگارکه گم شده ام در زمین مدفون شده بود. آرام و قرار نداشتم،اما این ناآرامی هیچگاه به بیرون سرایت نکرد و همیشه برای بقیه آدم آرامی بودم. بعدها در مدرسه هرکاری را امتحان میکردم از نجاری و داستان نویسی و عکاسی تا دست اخر فیزیک و نجوم. در هیچکدام به هیچ جا هم نمیرسیدم اصلا نمی توانستم بمانم که به جایی هم برسم.انگار موظف بودم از جایی به جایی دیگر و از کاری به کار دیگر مشغول باشم.ارامشم در نداشتن آرامش بود. مادامیکه در جستجو بودم آرام بودم و هرگاه به کاری عادت میکردم انگار دستی میخواست زیرگلویم را فشار دهد.
بعدها یکی از استادان دانشگاه من را دارای "نهادی ناآرام " خواند و گفت باید بدوی.ایستادن مرگ است.حالا این نهاد ناآرام بیش از همه چیز دارد زندگی ام را زیر و رو میکند. دارم به سنی میرسم که قرارست جدی تر زندگی کنم و باید یک جور باشم نه اینجور که هیچ جور نیستم و باید یک جوری را انتخاب کنم و من نمیتوانم اصلا جوری باشم.

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹

سایکوگرافی

نوشته زیر حاصل اصرار پزشک من مبنی بر شروع دوره جدیدی از درمان به واسطه نوشتن است:

در اواخر تابستان متولد شدم.بیمارستان محل تولدم چند سال بعد بعلت سقط جنین غیرقانونی تعطیل شد.نگاتیو های دوران کودکیم در یک عکاسی سهوا نور دیدند و سوختند روی فیلم دوران کودکیم شوی ممد خردادیان ضبط شد بهمین دلیل گذشته مستند و قابل ارائه ای ندارم. هرچیزی که وجود دارد متعلق به این اواخر است.
اقای دکتر واقعا نمیتونم،نمیتونم...

سه‌شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۹

نوستالوسکس

شبا تو خواب و بیداری میرم به اون خانومه که عکسش روی بسته بیسکوییت مادره تجاوز میکنم.
باشد تا آمرزیده شوم

دوشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۹

نسیم ِوصل

بعضی موقع ها هوس می کنم. نه اینکه آدم هوس بازی باشم اما ویار پیدا میکنم گاها! البته گاها کلمه غلطی است و تنوین را نمیشود با کلمات غیرعربی به کار برد. در حرف زدن هم خیلی لفظ قلم حرف نمیزنم و خودم را خیلی اّن نشان نمیدهم ولی در حدی که میدانم سعی می کنم رعایت کنم.در بقیه مسایل هم سعی می کنم اما بعضا مسائلی وجود دارد که نمی شود.متاسفانه نسیم دختر طبقه پایینی ما است که سینه های بزرگی دارد و هرچقدر سعی میکنم شبها به سینه هایش فکر نکنم نمی شود. خیلی کار سختی است.یک بار آلت خودم را به غایت فشار میدادم تا تصویر پرکیفیت میان تنه نسیم از ذهنم خارج شود.اما نشد. البته فشار دادن به غایت آلت کار خوبی نیست. یک بار در خردسالی وقتی داشتیم دکتربازی می کردیم یکی از هم بازی ها که بیشتر از من طبابت کرده بود این را به من گفت.اتفاقا الان هم دکتر شده و دارد واسه ی تخصص می خواند و شوهر هم کرده است.ما دوران کودکی خاصی را نداشتیم.اینی هم که گفتم از معدود خاطره های دکتر بازی ای است که من دارم. یاد این حرف این آدم که میفتم میخندم و برای اینکه راحت بلند بخندم سرم را در بالش فرو میکنم و بلند بلند برای لحظاتی می خندم.من متاسفانه عادت به خندیدن طولانی مدت ندارم و بعد از مقداری خندیدن این سوال برایم مطرح می شود که "خنده اَنه؟ " اهل حرف های بد زدن هم نیستم .چندباری که خانه خالی شده است اگر فرصتی دست داده باشد با شورت در خانه میگردم و تلویزیون را روشن می کنم و هنگامی که خانم مجری های جوان سیما روی انتن هستند برایشان بلند بلند از الفاظ محرک استفاده می کنم به گونه ای که خیلی خنده دار است و خودم هم با شرت کلی می خندم.البته خیلی این کار را نمی کنم چون نگران هستم که این مساله برایم تبدیل به یک عادت شود.سعی می کنم که سالی چندبار این کار را بیشتر انجام ندهم ولی خیلی حال میدهد.
\