اخر این هفته به عنوان برنامه اخر هفته قراره با همکارام، هفتاد هشتاد تایی میشیم، بریم برای کودکان سرطانی بدوویم! داشتم لباسای ورزشی ام رو چک میکردم، یهو به خودم اومدم دیدم دارم چیکار میکنم من با خودم؟ واقعا اینجور ادمی ام من؟ به خودم که اومدم دیدم لخت جلو اینه حموم واستادم یهو داد زدم سر خودم: برو گمشو یه چیزی تنت کن! کثافت! اجنبی! کیون نشور!
نمایش پستها با برچسب های لایت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب های لایت. نمایش همه پستها
جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۹۲
یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۲
ذهن دیگه، یهو میپره یه جا، یهو میپره یه جای دیگه
هی مامانش میگفت اینجا مثل بهشت میمونه وسط لیان شانپو. منظورش از اینجا ویلاشون بود و مرادش از لیان شامپو ممدشهر کرج بود. شب وقتی باهم تنها بودیم هی میگفت صدا نکن مامانمینا بیدار میشن.منم گفتم کیرم تو این لیان شانپویی که نمیشه توش داد زد. گفت چی؟ گفتم: هیچی.
پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱
نه که تنها مشکلم این باشه اما خب
متاسفانه اینجا چیزهای بامزه زیادی به نظرم میرسه که بلد نیستم بگم و باید حرفای چرت و پرت این جاکشا رو تایید کنم و لبخند بزنم که فکر کنن چقدر بامزه ان! دیوثا
شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۱
اه! بذار بخونه دیگه!
خندیدیم، بعد گریه مون گرفت، همو بغل کردیم، خواستیم خداحافظی کنیم ولی دیدیم حیفه! داره خوش میگذره! دوباره اهنگو زدیم بیاد اولش
سهشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۰
کارگاه ترجمه - 2
Simona!
You’re getting older
Your journey’s beenEtched on your skin
Simona!
Wish I had known thatWhat seemed so strong
Has been and goneI would call you up every Saturday night
And we both stayed out ’til the morning lightAnd we sang, "Here we go again"
1973 - James Blunt
سیمونا
داری خرفت میشیا!
اون سفره بود؟یادته؟
جاش رو پوستت مونده (بهت رفته)
سیمونا؟ هو؟
میدونی که اون چیزایی که داشتی
دیگه نداری!
هرشنبه بهت زنگ میزدم
که پاشو بریم بیرون تا صب
صبح که میشد باهم میخوندیم: "حلیم سد متی" (2بار)
1973(سیمونا) - جیمز بلانت
جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹
سهشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹
چهارشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۹
رفت آنجا که گا رفت
این مساله که از 4 صب پا میشی هیچی نمی خوری بعد ساعت 7 عصر با گفتن ننتو گ.ا.ی.ی.د.م به یه گوساله ای که داره ورود ممنوع رو شصت تا میاد کل روزه ات از بین میره ممکنه ننه خودتو هم به گ.ا بده
جمعه، تیر ۲۵، ۱۳۸۹
صبوحی
شبا وقتی خیلی خوابم میگیره میرم یه دونه شفتالویی یا یه میوه اون ریختی که هسته اش گنده باشه برمیدارم و میام تو تخت.شفتالو رو میخورم جوری که یه خرده ازش دور هسته اش بمونه.بعد هسته رو میذارم تو جیبم و میخوابم.
صبح تو رختخواب از جیبم درش میارم و بقیشو که چسبیده به هستش رو میخورم.اینکار بهم کمک میکنه تا اول صبح تمرکزمو زودتر بدست بیارم
صبح تو رختخواب از جیبم درش میارم و بقیشو که چسبیده به هستش رو میخورم.اینکار بهم کمک میکنه تا اول صبح تمرکزمو زودتر بدست بیارم
پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸
هشت مارس
ببین واسه امروز که هشت مارس باشه یه پیغامی برات دارم اونم اینه که هیچ دوتا آدمی برابر نیستن ، چه برسه به اینکه حقوق کلی مردا با حقوق کلی زنها برابر باشه.وقتی اسمه کلی و کلا میاد مطمئن باش قضییه یه جورایی نشدنیه
دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۸
پست شماره شونصد و هفتاد و صفرم
ِیه دوس دختر میخوام که وقتی رفتم سینما، بتونه در طول فیلم قوطی نوشابه پپسی منو بین سینه هاش نگه داره
اشتراک در:
پستها (Atom)