شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۲

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

.

راستش خیلی جا افتاده ام. یعنی خودم هم فکرش را نمیکردم که انقدر زود بتوانم به اوضاع مسلط بشوم. ولی خب خیلی همه چیز یهویی بود، یعنی به خودم امدم دیدم، صبح ها ساعت شیش پا میشم، دوش میگیرم، صورتم را اصلاح میکنم، قهوه ام را میخورم، لباس میپوشم و کارت شرکت را به یقه ام وصل میکنم، یه قهوه دیگر درست میکنم و دستم میگیرمش و میروم سوار ماشین میشوم و به سمت محل کار رانندگی میکنم. بوق نمیزنم، تخلف نمیکنم و توی راه از رادیو به اخباری که دیگر برایم احمقانه نیست، گوش میدهم. خبرها شامل، بسته بودن بزرگراه فلان، حمله مسلحانه در فلان خیابان و یا دستگیری فلان خواننده و فلان بازیگر است. بعد هم که میرسم ماشین را جایی در پارکینگ طبقاتی شرکت پارک میکنم، ماگ قهوه ام را برمیدارم، صبح بخیر کنان سوار اسانسور میشوم و میروم توی طبقه خودم، پشت میز خودم. هرچند هفته یکبار به عنوان نماینده شرکت میروم بیمارستان ها که ببینم چی چطوری کار میکند و آیا همه چیز سرجایش است یا نه. بعد گزارشی مینویسم که مبنای برنامه های بعدی شرکت برای ان بیمارستان میشود. برایشان مینویسم که کجاهای سیستم بیمارستان مشکل دارد، کجاها موارد خطا وجود دارد و کجاها خوب است و کجاها نیست. بعد سوار هواپیما میشوم برمیگردم همین شهری که هستم. گزارشم را ارائه میدهم و همه لبخند میزنند. چون مثل اینکه خوب بلدم به جانِ سیستم بیفتم و ایرادهایش را دربیاورم. دوماه بیشتر نیست که کار میکنم ولی همه خیلی لبخند میزنند به گزارش هایم و میبینم فعالیت های بقیه را برای بهبود همان مشکلاتی که من گزارشش میکنم. اصلا راستش به نظرم اینها مایلند من بیشتر و بیشتر گزارش بدهم، چون انگاری تاحالا کسی را نداشته اند که اینطوری به جانِ سیستم شان بیفتد و ایرادها را کوچک بزرگ نشانشان بدهد. من هم بدم نمیاید.
امروز رفته بودم جایی همین نزدیکی ها، یکساعت پرواز بیشتر نبود. همه توی بیمارستان اسکراب(روپوش) تنشان است، من اما نهایتا یک کلاه میذارم و لیبل شرکت را میزنم به سینه ام و راه میفتم توی بخش های مختلف برای خودم. قبل از اینکه بیایم، به اینها ایمیل میزنند و من را معرفی میکنند و اجازه دسترسی کامل برایم صادر میکنند، بعد خود بیمارستان هم به بخش های مختلف خودش ایمیل میزند و میگوید که چه خبر است، برای همین کسی تقریبا از دیدن یک نفر بدون لباس فرم خیلی تعجب نمیکند و میدانند برای چی امده ام. امروز هم برای همین کارها رفته بودم. خیلی حرف نمیزنم، مگر اینکه سوالی داشته باشم، خیلی زبانم کفاف این را نمیدهد که بلبل زبانی کنم برای همین تا مجبور نشوم حرف نمیزنم. میخواستم داخل اتاقی بشوم، یکی از پرستارها را صدا کردم و گفتم لطفا رمز در اتاق