داییم ضبط ماشینشو داده بود درست کنن که دیگه نوارها رو جمع نکنه. بعد وقتی ماشین رو گرفت میخواستم نوار رو بذارم توش.گفت: نه! صب کن! دست کرد تو داشبورد یه نوار لیلا فروهر پیدا کرد گفت با این امتحان کن اول
یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۱
شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱
چینی کن
به نظرم چینی ها ازینکه با آدم بخوابند خوششان میاید.
به نظرم من ازینکه با چینی بخوابم هنوز خوشم نیامده.
پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱
خودم میدانم
امروز به میلادی روز تولد من است. به شمسی دیروز بود
از صبح نشستم و درس خواندم.هر چند ساعت میرفتم و خروار خروار ارزوهای گنده دوستانم رو که به مناسبت روز تولدم روی صفحه فیس بوکم گذاشته اند، از عرض و طول در کونم میکنم
یاد این افتادم که یکسال بابا خیلی بی ربط و نامربوط برای من هدیه تولد خرید.یک ظرف شیشه ای سبز با شکلی خاص.هر چقدر فکر کردم ربط این را به کادو تولد و ربط بابا را به کادو خریدن نفهمیدم. ده سالم بیشتر نبود
بابا اول از همه زنگ زد.صب ساعت شش به وقت تهران.بیدار بود. احتمالا حالا زودتر میرود سرکار که بیشتر جان بکند که بیشتر پول دربیاورد که برای من بفرستد که درس بخوانم. من دیوث هستم.خودم میدانم
دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۱
نظم انسان را میگاید
توی ایستگاه اتوبوس وایستاده ام. آفتابِ اینجا آدم را میگاید.چیزی شبیه به باد سشوار دائم به صورتم میخورد. باد های اینجا همینطوری هستند. همینقدر گرم.همینقدر تخمی. کسی در ایستگاه اتوبوس نیست. اصلا اینجا هیچ کس نیست. اینجا همه چیز برای تعداد آدم های بیشتری تعبیه شده که هیچوقت آن ادمها نیستند و یک خلوتی خاصی دارد اینجا. پارکینگ ها، مغازه ها و فروشگاه ها و سالن ها. همیشه شما هرجا باشید تنها هستید و همیشه تعداد زیادی انتخاب جلوی شماست. انتخاب هایی که فرقی باهم ندارند. انتخاب بین جا پارک های بیشمار برای ماشین، انتخاب بین صندلی سینما، انتخاب بین صندلی های اتوبوس و کلی انتخاب بی خاصیت دیگر. اتوبوس دقیقا سر 35 دقیقه از اینجا رد میشود و من را به ایستگاه اخرش خواهد برد. از ایستگاه اخر 5 دقیقه باید پیاده راه بروم. از بین فواره ها رد شم و کلید بندازم و در خانه ای را باز کنم که همیشه به نظرم یک بویی میدهد. چراغ ها را هم خودم روشن میکنم. کسی نیست که قبل از من اینجا چراغ ها را روشن کرده باشد. قبل از من اصلا کسی وجود ندارد. گفتم که تنها هستم
اتوبوس از ته خیابان دارد میاید. یک اتوبوس قرمز رنگ. جلویش یک ماشینی است شبیه به ماشین بابام. میاید و رد میشود. بابام نیست.اتوبوس جلوی ایستگاه می ایستد . هیچ کسی پیاده نمیشود.. اصلا کسی سوار نیست.کسی هم اگر باشد مقصدش انتهای خط است. راننده اشاره میکند که سوار شوم. دلم برای بابایم تنگ شده است. به خارجکی سلامی بلغور میکنم و از بین انهمه صندلی خالی میروم میشینم روی اخری. دلم برای بابام تنگ شده است
جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۱
لطفا به گیرنده های خودتان دست نزنید.اینجا همین طوری است
اصلا میدانید چیست؟
وقتی شما در محیطی میروید که شهروند درجه سه هستید، زبانتان ضعیف است، پولتان بی ارزش است، هویت فرهنگی تان مخدوش شده و قیافه خاصی ندارید و در آخر دختر هم نیستید که بشود خیلی نگاهتان کرد، انگاه مجبور هستید خوب کار کنید، خوش اخلاق باشید، اقتصادی زندگی کنید، به همه چیز دقت کنید و انقدر تلاش کنید تا چهره جدیدی ایجاد کنید. بعد شما به همه چیز میرسید. این خلاصه ای از زندگی مهاجران تحصیلی به جایی خارج از ایران است.
پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱
نه که تنها مشکلم این باشه اما خب
متاسفانه اینجا چیزهای بامزه زیادی به نظرم میرسه که بلد نیستم بگم و باید حرفای چرت و پرت این جاکشا رو تایید کنم و لبخند بزنم که فکر کنن چقدر بامزه ان! دیوثا
یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۱
برپا و استوار! هرگز! هرگز!
من دوسش داشتم.ولی خب هیچی بلد نبودم. یکبار که قرار بود برم دنبالش تا بعد از کلاسش باهم بریم بیرون بهش گفتم که میدونی من چقدر برای تو رانندگی کردم؟ این حرفِ خیلی تخمی ای بود که زدم. مهم نبود که چقدر تخمی بود مهم این بود که نمیفهمیدم حرفم چقدر تخمی بوده و این خیلی گه بود.این یعنی اینکه من ادمِ نفهمی بودم و اون حق داشت بگا برود. تقصیر خودم هم نبود، قبل تر فقط با یک دختر دوست بودم که رابطه ام با اون دختر هیچی رو بهم یاد نداد جز اینکه بفهمم آدم های خیلی کسخلی در تهران زندگی میکنند و اصلا اون رابطه یک جورهایی من رو مریض کرد. این تنها ایرادِ قضییه نبود، ایراد بعدی این بود که دوست دخترِ بعدیم دوستِ صمیمی دوست دختر قبلیم بود و ما دائما سعی داشتیم یادِ هم نیاریم که چه جوری باهم آشنا شدیم و این حس که رابطه ما براساس خیانت شکل گرفته بود همیشه وجود داشت و همیشه داشت روحِ ما رو میکرد. راستش این نبود..یعنی خیانتی درکار نبود. حوصله توضیح ندارم اما نبود. خلاصه دومی هم به گا رفت. بعدا فهمیدم دوستش داشتم. یعنی اون هم من رو دوست داشت و من رابطه رو از روی نابلدی به گا داده بودم.حالا قدِ دوسال حسرت میخوردم و هی برای خودم در ذهنم بزرگش میکردم . انقدر در ذهنم بزرگش کردم که رابطه های بعدیم همه به خاطر مقایسه به گا میرفتند.هیچ کس توانایی رقابت باهاش رو نداشت. من دائما ادم ها رو با اون مقایسه میکردم و اون رو بزرگ میکردم
هفته پیش زنگ زدم، برای خدافظی.که خدافظ! من دارم میرم و من رو ببخش اگر گاییدمت! اگر بلد نبودم رابطه چیه و اگر بلد نبودم رفتار درست چیه من رو ببخش. بعد خیلی تخمی جواب داد. نه که به من توهین کند. نه کلا ادمِ داغونی شده بود. از هر سه کلمه یک کلمه انگلیسی به کار میبرد که خیلی احمقانه بود. سعی در ایجاد سانتی مانتالیسم جوادی داشت که مالِ خودش نبود.چون خودش و خانواده اش خیلی درست و حسابی بورژوا بودند و این ژستِ جدیدش خیلی نچسب و تخمی بود وبه شدت تخریبش کرده بود. کلا شیش هفت دقیقه حرف زدیم. گفت چیزی از من یادش نیست کلا. دروغ میگفت. من هم بودم دروغ میگفتم. دروغ هاش برام مهم نبود. خیلی آدمِ داغونی شده بود. به گا رفته بود. حسبِ رفاقت با دوستانِ مزخرفش بود. تلفن رو که قطع کردم خیلی ناراحتش بودم. خیلی. بدجوری داغون شده بود. این نبود. هی کون به کون سیگار کشیدم. بعد به این فکر کردم که اگر با من بود نمیذاشتم اینطوری بشود بعد به خودم گفتم تو دیگه عجب کونده ای هستی پر رو
یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۱
شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۱
اه! بذار بخونه دیگه!
