‏نمایش پست‌ها با برچسب ارزوهای بزرگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ارزوهای بزرگ. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۰

هوووووم.

گرفتن پذیرش برای یک دانشگاهی در یک جای دنیا جز گه ترین کارهای دنیاست. دائم سعی دارم خودم را یک جایی بچپانم و بعد که چپاندم کار پیدا کنم و در همان جا بمانم. این دقیقا همان چیزی است که دولت ها نمیخواهند.ادم های وبال که بر جمعیت کشورشان بیفزایند و من باید دائما این قضییه را پنهان کنم و وانمود کنم که کرم تحقیق و مطالعه در کونم میجنبد و از عنفوان کودکی به پی اچ دی فکر میکرده ام و الباقی موارد. بعد هی پول ها را دلار کنم و شب ها که سرعت اینترنت به حالت عادی نزدیک تر است آنلاین شوم و از طریق وی پی ان دلاری برایشان پول بریزم که مدارکم را بررسی کنند که شاید قبولم کنند. به همه شان پیشنهاد میدهم که به خرج خودم هم میتوانم بیایم که قبولم کنم که پس انداز خانواده ام را بکنم دلار که شاید برایم اتفاقی بیفتد. این بهترین شانس برای خانواده های متوسطی مثل ماست که بچه شان یخرده کونش را جمع کند و با دلارهایی که به سختی از ایران میرسد زندگی شاید بهتری را انور آب ها برای خودش رقم بزند. از آنوقتی که تصمیم گرفتم بروم تا الان دلار 80 درصد گرانتر شده ولی سرمایه ها و پس انداز های پدرم 80 درصد باد نکرده و این یعنی سخت تر شدن ارسال پول و الخ. بابا دائم میگوید که پذیرش بگیر و برو اما من میدانم که پول فرستادن به این آسانی ها نیست و برای ماهایی که در دوره تحصیل جان نکنده ایم گرفتن پذیرش با بورسیه یک جورایی غیرممکن است. پس باید به هر زوری شده برویم و با پول خودمان برویم و انجا با هر زوری شده یک پولی و فاندی و یا هرکوفتی از دانشگاه بگیریم تا قبل از انکه پول های خانواده تمام شود و یا راه ارسال پول کاملا بسته شود یک جورهای مستقل شده باشیم که بعدش درس تمام کنیم و کار کنیم و زندگی بسازیم در ینگه دنیا! به تنهایی! و هیچ چیز از تنهایی بد تر نیست. وقتی کسی نباشد که از آدم تعریف کند کارها معانی خودشان را از دست میدهند.حداقل برای من اینطور بوده. صدف این رو در پستی در بلاگش نوشته بود. مو به تنم سیخ شد وقتی خواندم.سریعا شرایط را روی خودم انطباق دادم و دیدم ازینور دارم با مصیبت میکنم بروم انور که نهایتا اگر به جایی رسیدم کسی نباشد ازم تعریف کند؟ البته این نیمه خالی قضییه و نیمه پرش هم همه چیزهایی است که باعث میشود آدم ها به این نتیجه برسند که اپلای کنند! حالا باید منتظر بشینم ببینم چه میشود! کسی قبولم میکند؟

بعدی اینست که شاید هیچ وقت دلم نخواسته از خودم بنویسم.از اتفاقات از روزمره ها و از خیلی چیزهای غیرمهم و بی مزه زندگیم. همیشه به این فکر میکردم که خب باید خواندنش حتما حال بدهد. روی همین فاصله پست ها زیاد میشد و این یعنی چیز جالبی نبود که بنویسمش. اما خب به نظرم دارم برای کل عالم خالی میبندم که چی هستم، بد نیست در بلاگم یک مقدار راحت تر خودم باشم.