را بزند، یکی امد و خودش را معرفی کرد، سرپرستار بود، بعد در را باز کرد. منتظر ماند که بروم تو، احساس کردم، نگران شده، بهش گفتم ممنون یعنی اینکه برو. بعد ایستاد و خودش شروع به توضیح داد. من هم شروع کردم به نگاه کردن و چند سوالی پرسیدم، بعد با نگرانی جواب داد، بهش حالی کردم که نگران نباشد، من اینجا هستم که سیستم کارش بهتر انجام شود و نهایتا کیفیت کار شما بهتر شود، بعد دیدم از نگرانیش کمتر نشده، برایش توضیح دادم که ما برای شما کار میکنیم نه شما برای ما و بهش گفتم نگران نباش، برنامه های من ربطی به تو ندارد و الخ! اما نمیفهید. دیگر سوالی نکردم که بیشتر ازین نترسد، یادداشت برمیداشتم و حرفی نمیزدم، یه چند دقیقه ای که گذشت بهش گفتم نمیخواهم مزاحمش بشوم و میدانم سرش شلوغ است، بهش گفتم که من اینجا هستم اگر سوالی بود صدایش میکنم، بعد تشکر کرد و رفت. صندلی را کشیدم عقب و نشستم. خیلی به نظرم همه چیز ساده بود. کافی بود خوب نگاه کنند تا بفهمند این ایرادها کجاست، انگاری اینها بلد نیستند به جانِ چیزی بیفتند و ته تویش را دربیاورند، همینطوری میدیدم مینوشتم، و مینوشتم. به نظرم این بخش خیلی جای کار داشت، فکر یک سری جاها را کرده بودند و فکر یک سری جاها را نکرده بودند که حالا همان ها که فکرش را نکرده بودند خودشان را نشان نمیدادند اما اثر زیادی میذاشتند. فقط مورد به مورد یادداشت برمیداشتم که شب بروم هتل رویشان فکر کنم. موبایل را دراوردم تا با ماشین حسابش کار کنم، تقویم موبایل از روی گوگل پیغام داده بود که فردا تولدش است. مکث کردم، از توی همان گوشی توی گوگل تقویم فارسی را سرچ کردم که ببینم امروز چندم است، فردا تولدش بود. پرت شدم به همان موقع ها. همه چیز دونه به دونه جلو چشمام رژه رفتن. چقدر اتفاق داشتیم، چقدر بچگی،چقدر چیز! بعد همه دهن گاییدگی های بعدش یادم امد، بعد دوباره یک سری دیگر از اتفاقات و بعدش یه سری دیگر از دهن گاییدگی های بعدش،هی همینطور پشت سرهم! بدجوری به جان خودم افتادم، با نوک ناخن، خاطرات خیلی نازک را بیرون میکشیدم، تک تک شان را. به نظرم همه چیزهایی که لازم بود از یاداوریش حالم بد شود را یادم امد، کشف های جدیدی هم میکردم، روابط علت و معلولی ناب و بکری پیدا میکردم. پسر! من حرف ندارم! چیزی از دستم در نرفت، همه شان را جمع کردم توی مخم، دسته بندیشان کردم و شروع کردم روابط منطقی پیدا کنم بینشان! کارم حرف نداشت. انقدر که دیدم باید بزنم بیرون. انگلیسی نمیتوانستم حرف بزنم، اصلا حرف نمیتوانستم بزنم که حالا بخواهد به زبان دیگری هم باشد. با سر اشاره کردم که من دارم میروم، یعنی در اتاق را ببندید. اسانسور کوفتی را به زحمت پیدا کردم، به طبقه همکف رسیدم، ماشین را برداشتم و بی هدف رانندگی کردم و پشت فرمون گریه کردم، برای خودم هق هق، گریه کردم. 

