شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۹

اکسکلوسیف

همیشه از کودکی بدنبال چیزی می گشتم که پیدا نمیشود. دیوانه وار عاشق کندن زمین بودم انگارکه گم شده ام در زمین مدفون شده بود. آرام و قرار نداشتم،اما این ناآرامی هیچگاه به بیرون سرایت نکرد و همیشه برای بقیه آدم آرامی بودم. بعدها در مدرسه هرکاری را امتحان میکردم از نجاری و داستان نویسی و عکاسی تا دست اخر فیزیک و نجوم. در هیچکدام به هیچ جا هم نمیرسیدم اصلا نمی توانستم بمانم که به جایی هم برسم.انگار موظف بودم از جایی به جایی دیگر و از کاری به کار دیگر مشغول باشم.ارامشم در نداشتن آرامش بود. مادامیکه در جستجو بودم آرام بودم و هرگاه به کاری عادت میکردم انگار دستی میخواست زیرگلویم را فشار دهد.
بعدها یکی از استادان دانشگاه من را دارای "نهادی ناآرام " خواند و گفت باید بدوی.ایستادن مرگ است.حالا این نهاد ناآرام بیش از همه چیز دارد زندگی ام را زیر و رو میکند. دارم به سنی میرسم که قرارست جدی تر زندگی کنم و باید یک جور باشم نه اینجور که هیچ جور نیستم و باید یک جوری را انتخاب کنم و من نمیتوانم اصلا جوری باشم.

چهارشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۹

جمعه، آبان ۲۸، ۱۳۸۹

پست شماره 112

اول: از همان روزهای اول ازش خوشم امده بود. نه تلاشی میکردم و نه نشان میدادم.از ته دل دوستش داشتم. آمدنش،رفتنش،کلاسهایش و دوستهایش را زیر نظر داشتم. شیفته درس خواندن در سالن مطالعه بودم که هرازچندگاهی سرم را بالا بیاورم و با چشمهایم دنبالش بگردم و پیدایش کنم و آرام بگیرم و درس خواندن را ادامه بدهم.
دوم: هیچ چیز عوض نشده بود.هنوز کسی نمیدانست که من دوستش دارم.هیچکس.عمدا خیلی بکر نگهش داشته بودم.نه او با کسی رفت و آمد خاصی داشت و نه من. با همه دوست بود و من هم با همه دوست بودم اما نمیدانم چرا آدم های مشترکی بین همه دوستانش و همه دوستانم وجود نداشت تا به نحوی ما را با هم نزدیگتر کند.همچنان دوستش داشتم و پیگیرش بودم.
سه: در شلوغی های دانشگاه ، وسط جمعیت معترض،کنار من درآمد.ماسک زده بود.صورتش را پوشانده بود،ازش ماسک اضافی خواستم از داخل کیفش یکی به من داد! ماسک را زدم و دیگر هم را نشناختیم.
چهار: شنیدم با کسی درآمده.
پنج: اینجا از آبان و آذر سرد میشود. یکی از درهای ورودی و خروجی بخاطر نوع معماری ناچارا به دالانی بسیار بزرگ شبیه شده است که یک طرفش ساختمان است و یک طرفش ردیف انبوه و تو در توی سروهایی که افراشته اند.هروقت روز هم که باشد دالان سایه است.ساختمان و ردیف منظم سروها دیوارهایی بلندند که آفتاب را از این دالان میگیرند.علاوه بر این به طور عجیبی در این دالان همیشه باد میپیچد.بچه های فنی میگویند تونل باد.
دارم از در وارد میشوم.از همان در کذایی.اینجا انگار آبان نیست!دی است،بهمن است، خلاصه سردتر است.باد دارد میپیچد و مغز استخوانم را می ترکاند. از انتهای دالان دارد میاید.من میایم و او دارد میرود.مثل گذشته خیلی عادی دارم دنبالش میکنم.حواسم بهش هست که چه میکند.الان چهارسال است که اینطور است.کسی هم نفهمیده.هیچکس.حتی خودش.بعضی وقتها خودم را بازی میدهم تا خودم هم نفهمم که چه حسی نسبت به او دارم.
باد دارد مغز استخوانم را میترکاند میاید و از کنارم رد میشود.رفت که رفت.
چهارسال شده است .در این مدت من با کسانی بوده ام. اما در تمام این دوره ها دوستش داشته ام. در حین این دوستی ها هم دوستش داشته ام.حداقل دنبالش بوده ام. نگاهم حساس بوده و گوشم به صدایش تیز بوده است. به مرور زمان تقدسی در ذهنم پیدا کرد که خودم خلقش کرده بودم و این تقدس، دوست داشتنی ترش میکرد.حالا زمان گذشته است.هنوز هم دوستش دارم. مهمم نیست که با کسی هست با نیست.همانطور که من هم با کسی بودم یا نبودم مهم نبود.من برای خودم دوستش دارم.بدون اینکه کسی بداند.
شش: دالان بزرگ و بلند تمام شده است.اینجا آفتابی است و هوا گرم است.بعد از آن سرمای استخوان سوز این گرما حس مطبوعی را در من ایجاد میکند. باید بروم کلاس.
هفت،هشت،نه.... : هرشب قبل از خواب یکبار در خیالم از دالان رد میشوم.از دور دارد میاید و از کنارم رد میشود و میرود. رفت که رفت.انگار چهارسال است من در این دالانم.در طول این چهارسال انگار باد سردی دائم می خواهد تو تنم نفوذ کند و مغز استخوان هایم را بترکاند.
پتو را میکشم.گرمای تختخواب آرامم میکنم.باید بخوابم.

جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹

حضرت یوگی و دوستان

و به نوح فرمان رسید که کشتی بسازد و از هر حیوانی یک جفت را سوار بر کشتی کند که دنیا را آب خواهد گرفت.
نوح با مشقت فراوان کشتی ساخت و هنگامی که خواست حیوانات را سوار کند تشخیص نر و ماده بودن بعضی از حیوانات برای وی مشکل گشت.
نوح به نزد مورچه ها رفت و آنها را خطاب کرد که دنیا را آب خواهد گرفت. پاره ای از آنان فریاد برآوردند که به ت.خ.م مان که دنیا را آب خواهد گرفت! بدین سان نوح دریافت که آن پاره نر هستند و بقیه که خاموش بودند ماده!
و نوح به همین ترتیب از هر جنبنده ای یک جفت را در کشتی همراه خود ساخت.
همانا نوح از زیرکان روزگار بود.

سه‌شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۹

اره یک

یعقوب : پسران دروغگو و الدنگ من! پس یوسف کجاست؟
پسران دروغگو و الدنگ یعقوب: پدر! یوسف را گرگ خورد!
یعقوب: آه! چقدر بد شد! حالا باید کلی گریه کنم تا سوی چشمانم را از دست بدهم! این پیامبر بودن هم چقدر دردسر دارد.

پس یعقوب بنشست و بر گرگ خوردگی یوسف بسیار گریست...

یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۹

گلمیخنامه

بیچاره گل میخِ پرده ها
نه گلن
نه میخن
گل میخن
من میدونم ارزوی گل میخ ها چیه
اینه که گل میخ نباشن
میخوان نباشن
گل میخ بودن اصلا خوب نیست

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹

بوالهوس

این چن روزه که مه سنگین اومده تو هوا همش هوس میکنم لخت شم تو مه بدوم جوریکه سر د.و.ل.م شبنم بشینه!

گریه میکنم برات

من یه مرضی دارم اونم اینه که شبا بارون که میاد یه بار مدرس رو از صدر تا هفت تیر میرم،سیگار میکشم و آهنگ گوش میدم و برای تو گریه میکنم و موقع برگشت بدون سیگار و گریه به آهنگ هام خوب گوش میکنم.

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹

پسر دنیای واقعی خیلی آشغاله! دنیای واقعیت مال خودت! من میخوام تو رویاهام زندگی کنم

