همیشه از کودکی بدنبال چیزی می گشتم که پیدا نمیشود. دیوانه وار عاشق کندن زمین بودم انگارکه گم شده ام در زمین مدفون شده بود. آرام و قرار نداشتم،اما این ناآرامی هیچگاه به بیرون سرایت نکرد و همیشه برای بقیه آدم آرامی بودم. بعدها در مدرسه هرکاری را امتحان میکردم از نجاری و داستان نویسی و عکاسی تا دست اخر فیزیک و نجوم. در هیچکدام به هیچ جا هم نمیرسیدم اصلا نمی توانستم بمانم که به جایی هم برسم.انگار موظف بودم از جایی به جایی دیگر و از کاری به کار دیگر مشغول باشم.ارامشم در نداشتن آرامش بود. مادامیکه در جستجو بودم آرام بودم و هرگاه به کاری عادت میکردم انگار دستی میخواست زیرگلویم را فشار دهد.
بعدها یکی از استادان دانشگاه من را دارای "نهادی ناآرام " خواند و گفت باید بدوی.ایستادن مرگ است.حالا این نهاد ناآرام بیش از همه چیز دارد زندگی ام را زیر و رو میکند. دارم به سنی میرسم که قرارست جدی تر زندگی کنم و باید یک جور باشم نه اینجور که هیچ جور نیستم و باید یک جوری را انتخاب کنم و من نمیتوانم اصلا جوری باشم.
بعدها یکی از استادان دانشگاه من را دارای "نهادی ناآرام " خواند و گفت باید بدوی.ایستادن مرگ است.حالا این نهاد ناآرام بیش از همه چیز دارد زندگی ام را زیر و رو میکند. دارم به سنی میرسم که قرارست جدی تر زندگی کنم و باید یک جور باشم نه اینجور که هیچ جور نیستم و باید یک جوری را انتخاب کنم و من نمیتوانم اصلا جوری باشم.