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۹۲

بعله اقا! من خودم دوست دخترم رو از تو بازارچه خیریه محک پیدا کردم. -

اخر این هفته به عنوان برنامه اخر هفته قراره با همکارام، هفتاد هشتاد تایی میشیم، بریم برای کودکان سرطانی بدوویم! داشتم لباسای ورزشی ام رو چک میکردم، یهو به خودم اومدم دیدم دارم چیکار میکنم من با خودم؟ واقعا اینجور ادمی ام من؟ به خودم که اومدم دیدم لخت جلو اینه حموم واستادم یهو داد زدم سر خودم: برو گمشو یه چیزی تنت کن! کثافت! اجنبی! کیون نشور! 


دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۲

پرشین کت

من اینجا تو خارج، تو فرنگ، امریکا، حیوون خونگی دارم.یه حیوون خونگی اهلی و ایرانی دارم که شماها بهش میگید همخونه! 

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۲

به نظرم صحنه اخر این پست رو قبلا یه جایی دیده بودم، اشناست برام.

يك زمين سه هزار متري رو در نظر بگيريد كه دورش سرتاسر رديف منظم چنارهاي سي چهل ساله باشه. بعد يه گوشه اي ازين زمين كه خيلي كنجش هم نباشه، ساختمان آجري، سه طبقه بزرگي ايه كه بچه ها اونجان. هر بچه اي واسه خودش يه اتاق داره با يه سري چيزهاي ديگه. راستش ما اعتقادي به اينكه بچه ها بايد هر روز صبح ساعت هفت يا هشت پاشن نداريم. اينجا سربازخونه كه نيست که همه سر یه ساعت به زور از خواب پاشن، سربازخونه كم نداشتيم، ازينجور چيزها كم داشتيم كه شكرخدا من اونو ساختم.هرکسی میتونه هرساعتی که دلش میخواد از خواب پاشه! برنامه های ما از ساعت نه ده شروع میشه دیگه حالا!برای خیلی ها تو نگاه اول اينجا شبيه اسايشگاه به نظر مياد ولي گه خورده كه اينجور به نظر مياد. چون اينجا از نظر سطح امكانات با هیچ جای دنیا اصلا قابل مقایسه نیست. شايد شبيه ترين بهش يه مركزي باشه كوچيكتر ازين توي دره هاي سوييس تو شهر لوگانو. بذاريد اينطوري بگم اگه اينجا اسايشگاه باشه همتون ارزوتون بود ديوونه بوديد تا ميتونستيد اينجا عمرتون رو بگذرونيد، حتي اگه اينجا پرورشگاه هم بود حاضر بوديد پدر مادر نميداشتيد تا اين تو ميبوديد. خیلی دارم بی تعارف حرف میزنم.ولی خب بیزنسه دیگه، ادم تعارف نداره! اره حاضر بودید ننه بابا نداشتید که اینجا میبودید، حالا فکر کنید اینجا چطور جایی باید باشه! راستش بيشتر ازين نميخوام راجع بهش توضيح بدم چون ميترسم ايده اش رو برداريد بريد اجرا كنيد و چون اونجوري كه من ميخوام نميشه، نهايتا برميداريد ايده رو زخمي ميكنيد و اخرش هم هيچي. اما خب يه عقاب بالاي يكي ازين درختاي چنار ميشينه كه يه خرده با بقيه عقاب ها فرق داره. يعني شما اگه فكر ميكنيد ازون عقاباست كه بخواد تو ارتفاع پرواز كنه يا مثلا شيرجه بره به سمت شكار و چشم های تیزی داشته باشه و اينا، بايد بگم كه اصلا. يه عقاب معمولي از يه خانواده متوسط و معمولي.شاید حتی معمولی تر. صبح به صبح دويست و شيش صندوقدار البالوييش رو تو پاركينگ مترو حقاني پارك ميكنه و سوار مترو ميشه. اتفاقا ماشينش طرح هم داره اما دليلي نميبينه بخواد ماشين ببره. ميگم خيلي شبيه بقيه عقابها نيست. يه رفيقم داره جغده. ازون جغدايي که شلوار قهوه ای و پیرهن مردونه رنگ روشن رو با یه ژیله میپوشن، روش هم یه کت تنشون میکنن و کله شون از تو اون حجم لباس میزنه بیرون. ازون نوع جغداست. حالا اینا با هم ميرن ترياك ميكشن.من نمیدونم تریاک رو کی میاره و کی میکشه ولی با اون حس ششم قوی ای که من دارم، میتونم بگم که نظرم به اینکه جغده تریاک بیاره تا عقابه بکشه بیشتره! من خیلی نمیخوام تعریف کنم ولی اگر خب هرکی مجموعه ما رو دیده باشه میگه که حتما قادر متعالی پشت این مجموعه بوده که تونسته اینجا رو اینطوری درست کنه، واسه همین وقتی حرف حس ششم میشه من فقط اشاره میکنم که حس ششم من قویه و نظرم رو میدم.حالا جغده میاره یا عقابه برام مهم نیست. همین سرزدن و تفننی کشیدن ها رو که ادامه بدی میرسی به یه صحنه ای! يه جايي هست عقابه با اينكه عقابه مياد به جغده ميگه: اقا حسيني ! (فاميلي جغده) تو رو خدا نجاتم بده، دستم به سرم نميرسه. اقا حسيني (جغده) ميگه: برو گمشو مرتيكه عوضي! بعد يكي از بچه هاي همون مركزي كه براتون تعريف كردم مياد ميگه: بابا! (اشاره به اقا حسيني (جغده)) اين بسته رو مامان داد بدي به اقاي عقابي. بعد عقابه هم میگه اگه امشب منو بسازی ثواب حج كردي!