خندیدیم، بعد گریه مون گرفت، همو بغل کردیم، خواستیم خداحافظی کنیم ولی دیدیم حیفه! داره خوش میگذره! دوباره اهنگو زدیم بیاد اولش
یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۰
دغدغه ها و اندیشه های آقای صاد
آقای صاد دغدغه زندگیش دکمه ایجکت دستگاه های پخش بود. به عقیده آقای صاد این دکمه های ایجکت بیش از حد تنبل بودن و ایجکت کردن رو بیشتر از مقدار مورد نیاز طول میدادند. برای همین عصرها سوار مترو یا اتوبوس میشد و میرفت جمهوری. مغازه ها رو میگشت.با یک ظرافت خاصی دکمه ایجکت رو فشار میداد و چشماشو میبست و خوب بو میکشید و لحظه ها رو میشمرد.اگر دکمه ایجکت دستگاه درست کار نمیکرد سریعا بروز میداد. یک خطی روی پیشانیش می افتاد. از بالای ابروی راستش تا وسط ابروی چپش. اخم میکرد و چشم هایش را باز میکرد و به فروشنده میگفت: مرسی.نمیخوامش.برم یه دوری بزنم و یا چیزی مشابه اینها.از مغازه خارج میشد و میرفت دنبال یک دستگاه پخش که دکمه ایجکتش درست کار کند.
آقای صاد پیدا نمیکرد. جمهوری و شریعتی و هرجایی را که دستگاه صوتی و تصویری پیدا شود را گشته بود.این اواخر دبی هم میرفت. کلاس عربی رفته بود و عربی اش را قوی کرده بود. صبح ها با هواپیما میرفت و شب ها برمیگشت. اما پیدا نمیکرد. به تدریج خطِ اخمِ ایجکت روی پیشانیش عمیق شد.
بالاخره توی یک بازاری توی پاکستان، وقتی چشمهایش را بست و دماغش را تیز کرد و آروم دکمه ایجکت با اون مهارت خاص فشار داد و منتظر موند؛ دکمه ایجکت خیلی سریع و خوب کار کرد و اصلا هم تنبل نبود. این درست ترین دکمه ایجکتی بود که میشد باشه.آقای صاد هم مطمئن بود.اخم هم نکرد تا خطِ اخمِ ایجکتش عمیق شود.بلکه به پاکستانی چیزهایی به آقای فروشنده گفت و از مغازه خارج شد.کسی هم نفهمید کجا رفت.
آقای صاد پیدا نمیکرد. جمهوری و شریعتی و هرجایی را که دستگاه صوتی و تصویری پیدا شود را گشته بود.این اواخر دبی هم میرفت. کلاس عربی رفته بود و عربی اش را قوی کرده بود. صبح ها با هواپیما میرفت و شب ها برمیگشت. اما پیدا نمیکرد. به تدریج خطِ اخمِ ایجکت روی پیشانیش عمیق شد.
بالاخره توی یک بازاری توی پاکستان، وقتی چشمهایش را بست و دماغش را تیز کرد و آروم دکمه ایجکت با اون مهارت خاص فشار داد و منتظر موند؛ دکمه ایجکت خیلی سریع و خوب کار کرد و اصلا هم تنبل نبود. این درست ترین دکمه ایجکتی بود که میشد باشه.آقای صاد هم مطمئن بود.اخم هم نکرد تا خطِ اخمِ ایجکتش عمیق شود.بلکه به پاکستانی چیزهایی به آقای فروشنده گفت و از مغازه خارج شد.کسی هم نفهمید کجا رفت.
جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۰
مرثیه ای برای رفتگان
یه عالمه گیگابایت عکس دارم از خودم و آدم های دور و برم که دارند دونه دونه میروند یک جای عالم. بعد هرکدام ازین عکس ها برایم میشود یک فیلم پرغصه از قصه چگونگی ورود آدم ها به زندگی مان و خروج همان آدم ها از دور و برمان با این تفاوت که وقتی میخواستند بروند وابسته شان شده بودیم.
بعد من میخوام اصلا این عکس ها را نداشته باشم، هیچکدام از عکس ها رو. چون تحمل دیدنشو ندارم و ممکنه بشینم هرکدامشان را که ببینم گریه کنم، عر بزنم و حرف هایی بزنم که تلخ است مثه زهرمار.بعد اینکار درست نیست، یعنی منطقی نیست که وقتی یک نفر دارد میرود یا رفته است شما حرفهایی را بزنید که اذیت شود و یا در رفتنش شک کند. اتفاقا از همه بدتر این منطقی بودنه است، منطقا نباید ناراحت بود و باید به همه دلداری داد که آینده روشن است و همه برمیگردیم دوباره و فلان. اما منطق چیز گه و غریبی است که حقیقت ندارد.
بعد من میخوام اصلا این عکس ها را نداشته باشم، هیچکدام از عکس ها رو. چون تحمل دیدنشو ندارم و ممکنه بشینم هرکدامشان را که ببینم گریه کنم، عر بزنم و حرف هایی بزنم که تلخ است مثه زهرمار.بعد اینکار درست نیست، یعنی منطقی نیست که وقتی یک نفر دارد میرود یا رفته است شما حرفهایی را بزنید که اذیت شود و یا در رفتنش شک کند. اتفاقا از همه بدتر این منطقی بودنه است، منطقا نباید ناراحت بود و باید به همه دلداری داد که آینده روشن است و همه برمیگردیم دوباره و فلان. اما منطق چیز گه و غریبی است که حقیقت ندارد.
پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰
معرفی کتاب
امروز میخوام براتون داستان تعریف کنم. یک داستانِ راستان. این داستان هیچ ربطی به مرتضی مط هری و کتابِ داستانِ راستانِ ایشون نداره. این داستان راجع به پسری است که در هنگام یکی شدن عدد ساعت با دقیقه بی اختیار راست میکرد. یعنی ساعت های یک و یک دقیقه، دو و دودقیقه یا مثلا شانزده و شانزده دقیقه بدون دلیل و بی اختیار راست میکرد تکرار این مساله هر ساعت و هرروز مشکلاتی را برای راستان (شخصیت اول) ایجاد میکند. راستان فردی حساس، مغرور، با یک گذشته چندگانه است که در خلال داستان مشکلات و مسائل را به شکلِ خاص خودش حل میکند. فضای داستان در سال های اخیر تهران است و راستان با پدرِ مسن و یک برادر کوچکتر در یکی از مناطق شمالی تهران زندگی میکند.
پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۰
هوووووم.
