جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۱

نازلی یه چیزی بگو بابا

یه دختر اسلواکی هم هست که تقریبا شیش روز از هفته تو خونه منه.  جدیدا غذا هم درست میکنه حتی. چکسلواکی بدنیا اومده بعد توی کانادا بزرگ شده، بیشتر ازین ازش چیزی نمیدونم
خیلی باهاش فارسی حرف میزنم، عین جغد فقط نیگام میکنه


سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۱

همه کنون!

خونه امیر نسشته بودیم. من و امیر و احسان.بعد خانوم میم هم اومد. اصلا مهمونی نبود. هیچ مهمونی ای چارنفره نیست. دور همی هم نبود. میخواستیم من و امیر و احسان بشینیم دورهم کس بگیم یه مقدار. خانوم میم اونجا بود و نمیشد خیلی کس بگیم. پس سعی کردیم که کس نگیم یا کس شعر هایمان را ارامتر بگیم. حالا خانوم میم نیامده بود که در دورهمی شرکت کند، چون لپتاپش خراب بود اومده بود نشسته بود اونجا با لپتاپ امیر یک کارهایی را که باید میکرد را انجام میداد. ما همش میگفتیم کی میرود خانوم میم که ما کمی کس شعر بگوییم. ولی خب نمیرفت. بعد خانوم میم گفت بریم سیگار بکشیم؟ بعد رفتیم بیرون لب فواره واستادیم و سیگار کشیدیم. امیر اومد یه جوک بگه بعد گفت نه زشته نمیگم. مثلا خجالت کشید. بعد خانوم میم گیر داد که امیر تعریف کن.امیر تعریف کن. بعد امیر گفت که یه روز یه ترکه جنده میاره خونشون میگه بخور! بعد یارو میگه این خیلی کثیفه برو بشورش. بعد ترکه میره میشوره و برمیگرده میگه حالا بخور.بعد یارو میگه خب حالا یه خرده بهش شیکر بزن که طعم داشته باشد حداقل. بعد ترکه میرود یه خرده شیکر میزند بهش و برمیگردد. بعد دختره میگوید یه خرده مغز پسته بریز روش که قوتی هم داشته باشد بعد ترکه میگه: اونجوری که میشه باسلق خودم میخورمش. بعد ماها همه خندیدیم چون به نظر ما جوک بامزه ای بود.بعد برگشتیم تو. خانوم میم رفت پای لپتاپ. من و امیر و احسان اینور روی کاناپه نشسته بودیم. امیر رفت پسته اورد که ما بخوریم بعد خانوم میم گفت که امیر جان میخوای یه خرده شیکر هم بیار برات باسلق درست کنم. من همونجا احساس کردم اینجا امریکاست و ادم ها دریده هستند. بعد امیر هم چیزی نگفت. با اینکه امیر 190 سانتی متر قد دارد و سی سال سن دارد هم شنیدن این جمله عجیب بود. به نظرم ادم های قدبلند به خاطر موقعیت مکانی و چشم هایشان و ادمهای باسنِ بالاتر به خاطر سن بیشترشان چیزهای بیشتری میبینند و به تدریج کمتر تعجب میکنند. بعد خانوم میم لپتاپ را گذاشت کنار و امد پیش ما که اینور بودیم. بعد احسان رفت. یعنی پاشد و گفت که کار دارد و باید برود. بعد همه خدافظی کردن. بعد خانوم میم انور کاناپه و من اینور کاناپه و امیر وسط نشسته بود(یا بودیم) بعد امیر به خانوم میم گفت که چه کفش های قشنگی! امیر این را همینجوری گفت. نه که امیر ادم اسکلی باشد. اما خیلی همینجوری است. یعنی مثلا این را نگفت که خانوم میم را بکند اما خانوم میم دریدگی کرد و گفت مرسی امیرجون.با یه حالتی. بعد امیرگفت عینهو کفش عروس هاست. بعد خانوم میم دوباره دریدگی کرد و گفت عروس ننت است. امیر هم گفت بله! ننه ام پنجاسال است که عروس است. بعد همه خندیدیم. به هیچی خندیدیم. یعنی اگر خانوم میم نبود میخواستیم از اول همین چیزها را بگوییم و بخندیم. حالا احسان نبود و خانوم میم هم تمام نمیکرد. بعد امیر گفت ازین کفش هاست که تا ساق پا میاید. بعد یهو خانوم میم شلوارش را تا زانو کشید بالا تا ساق پایش را نشان بدهد. بعد اینجا بود که من فهمیدم