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۲

یک ششم عمر خود را چگونه گذراندید

صبح به صبح پامیشم، ساعت شیش. یه میوه ای برمیدارم با یه بطری اب معدنی و یه پاکت اب سیب، جونم رو میگیرم کف دستم و سوار اتوبوس میشم که  برم سرکار. بعد از اتوبوس باید سوار ترن بشم، اونجا هم جونم کف دستمه، اب معدنی رو یه خرده میخورم راه گلوم باز میشه، بعد روش اب سیب رو میخورم. اب سیبه ترش و شیرینه! معده ام رو به هم میریزه، فشارم میفته اول صبحی، سرم گیج میره، هدفون رو میذارم تو گوشم، از روی اسپاتیفای یه چیزی رو شروع میکنم به پخش کردن، شروع میکنم به گوش دادن. سیاه ها، مشتری های شماره یک حمل و نقل عمومی در امریکا، میان سوار ترن میشن و پیاده میشن! هرکی یه قیافه و یه ادا اطواری داره واسه خودش.تقریبا کسی عادی توشون نیست. من خیلی حالم خوب نیست تو اون موقع صبح که بفهمم اینا کین و چی میگن و یا چیکارا ممکنه بکنن. همشون رو گیج میبینم و موسیقی توی گوشم هم میشه اهنگ پس زمینه اش.
عصرها ساعت پنج و شیش میزنم بیرون از شرکت. باس دوباره جونم رو بگیرم کف دستم سوار ترن بشم. میرم میشینم تو ترن! ده دلار توی جیبمه با یه سری کارت و موبایل. چیز ارزشمند دیگه ای همرام نیست. شماره تلفن بانکم رو گوشی دارم که اگه کارتهای اعتباریمو دزدیدن بهشون سریع زنگ بزنم و کارت رو بسوزونم. میشینم تو ترن! هدفون رو میذارم تو گوشم. اینجوری اگه گوشی رو بزنن میفهمم که گوشی رو زدن، چون اهنگ قطع میشه!یعنی باید اهنگ قطع بشه وقتی گوشی ای وجود نداشته باشه. چشامو میبندم! از خستگی میخوابم. بیدار میشم. جیبامو چک میکنم میبینم کارتام سر جاش هستن! از ترن میزنم بیرون.
من هر روز سه چهار ساعت روزم رو اینجوری میگذرونم. یه چیزی بین و خواب و گیجی و ترس و بیخیالی.  

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۲

اریکانتونا

ادم باشيد. بياييد تو اوج خداحافظي كنيم. من اشنا تو اداره گاز هم دارم، گه شما موافق باشيد بهش ميگم شير گاز كشور رو باز كنه، همه مون تو خواب بميریم.