جمعه، مهر ۳۰، ۱۳۸۹

مای پرسونالیتیز ویکند

این چند روزی که نبودم در یکی از مراکز درمانی بستری بودم. کل این چند روز به این گذشت که دکترها منو متقاعد کنند که من بای پولار هستم.من هم خب اینو خیلی وقته که میدونم.حتی خواستند برایم از مشکلات پسیکتیک خودم بگویند که توانستم چندتا ایراد علمی از حرفهایشان بگیرم.تا اینجا قضییه مشکلی وجود نداره.اما مساله ازینجا شروع میشه که این دکترا میخوان بقیه شخصیت های موجود در من از بین بروند تا دیگه بای پولار یا چندقطبی نباشم و دعوای من با این دکترهای حیوون همیشه از یک چنین جاهایی شروع میشه که اینا نمی فهمن که اونا هم احساس دارن و وجود دارن و برای اینکه من راحت زندگی کنم حاضرن تمام اونها رو به کشتن بدن تا دیگه مسایل اسکیزویی به سراغم نیاد.خب طبیعیه من اونا رو به این دکتر های حروم زاده ترجیح میدم و این شد که برای چندروزی تونستم مثل پسرهای خوب رفتار کنم و اثرات درمانشون رو خیلی اگزجره در خودم نشون دادم تا اینکه دیروز مرخصم کردند و فقط داروها رو میخوان که ادامه بدم.
الان اینجا توی خونه راحت همه در کنار هم هستیم.هیچی بهتر ازن کنارهم بودن نیستش

چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۹

نقش کودکان در توسعه پایدار

چهار پنج سالم بود رفته بودم عروسی.تو قسمت خانوما نشسته بودم که داشتم نگاه میکردم واسه خودم. وسط بزن و بکوب یه دفعه یه خانومه تپل با دامن سفید رفت رو یه میز واستاد و شروع کردن بلند بلند خوندن که: "هوو هوو جونم هوو! درد و بلام ماله هوو! وقتی هوو نداشتم چه روزگاری داشتم..." بعد بقیه هم دور میز میچرخیدن دست میزدن و میرقصیدن و اون تیکه "هوو هوو جونم هوو" رو بلند بلند تکرار میکردن.منم یه گوشه نشسته بودم داشتم این باغ وحش رو نگاه میکردم.

الان چن شبه خواب که میبینم که اون خانوم تپله شروع میکنه به خووندن" هوو هوو جونم هوو" و بقیه هم دست میزنن و باهاش تکرار میکنن منم هرچقدر که میدوم این جماعت پشت سر من میدوه و همونجوری دنبالم میاد.

یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۹

دیروز توسط یک ایمیل متوجه شدم که "پدر علم هواشناسی" در ایران وجود داره و آرزوی همیشگی من برای پدر علم هواشناسی شدن تموم شده بنظر میرسه.
بسیار ناامید وخسته هستم و اصلا حوصله ندارم

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹

سایکوگرافی

نوشته زیر حاصل اصرار پزشک من مبنی بر شروع دوره جدیدی از درمان به واسطه نوشتن است:

در اواخر تابستان متولد شدم.بیمارستان محل تولدم چند سال بعد بعلت سقط جنین غیرقانونی تعطیل شد.نگاتیو های دوران کودکیم در یک عکاسی سهوا نور دیدند و سوختند روی فیلم دوران کودکیم شوی ممد خردادیان ضبط شد بهمین دلیل گذشته مستند و قابل ارائه ای ندارم. هرچیزی که وجود دارد متعلق به این اواخر است.
اقای دکتر واقعا نمیتونم،نمیتونم...

سه‌شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۹

الگوهای مجله بوردا

بدبختی من و نسل من اینه که توی سالهای نوجوونیمون دائما سعی می شد امثال چمران رو برای ما الگو بکنن و هیچی بدتر ازین نیس که چمران بشه الگوی زندگیت! یعنی اینکه زندگی و آسایش تمومه و قراره که به ف/ا/ک بری! خوروندن این الگو به مغزهای آکبند ما کار سختی نبود اما تیکه آشغال قضییه این بود که وقتی وارد زندگی واقعی و عادی شدیم می خواستیم چمران باشیم اما نمیشد. اصلا چمران بودن فضای خودشو میخواست.نمی شد بیخیال زندگی شد پس بیخیال چمران شدیم.اما چیزایی رو تو کلمون کرده بودن که اونا نمیذاشت راحت زندگی کنی.این شد که تصمیم گرفتیم کلا بیخیال ارزش ها بشیم.شروع کردیم به شکستن الگوهامون تا بتونیم زندگی کنیم.

حالا نسل ما دیگه هیچی نداره و هیچی رو هم باور نمی کنه

دوشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۹

یعنی نشستم به هر روشی که میتونستم حساب کردم دیدم به هیچ وجه آینده روشنی در انتظارم نیست.اصلا چیزی وجود نداره که در انتظارم باشه.
\