امیر اسکل نیست. امیر میخواهد خانوم میم را بکند. خب خانوم میم هم از کردن اقای امیر بدش نمیاید. برای همین خانوم میم گذاشت شلوار تا بالای زانویش بماند و به تدریج خودش پایین بیاید. بعد یهو خانوم میم شروع کرد نوک انگشتاش رو بازوی امیر کشیدن. بعد من خیلی مطمئن شدم که این دوتا قصد دارند همدیگر را بکنند تا اون لحظه این فکر را نمیکردم . چون خانوم میم و امیر هردویشان دانشجوی دکترا هستن و به نظرم دانشجوهای دکترا اگر هم بخواهند کاری بکنند در خلوت خودشان میکنند نه که ادم از بیرون بیاورن که اونور کاناپه بشیند و تماشا کند. بعد یهو به ذهنم رسید که احسان هم رفته پس حتما اون فهمیده و من چون اسکل  هستم نفهمیدم. کل این فکرها چند ثانیه بیشتر طول نکشید. شلوار خانوم میم تا روی ساق پایش خودبه خود پایین اومده بود که من یهو پاشدم که و گفتم من برم. بعد امیر گفت نه بمون. خانوم میم هم گفت نه بمون. چرا بری؟ بعد من نشستم. خیلی احمق بودم در اون لحظه. بعد خانوم میم همینجوری داشت با امیر ور میرفت من هم داشتم جلو رو نگاه میکردم. بعد یهو خانوم میم روشو کرد به من. پرسید. یه چیزی پرسید به این معنی که دیدی چقدر امیر مو داره؟ بعد حس کردم که خانوم میم من رو هم میخواد درگیر بازی کنه، احسان هم که رفته، امیر و خانوم میم هردو دکترا میخونن و خیلی زرنگن.به یه نتیجه میشد رسید و من هم به همون نتیجه رسیدم..به این نتیجه رسیدم که اونا میخوان منو بکنن. واسه همین قلبم تو دهنم بود. فقط هی میگفتم امیر تو چقدر نامردی! بابا تو که رفیقم بودی. تو که خیلی باحال بودی! مگر من چیکار کرده بودم؟ همش داشتم به این فکر میکردم که همه میگن ایرانی ها در خارج از ایران ادم های عوضی ای هستن، من چرا باور کردم؟ بعد خانوم میم به تی شرت امیر را از قسمت یقه کشیده بود جلو و موهای رو سینه اش را ببیند. بعد از همان ور به من هم نگاه کرد و پرسید تو هم مو داری؟ من همینجوری چت بودم. من نمیخواستم کرده بشم. برای همین جواب نمیدادم. امیر گفت اره بابا. بعد خانوم میم یهو لباس بالاتنه اش را دراورد. صحنه بعدی دو تا سینه بود که بینش یک گردنبند بود.من احساس کردم که الان اصلا وقت مناسبی نیست که به سینه ها یا گردنبند نگاه کنم، پس به سختی به امیرنگاه کردم.امیر هم داشت روبه رو رو نگاه میکرد. به نظرم رسید امیر هم قربانی است و خانوم میم میخواهد ما دو تا را بکند. ولی چرا؟ یهو دوباره پاشدم. گفتم من برم. بعد خانوم میم ساعد دستم را گرفت و گفت بمون. امیر هم گفت کار داری؟ بعد من گفتم اره، خیلی. بعد خانوم میم همینجوری که داشت با نوک انگشتانش ساعد دستم را چیز میکرد ازم پرسید خب چیکار داری؟ نمیتونی بمونی؟ منم گفتم نه! بعد خانوم میم گفت باشه. مواظب خودت باش. بعد با امیر دست دادم. با خانوم میم هم. بعد احساس کردم دارم ازاد میشم. برای همین به سینه ها نگاه کردم. به گردنبند هم. بعد رفتم به سمت در. همینطوری لای در روباز کردم به این فکر کردم که اینا نمیخواستن منو بکننا ولی دیگه من باید برم و رفتم

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۱

استارباکس

در هنگام مواجهه با یک دختر از مدرسه فرزانگان (شعبه تهران) و یک مار خیلی سمی به صورت همزمان، در صورت موجود بودن تنها یک سنگ، از تنها سنگی که دارید برای دفع دختر فرزانگانی استفاده کنید
این موجودات به علت آموزش های نهادینه ای که در سنین نوجوانی و جوانی روی انها صورت گرفته است، بقیه عمر، مادرشان ... است

شنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۱

یکی رو میشناختم رفت کلاس یوگا، درخت شد. بهار شد. گل داد یاسِ پیر. نازلی سخن نگفت

سه تا خانه آنورتر یک کسی زندگی میکند که صبح ها بدون استثنا هی عق میزند. یعنی به حدی عق میزند که شما اگر از دم خانه اش رد بشوی صدای عق زدن و تلاشش برای بالاآوردن را به راحتی میتونی گوش بدهید. این یک جور تمرین یوگاست، تمرینی برای خالی کردن وجود از اضافات یا مضامینی این چنینی.این را از کسی پرسیده ام که خودش استاد یوگاست.
 یک روز صبح زود خیلی اتفاقی متوجه  این صدا شدم، وقتی داشتم میرفتم سرکلاس. از آنروز به بعد هر روز ده دقیقه مانده به  شیش بیدار میشوم یک عالمه لباس میپوشم و توی سرما میروم بیرون، میروم زیرپنجره خانه شان وایمیستم، سیگار اتش میزنم. به صدای عق زدنش گوش میکنم و به این فکر میکنم که چقدر احمق در این دنیا وجود دارد؟ 

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۹۱

همیشه قرار است زندگی ازینی که هست بهتر شود. یعنی این یک قرار خودمانی با خودم است. همیشه با هرکسی دوست بوده ام برای ادم بهتری به قطع رابطه ایمان اورده ام. یا همیشه برای لحظه های گهی که بوده به خودم گفته ام که بهتر میشود. 
تعطیلات کریسمس را هرکسی یکجا میرود. من هیچ جا نرفتم چون حس میکردم بهتر است صبر کنم و جای بهتری بروم. مثل همان قاعده که فرداها روزهای بهتری باید باشد. ولی نیست. باور کنید. نمیخواهم ناامید کنم.اما زندگی دقیقا همین دویدن و دویدن و دویدن است. یعنی تا زمانی که نتوانم همینی که هست را زندگی کنم فرداها روزهای بهتری نخواهد بود

سه‌شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۱

فرق این مرحله اینه که میتونی بگی از خودم بپرس

کار جدیدی پیدا کردم و اون اینه که اخرهای هفته چون خونه هستم  و هیچ کاری ندارم برای خودم مسابقه هفته راه میندازم و از خودم سوال های تخمی میپرسم و با جواب دادن به سوال های تخمی ای که خودم از خودم میپرسم ، مسائل داغون زندگیم رو مرور میکنم و هی به خودم میگم نه بابا اینجا خوبه! بمون! برنگرد ایران
از خودم پرسیدم داغون ترین مهمونی کدوم بود؟ خیلی جوابش واضح بود. همونی که با یه دختره رقصیدم و بعدش وقتی میخواستم دختره رو برسونم تا کرج رفتم. یعنی باهم رقصیدیم.بعد هم غذاهای اشغالی خوردیم که در همه مهمونی ها هست، بعد برای ادب گفتم اگر ماشین نداری من میرسونمت. گفت نه! زحمتت میشه. گفتم نه بابا من نمیرم که. ماشین میره. لبخند زد. بعد که نشست تو ماشین گفتم کجا گفت:کرج. از تو خرد شدم. رفتیم. ساعت 12 شب از شهرک غرب رفتیم و توی راه سعی میکردم حوصله داشته باشم و همش به این فکر میکردم با این کرجی که من اومدم این الان فکر میکنه که من خیلی میخوامش و احتمالا این رابطه قراره ادامه پیدا کنه. همینجوری ماشین داشت میرفت.با هم حرف میزدیم. بالاخره ایراد از اون نبود که خونش کرج بود و منم فکر نمیکردم کرج باشه.  مساله اینه که وقتی خونه دوست دختر شما کرج باشه جاده چالوس حکمِ بریم یه دور بزنیم برگردیم رو پیدا میکنه و این مساله خیلی دردناکه. یکی دوبار قرار گذاشتیم دمِ دانشکده مدیریت توی قلهک، خب تا اینجا همه چیز عالی بود.ولی وقتی موقع خداحافظی بود میخواستم حداقل تا یک جایی برسونمش و این یک جایی میشد میدون ازادی! میدونید بعد از یک دیدار متوسط با یک دختر متوسط و رفتن به یک جای متوسط، رانندگی تا میدون ازادی و برگشتن توی ترافیک از میدون ازادی میتونه دهن شما رو بگاد. واسه همین میرسیدم خونه مامانم میگفت برو فلان چیزو بخر. داد میزدم، در میکوبیدم. مریض شده بودم. شوخی نبود. خونه دوستم کرج بود. یکی دوبار رفتیم بیرون. بعد از اون سعی کردم یک کارهایی کنم که منصرف بشه، واسه همین با تلفن خیلی بلند حرف میزدم. یک جورِ ناجوری! انگار مشکلی وجود داره.نگاه میکرد منو اما به روی خودم نمیوردم یا وقتی پشت فرمون بودم عصبی رانندگی میکردم و هی به راننده ها بد و بیراه میگفتم. بعدا خودش به خودی خودش تصمیم گرفت که دیگه زنگ نزنه. اس ام اس بده فقط. بعدا اس ام اس هم نداد. 
هروقت میرم جاده کرج ، راننده ها رو میبینم که پسرهایی هستن که توی یه مهمونی تخمی با یه دختر معمولی رقصیدن و حالا دارن میرسوننشون. دوست دارم کله مو از ماشین بیارم بیرون، بگم شیشه تو بده پایین، به همه اون پسرا بگم که پشت تلفن بلند بلند حرف بزنن!یه جورِ غیرعادی ای باشن! عصبی رفتار کنن! دخترای کرجی ازین جور پسرا خوششون نمیاد. ترکشون میکنن.میذارن میرن. کرج جای آرومیه

شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۱

خیلی ببَشید عذل میخوام

یک چینی بغلم نشسته بود که یک سوالی پرسید.میدونم که خیلی دارم راجع به اتفاقات اینجا میگم و این عقده ای به نظر میرسه اما خب من انقدرها هم آدمِ  چاقال مابی نیستم. زندگی روزانه بدون اتفاقی رو دارم که اتفاقاتش سر زدن به سایت های تخمیه قیمت ارز در ایران و بهم ریختن اعصابمه.به غیر ازون یک سوال و جواب ساده یا یه اتفاق مسخره برام جالب میشه. اره. چینیه ازم سوال پرسید.بهش جواب دادم. سوالش راجع به برنامه اکسل بود. بعد نفهمید سعی کردم جوردیگه ای براش توضیح بدم. دست اخر که فهمید؛ بهش گفتم که من هم مشکل شبیه به تو رو با اکسل 2010 دارم و مشکلم توی 2010 درست نمیشه!  بعد به من پیشنهاد کرد که من برنامه افیس 2007 را دارم میخوای بدم بهت؟ اینجا در قاموس یک ادمی که تاحالا از نرم افزارهای قفل شکسته استفاده نکرده و همیشه واسه برنامه هارو پول داده و خریده گفتم نه! ممنون. من دارم. دارم که یعنی یک مجموعه دی وی دی دارم که همه برنامه ها توش هستن. این تیکه اخر رو در ذهنم بود و نگفتم که من همه برنامه هارو قفل شیکسته دارم.فقط در اخرش خیلی به شوخی اضافه کردم که اره! من میدونم که چینی ها همه چی رو دارن. این حرفم که چینی ها همه چیو دارن به این مربوط میشه که اینجا هر کتاب درسی یا جزوه ای رو که خریداری میکنیم  چینی ها نسخه پی دی اف همه آنها را دارند و ادم کونش اتیش میگیرد وقتی بابت یک کتاب 130 دلار میدهد و بعد میبیند چینی بغل دستی ات سرکلاس با لپتاپ دارد کتاب را به صورت پی دی اف میخواند.بعد تا این را گفتم که چینی ها فلان پسره سریع کیف پولش را نشان داد که پرچم کره جنوبی بود.بعد هم لپتاپش را نشان داد که سامسونگ بود و هی سامسونگ و کره کره کرد. بعد گفتم اها! بعد به این فکر کردم که اگر پرچم کشورم بود احتمالا فکر میکرد که یک کشور عربی است چون وسطش الله دارد. بعد هم فکر کردم که فرش ایرانی یا زعفرون یا منبت کاری اصفهان را هرجایی نمیشود با خود ادم حمل کرد که نشانی از کشورم باشد. وطنم ریده است. باید تخم هایم را به نشانه تخم و هسته و انرژی هسته ای بهش نشون میدادم و میگفتم که من  هم از ایرانم. چون سریعا وقتی گفت من مال کره جنوبی هستم از من پرسید تو از کجایی!خیلی چیزی برای نشون دادن همرام نبود. سریع گفتم ایران. یک چیزهایی گفت راجع به اینکه شرکتش به امریکا فرستادتش و میخواهد درسش تمام شد برگردد و الباقی قضایا. کونم میسوزد. از کره و چین و ترکیه  و هند و تایوان به قدری زندگی شان درست شده است که ادم های معمولی شان توانایی این را دارند که بچه هایشان را بفرستند امریکا و معولا به غیر از هندی ها بقیه شان برمیگردند کشورشان. چون کشورشان کار هست و رو به پیشرفت است. خیلی اتیش میگیرم. اینها را که گفت سریعا برایش تعریف کردم که شما احتمالا در سئول یک خیابانی به نام تهران دارید و بعد هم او گفت اره و گفت که