گرفتن پذیرش برای یک دانشگاهی در یک جای دنیا جز گه ترین کارهای دنیاست. دائم سعی دارم خودم را یک جایی بچپانم و بعد که چپاندم کار پیدا کنم و در همان جا بمانم. این دقیقا همان چیزی است که دولت ها نمیخواهند.ادم های وبال که بر جمعیت کشورشان بیفزایند و من باید دائما این قضییه را پنهان کنم و وانمود کنم که کرم تحقیق و مطالعه در کونم میجنبد و از عنفوان کودکی به پی اچ دی فکر میکرده ام و الباقی موارد. بعد هی پول ها را دلار کنم و شب ها که سرعت اینترنت به حالت عادی نزدیک تر است آنلاین شوم و از طریق وی پی ان دلاری برایشان پول بریزم که مدارکم را بررسی کنند که شاید قبولم کنند. به همه شان پیشنهاد میدهم که به خرج خودم هم میتوانم بیایم که قبولم کنم که پس انداز خانواده ام را بکنم دلار که شاید برایم اتفاقی بیفتد. این بهترین شانس برای خانواده های متوسطی مثل ماست که بچه شان یخرده کونش را جمع کند و با دلارهایی که به سختی از ایران میرسد زندگی شاید بهتری را انور آب ها برای خودش رقم بزند. از آنوقتی که تصمیم گرفتم بروم تا الان دلار 80 درصد گرانتر شده ولی سرمایه ها و پس انداز های پدرم 80 درصد باد نکرده و این یعنی سخت تر شدن ارسال پول و الخ. بابا دائم میگوید که پذیرش بگیر و برو اما من میدانم که پول فرستادن به این آسانی ها نیست و برای ماهایی که در دوره تحصیل جان نکنده ایم گرفتن پذیرش با بورسیه یک جورایی غیرممکن است. پس باید به هر زوری شده برویم و با پول خودمان برویم و انجا با هر زوری شده یک پولی و فاندی و یا هرکوفتی از دانشگاه بگیریم تا قبل از انکه پول های خانواده تمام شود و یا راه ارسال پول کاملا بسته شود یک جورهای مستقل شده باشیم که بعدش درس تمام کنیم و کار کنیم و زندگی بسازیم در ینگه دنیا! به تنهایی! و هیچ چیز از تنهایی بد تر نیست. وقتی کسی نباشد که از آدم تعریف کند کارها معانی خودشان را از دست میدهند.حداقل برای من اینطور بوده. صدف این رو در پستی در بلاگش نوشته بود. مو به تنم سیخ شد وقتی خواندم.سریعا شرایط را روی خودم انطباق دادم و دیدم ازینور دارم با مصیبت میکنم بروم انور که نهایتا اگر به جایی رسیدم کسی نباشد ازم تعریف کند؟ البته این نیمه خالی قضییه و نیمه پرش هم همه چیزهایی است که باعث میشود آدم ها به این نتیجه برسند که اپلای کنند! حالا باید منتظر بشینم ببینم چه میشود! کسی قبولم میکند؟
بعدی اینست که شاید هیچ وقت دلم نخواسته از خودم بنویسم.از اتفاقات از روزمره ها و از خیلی چیزهای غیرمهم و بی مزه زندگیم. همیشه به این فکر میکردم که خب باید خواندنش حتما حال بدهد. روی همین فاصله پست ها زیاد میشد و این یعنی چیز جالبی نبود که بنویسمش. اما خب به نظرم دارم برای کل عالم خالی میبندم که چی هستم، بد نیست در بلاگم یک مقدار راحت تر خودم باشم.
بعدی اینست که شاید هیچ وقت دلم نخواسته از خودم بنویسم.از اتفاقات از روزمره ها و از خیلی چیزهای غیرمهم و بی مزه زندگیم. همیشه به این فکر میکردم که خب باید خواندنش حتما حال بدهد. روی همین فاصله پست ها زیاد میشد و این یعنی چیز جالبی نبود که بنویسمش. اما خب به نظرم دارم برای کل عالم خالی میبندم که چی هستم، بد نیست در بلاگم یک مقدار راحت تر خودم باشم.
دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۰
بررسی تاثیر ادبیات قرن ششم بر زبان روزمره مردم تهران، نمونه موردی حافظ
حافظ یک شعری داره که در یک مصرعش میگه: "ما غلط کردیم و تخمی کاشتیم"
به نظرم جدا از ایهام و آهنگ و خیال پردازی های بدیع حافظ ، این مصرع نمونه کامل ادبی از عبارت "ما گه خوردیم" است که به بهترین وجه ممکن بیان شده.
به نظرم جدا از ایهام و آهنگ و خیال پردازی های بدیع حافظ ، این مصرع نمونه کامل ادبی از عبارت "ما گه خوردیم" است که به بهترین وجه ممکن بیان شده.
جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۹۰
تعلقات
گیرم برم آمریکا! واسه درس! بهترین جاش اصلا! تو بگو بهترین شرایط! فقط کافیه تو آمریکا برق بره بعد برق که بیاد هیشکی تو صلوات فرستادن منو همراهی نکنه! بغضم میگیره برمیگردم ایران!
اشتراک در:
پستها (Atom)