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۲

اگر مرض دارید میتونید اسم بچه تون رو اسم کسی بذارید که نشد بشه! اینطوری هردفعه که صداش میکنید بگا میرید

تو زندگیم سه نفر هستن که به من جدی فکر میکنن، من خودم به یکی از این سه نفر و یه نفر دیگه که به من فکر نمیکنه، فکر میکنم. اینطوری به نظر میاد که اگر برم دنبال همینی که دنبال منه و منم دنبالشم، احتمالا زندگیم بهتر میشه، ولی راستش این ریختی نیست. من اول و اخرش تو فکر یکی دیگه ام که اصلا جز اینایی که گفتم نیست. اصلا از اول نبود و دیگه ام نخواهد بود. با اون خوب میشد که نشد بشه. حالا دیگه بقیه اش خیلی فرقی نداره.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۲

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۲

نیکول کیدمن خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده بود

تلویزیون یک سریالی نشون میداد که ابوالفضل پورعرب توش معتاد بود بعد پانته آ بهرام خواهرش بود توی سریال که اونم معتاد بود، بعد اخر فیلم همه معتادا ترک میکردن، میومدن جلو دوربین اسمشون رو اینجوری میگفتن: من فلانی هستم یه مسافر. بعد خیلی این اصطلاح "یه مسافر هستم" مد شده بود و چیز بامزه و جدیدی به نظر میرفت.برای همین سرکلاس که نشسته بودیم، معلم دبیرستان داشت حاضر غایب میکرد، اسم ها رو میخوند هرکسی که نبود ما میگفتیم یه مسافر. بامزه هم بود، چون میخندیدن بقیه. حتی خودمون هم میخندیدیم. 40 نفر دانش اموز بود، انقدر این کار رو ادامه دادیم که معلم همه بامزه ها رو از کلاس اخراج کرد. منم بامزه بودم در زمان خودم.
اومدیم تو حیاط، یه عده کسکش که ورزش کردن رو خیلی دوست داشتن، مشغول دویدن دنبال توپ بودن، اومدم یه گوشه ای از حیاط که لبه های سیمانیش کثیف نباشه نشستم.باید منتظر میموندم تا روز تموم بشه.ارنج دستامو گذاشتم رو زانوهام و پایین رو نگاه میکردم که افتاب توی چشمم نخوره. اینایی که داشتن فوتبال بازی میکردن زنگ ورزششون بود و طبعا خیلی حشری بودن و میخواستن از کل ساعت استفاده کنن واسه همین زیاد عربده میکشیدن و تنها چیزی که حوصله شو نداشتم همین صداها بود.  همینطوری سرم پایین بود، داشتم نوک کفشام رو میدیدم و شست پام رو از تو کفش تکون میدادم و میدیدم کفش فرمش تغییر میکنه که دوتا نوک کفش دیگه اومد توی تصویرم. سرم رو اوردم بالا، دیدم یه پسر سال پایینی واستاده که فامیلیش سغایت بود (به کسر سین، مثل سِخاوت) بعد سلام کرد و گفت پونصد تومن پول میشه قرض بدی؟ بعد یخرده مکث کردم و گفتم نه. با پونصد تومن میشد چاهارتا شیرکاکائو پاک شیشه ای صد و بیست و پنج تومانی خرید. به این فک کردم که سغایت برنمیگردونه و من هم نمیشناسمش که بشه پول رو زنده کرد.اضافه کردم که  امروز پول نیوردم اصلا. بعد از جلوم رفت کنار و گذاشت افتاب کیری بزنه توی چشم. یه خرده گیج بودم داشتم به این فکرمیکردم که شاید باید بهش پول میدادم و یا این جمله اخرم که امروز پول نیوردم اضافه بود وخیلی تابلو شد که دارم دروغ میگم و اینا که چون افتاب خیلی تند بود، چشمام سفید شد و دیگه جایی رو درست ندیدم. سرم رو انداختم پایین که نور نخوره تو چشم. 
سرم رو اوردم بالا. سرم که پایین بود داشتم محوطه چمن کاری شده دانشگاه رو میدیدم که خیلی منظم بود، چشمام به رنگ سبز عادت کرده بود سرمو که بالا کردم ناخوداگاه به پیاده روی سیمانی بین چمن ها که رنگش فرق میکرد،خیره شدم. یکی در فاصله ده متری من داشت به طرفم قدم میزد که عینهو سغایت(مثل سِخاوت) بود. یهو درجا همه چیز یادم اومد.انقدر شبیه شد همه چیز که اصلا فکر کردم خود سغایته و الان میاد میگه پونصد تومن پول داری؟ سرم رو انداختم پایین تا وقتی دوباره میارمش بالا به جای نیمکت فلزی در اینجای دنیا، روی لبه سیمانی گوشه حیاط مدرسه انجای دنیا نشسته باشم که زودتر روز تموم شه که برم خونه که وی سی دی "ایزوایدشات" رو که بعد از یه ماه صف به دستم رسیده بود رو بشینم ببینم.  