خیابان خیلی گرونیه ! من هم براش گفتم که ما هم خیابان سئول داریم و این مربوط میشود که به یک تفاهم نامه همکاری بین ایران و کره جنوبی 40 سال پیش! برایش گفتم که شما انموقع ها گوز بودید و ارزو داشتید که سئول شبیه تهران شود و برنامه توسعه شهری تهران را برداشتید. دیگر برایش نگفتم که ارزوم چیه و یا اینکه تهران چی شده بعد چهل سال! شروع کرد از تکنولوژی و پیشرفت کره گفتن و گفت تیم فوتبال ایران را میشناسد. علی کریمی را میشناخت و میگفت گاییده! من هم گفتم اره! بهش گفتم علی دایی را میشناسی گفت نه. گوگل کردمش. صفحه ویکی پدیا انگلیسی علی دایی رو باز کردم و نشونش دادم. یک عالمه به به چه چه کرد. توضیح دادم اقای گل دنیاست . صفحه خوبی هم توی ویکی پدیا داشت و لیست های همه گل های ملی اش انجا بود. بعد توی لیست گل هایش در یک بازی در سال 1996 چاهار تا گل فقط دایی به کره جنوبی زده بود. امار را پیدا کردم و هی نشونش دادم و هی توی کونش کردم که فقط توی یه بازی 4 تا گل به تیم ملی تون زده.بعد گفتم که من این بازی رو یادمه و گفت که یادمه 6 تا خوردیم. من احساس کردم که وضعیت کره جنوبی، اقتصاد، پیشرفت، توسعه و الباقی مسائل مهم بشری میتواند در کونِ خر باشد وقتی که علی دایی 4 تا گل به یک تیم زده باشد. شرمزدگی و شرمساری عجیبی داشت. یک بار ویکی پدیا را بالا پایین کردم سریع و بهش نشان دادم که 192 سانتی متر هم قد داره علی دایی و اون هم گفت او! چه قد بلند. بعد دوباره امدم پایین صفحه و امارگل ها را نشانش دادم و بدون اینکه حرف بزنم موس را بردم روی چاهارتا گل به کره جنوبی. ادا در اوردم که دارم میخوانم مثلا. بعد توی چشم هاش نگاه کردم لبخند زد، یعنی اینکه بکش بیرون

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۱

گاییور

برای اینکه بشه امریکا رو با ماشین یه دور زد چاهارده پونزده هزارتا پول میخواد. این شامل همه امریکا نمیشه. اما میشه از شمال شرق و اونورا راه افتاد و اومد جنوب تا فلوریدا! از فلوریدا هم به سمت غرب حرکت کرد ازتکزاس و کلرادو گذشت تا به غرب امریکا یعنی کالیفرنیا رسید. از کالیفرنیا هم بری به سمت شمال یه چن تا جا رو ببینی و دست اخر ماشین رو همونجا بفروشی و سوار هواپیما بشی و برگردی هرجا که خونته. این پولی که میگم خرج بنزین، عوارض بزرگراه، و خورد و خوراک و خواب شما توی متل های بین راه و شاید هم چن تا هتل باشه.بیشتر نه. یک ماه هم زمان میخواد با یه ماشین خوب که بعد ازین سفر ماشینت کلی مصرف کرده و باید بدیش بره.به نظرم این بهترین تفریحیه که میتونم برای سالهای بعدی زندگیم بهش فکر کنم . فعلا چون صاحاب قبلی خونه مشترک مجله نشنال جئوگرافیک بوده برای من هم میاد.واسه همین فعلا فقط نشنال جئوگرافیک ورق میزنم و به سفرم که بیشتر رویاییه فکر میکنم. مثل همیشه

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۱

جوجه اردک بد ادای بد تیپِ بد صدا که هیچوقت هم درست نشد.

