هی مامانش میگفت اینجا مثل بهشت میمونه وسط لیان شانپو. منظورش از اینجا ویلاشون بود و مرادش از لیان شامپو ممدشهر کرج بود. شب وقتی باهم تنها بودیم هی میگفت صدا نکن مامانمینا بیدار میشن.منم گفتم کیرم تو این لیان شانپویی که نمیشه توش داد زد. گفت چی؟ گفتم: هیچی.
نمایش پستها با برچسب قصائد دلنشین. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب قصائد دلنشین. نمایش همه پستها
یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۲
دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹
زر بزن! دوس دارم زر زدنت را
برایم حرفی بزن
شعری بخوان
و نگاهم نکن.
سیگاری اتش میزنم و
در انتظار نگاهت باقی میمانم
شعری بخوان
و نگاهم نکن.
سیگاری اتش میزنم و
در انتظار نگاهت باقی میمانم
اشتراک در:
پستها (Atom)