سه‌شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۰

اهل فلسفه نیستم.لطفا سوال نپرسید

برای من ماه رمضان فلش بک خاطره های متعددی است از دوران مدرسه. آن موقع رمضان در تابستون نبود و در زمستان و پاییز بود.خوب یادم است وقتی ماه رمضان میشد نطق های آتشین مسوول فرهنگی و مدیر مدرسه سر صف های اجباری نماز بود در مدح و ثنای روزه و رمضان. وقتی هم یکی از امثال خودشان در سطل زباله مدرسه تکه میوه یا غذایی پیدا میکرد وای میستاد به دری وری گفتن به بچه هایی که روزه نیستند و فلان.روزه یک فرهنگ بود.طبیعتا حفظ فرهنگ برایشان مهم بود.
بین دو نماز برایمان از احکام باطل شدن روزه میگفتند.از اینکه در ماه رمضان حق نداریم خودکار در دهانمان کنیم والخ.یه مشت آدم هفده ساله مینشستند بعنوان مستمع پای این حرف ها. در میان این مستمعان بودند کسانی که شب گذشته را با پدرشان خانوم بازی کرده بودند و یا صبح هنگ اور آمده بودند مدرسه. چقدر سخنرانان ما پرت بودند.اما گوش میدادیم به نطق هایشان. ذهنمان ولع داشت. حریص بود.ببینید خوب یادم است. شما خودکار خشک را در دهان که میگذارید خودکار با بزاق شما خیس میشود و حالا که خودکار را در میاورید این خودکار میشود جسم خارجی.کافیست همان خودکار خیس را در دهان خود بکنید.روزه تان نابود میشود.
یک روز هم مدرسه همه را افطاری میداد. اکثرا اون یک روز را روزه میگرفتند. اذان که میگفتند سر سفره نمی نشستیم بلکه ایستاده بودیم پای صف های نماز که معلم های پرورشی داوطلبانه پهنش میکردند و کسی جرات نداشت داوطلبانه شرکت نکند. شما بعد از نماز افطار میکردی.چون به نماز اول وقت داوطلبانه عادت داشتی.
بعدها خودمان که شدیم احساس میکردیم سالها احمق تصورمان کرده اند. حالا مدت ها گذشته و از آن داوطلبان و روزه بگیران کسِ زیادی در ایران نمانده.این تابستان موقع حرکت یک دسته دیگرشان است. به آمریکا.به اروپا. به کانادا.وقتی با همیم از هم چیزی نمی پرسیم چون کسی انگاری نمیخواهد یادش بیاید قبلا چه طور بوده و الان چطور است.
نباید به روی خودمان بیاوریم.این ویژگی مشترک نسل ماست.

اختصاصا برای سیاوش که گویا وقت رفتنش شده.

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

یلدا فانتزی

به سرم زده یه فیلم پ/و/ر/ن/و بسازم با محوریت داستانی شب یلدا. که مثلا کل فیلم در شب یلدا اتفاق میفته بعد کل صحنه های پ/و/ر/ن/و فیلم هم در کنار سفره شب یلداست. بعد آخر فیلم شخصیت مرد داستان کم میاره و میره هندونه رو میکنه فلان جای شخصیت زن. اون خانومه هم با متانت تمام هندونه رو می پذیره.به همین ترتیب انار و جام آجیل ها و بقیه اثاث سفره! آخر فیلم هم اینجوری تموم میشه که سفره خالیه خالیه.بعدم تیتراژ.

چهارشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۹

یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۹

گلمیخنامه

بیچاره گل میخِ پرده ها
نه گلن
نه میخن
گل میخن
من میدونم ارزوی گل میخ ها چیه
اینه که گل میخ نباشن
میخوان نباشن
گل میخ بودن اصلا خوب نیست

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹

بوالهوس

این چن روزه که مه سنگین اومده تو هوا همش هوس میکنم لخت شم تو مه بدوم جوریکه سر د.و.ل.م شبنم بشینه!

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹

پسر دنیای واقعی خیلی آشغاله! دنیای واقعیت مال خودت! من میخوام تو رویاهام زندگی کنم

جمعه، مهر ۳۰، ۱۳۸۹

مای پرسونالیتیز ویکند

این چند روزی که نبودم در یکی از مراکز درمانی بستری بودم. کل این چند روز به این گذشت که دکترها منو متقاعد کنند که من بای پولار هستم.من هم خب اینو خیلی وقته که میدونم.حتی خواستند برایم از مشکلات پسیکتیک خودم بگویند که توانستم چندتا ایراد علمی از حرفهایشان بگیرم.تا اینجا قضییه مشکلی وجود نداره.اما مساله ازینجا شروع میشه که این دکترا میخوان بقیه شخصیت های موجود در من از بین بروند تا دیگه بای پولار یا چندقطبی نباشم و دعوای من با این دکترهای حیوون همیشه از یک چنین جاهایی شروع میشه که اینا نمی فهمن که اونا هم احساس دارن و وجود دارن و برای اینکه من راحت زندگی کنم حاضرن تمام اونها رو به کشتن بدن تا دیگه مسایل اسکیزویی به سراغم نیاد.خب طبیعیه من اونا رو به این دکتر های حروم زاده ترجیح میدم و این شد که برای چندروزی تونستم مثل پسرهای خوب رفتار کنم و اثرات درمانشون رو خیلی اگزجره در خودم نشون دادم تا اینکه دیروز مرخصم کردند و فقط داروها رو میخوان که ادامه بدم.
الان اینجا توی خونه راحت همه در کنار هم هستیم.هیچی بهتر ازن کنارهم بودن نیستش

یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۹

دیروز توسط یک ایمیل متوجه شدم که "پدر علم هواشناسی" در ایران وجود داره و آرزوی همیشگی من برای پدر علم هواشناسی شدن تموم شده بنظر میرسه.
بسیار ناامید وخسته هستم و اصلا حوصله ندارم
\