داییم ضبط ماشینشو داده بود درست کنن که دیگه نوارها رو جمع نکنه. بعد وقتی ماشین رو گرفت میخواستم نوار رو بذارم توش.گفت: نه! صب کن! دست کرد تو داشبورد یه نوار لیلا فروهر پیدا کرد گفت با این امتحان کن اول

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱

چینی کن

به نظرم چینی ها ازینکه با آدم بخوابند خوششان میاید.
به نظرم من ازینکه با چینی بخوابم هنوز خوشم نیامده.  

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱

خودم میدانم

امروز به میلادی روز تولد من است. به شمسی دیروز بود
از صبح نشستم و درس خواندم.هر چند ساعت میرفتم و خروار خروار ارزوهای گنده دوستانم رو که به مناسبت روز تولدم روی صفحه فیس بوکم گذاشته اند، از عرض و طول در کونم میکنم
یاد این افتادم که یکسال بابا خیلی بی ربط و نامربوط برای من هدیه تولد خرید.یک ظرف شیشه ای سبز با شکلی خاص.هر چقدر فکر کردم ربط این را به کادو تولد و ربط بابا را به کادو خریدن نفهمیدم. ده سالم بیشتر نبود
بابا اول از همه زنگ زد.صب ساعت شش به وقت تهران.بیدار بود. احتمالا حالا زودتر میرود سرکار که بیشتر جان بکند که بیشتر پول دربیاورد که برای من بفرستد که درس بخوانم. من دیوث هستم.خودم میدانم

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۱

نظم انسان را میگاید

توی ایستگاه اتوبوس وایستاده ام. آفتابِ اینجا آدم را میگاید.چیزی شبیه به باد سشوار دائم به صورتم میخورد. باد های اینجا همینطوری هستند. همینقدر گرم.همینقدر تخمی. کسی در ایستگاه اتوبوس نیست. اصلا اینجا هیچ کس نیست. اینجا همه چیز برای تعداد آدم های  بیشتری تعبیه شده که هیچوقت آن ادمها نیستند و یک خلوتی خاصی دارد اینجا. پارکینگ ها، مغازه ها و فروشگاه ها و سالن ها. همیشه شما هرجا باشید تنها هستید و همیشه تعداد زیادی انتخاب جلوی شماست. انتخاب هایی که فرقی باهم ندارند. انتخاب بین جا پارک های بیشمار برای ماشین، انتخاب بین صندلی سینما، انتخاب بین صندلی های اتوبوس و کلی انتخاب بی خاصیت دیگر. اتوبوس دقیقا سر 35 دقیقه از اینجا رد میشود و من را به ایستگاه اخرش خواهد برد. از ایستگاه اخر 5 دقیقه باید پیاده راه بروم. از بین فواره ها رد شم و کلید بندازم و در خانه ای را باز کنم که همیشه به نظرم یک بویی میدهد. چراغ ها را هم خودم روشن میکنم. کسی نیست که قبل از من اینجا چراغ ها را روشن کرده باشد. قبل از من اصلا کسی وجود ندارد. گفتم که تنها هستم
اتوبوس از ته خیابان دارد میاید. یک اتوبوس قرمز رنگ. جلویش یک ماشینی است شبیه به ماشین بابام. میاید و رد میشود. بابام نیست.اتوبوس جلوی ایستگاه می ایستد . هیچ کسی پیاده نمیشود.. اصلا کسی سوار نیست.کسی هم اگر باشد مقصدش انتهای خط است. راننده اشاره میکند که سوار شوم. دلم برای بابایم تنگ شده است. به خارجکی سلامی بلغور میکنم و از بین انهمه صندلی خالی میروم میشینم روی اخری. دلم برای بابام تنگ شده است

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۱

لطفا به گیرنده های خودتان دست نزنید.اینجا همین طوری است

اصلا میدانید چیست؟ 
وقتی شما در محیطی میروید که شهروند درجه سه هستید، زبانتان ضعیف است، پولتان بی ارزش است، هویت فرهنگی تان مخدوش شده و قیافه خاصی ندارید و در آخر دختر هم نیستید که بشود خیلی نگاهتان کرد، انگاه مجبور هستید خوب کار کنید، خوش اخلاق باشید، اقتصادی زندگی کنید، به همه چیز دقت کنید و انقدر تلاش کنید تا چهره جدیدی ایجاد کنید. بعد شما به همه چیز میرسید. این خلاصه ای از زندگی مهاجران تحصیلی به جایی خارج از ایران است. 