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۲

بابا اومده، با کی اومده؟ اون کیه باهاش؟

رضا کیانیان: همه امکاناتی رو که لازم بود بپاشه خانواده، اون امکاناتو بالقوه داشتی، شما هنوزم که هنوزه بسیار خوشتیپی! ولی شما جون سالم به در بردی! چطوری؟
احمدرضا احمدی: همیشه یه مقداریش هوشه، یه مقداریش هم شانسه واقعا! بعدش اینکه خود فساد هم استعداد میخواد، یادتون نره اینو! من این استعداد رو نداشتم.

از مستند "وقت خوب مصائب" درباره زندگی و اثار احمدرضا احمدی

یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۲

ذهن دیگه، یهو میپره یه جا، یهو میپره یه جای دیگه

هی مامانش میگفت اینجا مثل بهشت میمونه وسط لیان شانپو. منظورش از اینجا ویلاشون بود و مرادش از لیان شامپو ممدشهر کرج بود. شب وقتی باهم تنها بودیم هی میگفت صدا نکن مامانمینا بیدار میشن.منم گفتم کیرم تو این لیان شانپویی که نمیشه توش داد زد. گفت چی؟ گفتم: هیچی. 

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۲

واحد هجدهم غربی

کوکب خانوم پریود بود که عده ای از مهمانان سرزده در زدند. کوکب خانوم بی حوصله رفت پشت ایفون و گفت: ما جنده ها هم ماهی سه روز تعطیلی نداریم؟ بعد ایفون رو کوبید رو جایش. یکی از مهمانهای سرزده که دم در ایستاده بودند شروع به کرد به خاراندن سر آلتش و پرسید: کوکب چی گفت؟

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۱

هرمحله ای یه دونه ازینا داره

توی محله یکی بود که موقع شادی های عمومی پیداش میشد که با یک سطل اب میومد و اب رو میریخت روی اتیش و میرفت. اولین باری که دیدمش وقتی بود که ایران امریکا رو توی جام جهانی نود و هشت برده بود و ما ریخته بودیم بیرون برای شادی کردن. بعدها معمولا چارشنبه سوری ها میدیدمش که بدو بدو دبه دبه از خونه اب میورد و سعی داشت آتش های کوچه رو خاموش کنه. همیشه یه پیرهن سفید تنش بود که رو شلوار پارچه ای مشکیش مینداخت. همیشه هم یه جوری نگات میکرد که انگاری سوال داشت یا میخواست پاچتو بگیره. هیچوقت نفهمیدم چه مرگشه
سال پیش وقتی اگهی فوتشو رو دیوار دیدم با یه پیرهن سفید که داشت همونجوری نیگا میکرد، رفتم از تو صندوق عقب ماشین یه بطری اب معدنی اوردم ریختم رو اعلامیه اش که خاطرش پیش ما تر بمونه

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۱

با پای چپ وارد شوید

حالم بهم میخوره از تمام حرفای بامزه ای که برای توی گه زدم که بخوام حالا ازینور و اونور حرفای خودم رو بشنوم به اسم اینکه واسه این و اون بامزه بازی درمیاری
\