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱

نه که تنها مشکلم این باشه اما خب

متاسفانه اینجا چیزهای بامزه زیادی به نظرم میرسه که بلد نیستم بگم و باید حرفای چرت و پرت این جاکشا رو تایید کنم و لبخند بزنم که فکر کنن چقدر بامزه ان! دیوثا

یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۱

برپا و استوار! هرگز! هرگز!

من دوسش داشتم.ولی خب هیچی بلد نبودم. یکبار که قرار بود برم دنبالش تا بعد از کلاسش باهم بریم بیرون بهش گفتم که میدونی من چقدر برای تو رانندگی کردم؟ این حرفِ خیلی تخمی ای بود که زدم. مهم نبود که چقدر تخمی بود مهم این بود که نمیفهمیدم حرفم چقدر تخمی بوده و این خیلی گه بود.این یعنی اینکه من ادمِ نفهمی بودم و اون حق داشت بگا برود. تقصیر خودم هم نبود، قبل تر فقط با یک دختر دوست بودم که رابطه ام با اون دختر هیچی رو بهم یاد نداد جز اینکه بفهمم آدم های خیلی کسخلی در تهران زندگی میکنند و اصلا اون رابطه یک جورهایی من رو مریض کرد. این تنها ایرادِ قضییه نبود، ایراد بعدی این بود که دوست دخترِ بعدیم  دوستِ صمیمی دوست دختر قبلیم بود و ما دائما سعی داشتیم یادِ هم نیاریم که چه جوری باهم آشنا شدیم و این حس که  رابطه ما براساس خیانت شکل گرفته بود همیشه وجود داشت و همیشه داشت روحِ ما رو میکرد. راستش این نبود..یعنی خیانتی درکار نبود. حوصله توضیح ندارم اما نبود. خلاصه دومی هم به گا رفت. بعدا فهمیدم دوستش داشتم. یعنی اون هم من رو دوست داشت و من رابطه رو از روی نابلدی به گا داده بودم.حالا قدِ دوسال حسرت میخوردم و هی برای خودم در ذهنم بزرگش میکردم . انقدر در ذهنم بزرگش کردم که رابطه های بعدیم همه به خاطر مقایسه به گا میرفتند.هیچ کس توانایی رقابت باهاش رو نداشت. من دائما ادم ها رو با اون مقایسه میکردم و اون رو بزرگ میکردم

هفته پیش زنگ زدم، برای خدافظی.که خدافظ! من دارم میرم و من رو ببخش اگر گاییدمت! اگر بلد نبودم رابطه چیه و اگر بلد نبودم رفتار درست چیه من رو ببخش. بعد خیلی تخمی جواب داد. نه که به من توهین کند. نه کلا ادمِ داغونی شده بود. از هر سه کلمه یک کلمه انگلیسی به کار میبرد که خیلی احمقانه بود. سعی در ایجاد سانتی مانتالیسم جوادی داشت که مالِ خودش نبود.چون خودش و خانواده اش خیلی درست و حسابی بورژوا بودند و این ژستِ جدیدش خیلی نچسب و تخمی بود وبه شدت تخریبش کرده بود. کلا شیش هفت دقیقه حرف زدیم. گفت چیزی از من یادش نیست کلا. دروغ میگفت. من هم بودم دروغ میگفتم. دروغ هاش برام مهم نبود. خیلی آدمِ داغونی شده بود. به گا رفته بود. حسبِ رفاقت با دوستانِ مزخرفش بود. تلفن رو که قطع کردم خیلی ناراحتش بودم. خیلی. بدجوری داغون شده بود. این نبود. هی کون به کون سیگار کشیدم. بعد به این فکر کردم که اگر با من بود نمیذاشتم اینطوری بشود بعد به خودم گفتم تو دیگه عجب کونده ای هستی پر رو
\